کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

ادامه 18.591

به چهره مظلوم و خوشگل کوروش نگاه میکنم و یا علی گویان میرم طرف برنچ نیمه ها. سه قاشق برمیدارم و میشورم  خوب حالا یه دونه پیاز فندقی با یه بسته آب مرغ. همچنان پروسه پاکسازی معده ادامه داره. با یه خرده نمک. تو یه قابلمه دیگه از مواد فرنی میریزم و به همراه یه فنجون شیر میذارم بپخه. ( کلیک ) ( کلیک ) میام پیش کوروش و نگاش میکنم ( کلیک ) . چه طعم ملسیه عاشقی به به. میبوسمش. دلم براش تنگ شده.  وبلاگ خونی که دیگه جزو لاینفک زندگیم شده. از همون وبلاگه که شروعش کرده بودم یکم میخونم. خوب مینویسه. به همه هم باز سر میزنم. (محیا جون زودی بر گرد پیش مامانت. مامانت دلش خیلی برات ...
19 مرداد 1391

18.5.91

فعلا رو مود روزانه نویسی هستم. تا ببینم تا کی ادامه داره... بچه ها هر کی حوصله نداره نخونه چون طولانی میشه.احساس میکنم اینجوری نوشتن در آینده برای خودم و کوروش و جتی اطرافیان خاطره انگیز تر میشه. راستی هر  گونه غلط املایی به علت نداشتن برچسب فارسی ساز روی کیبرده.         از صب دو بار برون روی داشته. اونم چه رنگی؟ نارنچی جیغ. خوشم میاد  پسرم همه کارش رو مده. ( چدی جالا مدفوع نارنچی که کمی به قرمز میزنه نشانه چیه؟ تو نت زدم نوشته بود اختلالات دستگاه گوارش ) کاش میشد الان به طیبه جون زنگ میزدم میپرسیدم. ولی میدونم چون روزه هستن الان خوابن. نق نق نق. فخ فخ بینی! ای خدا یعنی سرما...
18 مرداد 1391

17.5.91

با غر غر بلند میشم برای کوروش غذا میذارم. برنج نیمه+ آب پای مرغ  + یه پیاز کوچولو  فعلا همین تا معدش استراحت کنه. محمد اومده هویج و پسته تازه آورده. سینک و پر اب میکنم هویجا رو میریزم توش. پسته ها رو میریزم تو یه ظرف و با یه ظرف دیگه میام میدم به محمد ازش میخوام  همون طور که داره شبکه ورزش و میبینه. پوستشونو بگیره. لکه های روی سرامیکا بدجور دهن کجی میکنن بهم کصافطا.   یه تشت بزرگ بر میدارم. پودر لباسشویی میریزم و ریکا با آب داغ. از آشپزخونه شروع میکنم. درای کابینتا, قسمت آکواریوم و گلها, گاز. در حدی تمیز میکنم که جالشو دارم . غدای کوروش و میدم و میرم توالتم میشورم. در همین حین ...
18 مرداد 1391

16.5.91

دارم فکر میکنم به اینکه امروز 15امه. باید برم آتلیه عکسای پسری رو انتخاب کنم زنگ میزنم به آتلیه ببینم این روزا چه ساعتایی هستن! خانومه میگه 5-7. بعد باز فکر میکنم کوروش و کچا بذارم؟ محمد که ساعت 5 باید بره شرکت تعاونی و بعدشم هتل درویش افطاری دعوته! پس نمیشه پیش اون گذاشتش!! خونه مامانم میذارمش.ساعت 5 و نیمه! خاضر شدیم و اول با محمد کوروش و میبریم خونه مامانم که دم درشون رئوف و میبینیم که داره میره کلاس زبان. با محمد هم مسیرن. کوروش که رفت بالا. همه با هم میریم فتو گلرخ و من پیاده میشم. بعد از کمی انتظار عکسا رو میبینم. و همینجور مثل این مامان لوسا اشکام سرازیر میشن از عشق. از غشق یه پسر کوچولوی دوست داشتنی! باز ناباوری میاد سراغم....
18 مرداد 1391

یه بازی , همه دعوتن!

  دریا :  موچ قهوه :  یکی درست کنه میخورم. غرور :  ندارم متاسفانه مدرسه :  خانوم ما بگیم.؟ دفتر مدیر :  پاتوق دوران دبیرستان ( از بس خودشیرین بودم ) آبگوشت :  ترشی و نون سنگک قرمه سبزی : اوففففففففففففف ریاضی :  خاک تو سرش که هیچ وقت منو نفهمید.  آهنگ : این روزا شادمهر مخصوصا اسمم داره یادم میرش ماه رمضون :  افطار تا سحرشو دوس دارم. استخر :  حاظر شدنش سخته روزنامه :  حوادث کودکی :  مورچه بازی قزوین :  نمیشه بگم دروغ :  نقل زندگیا لیسانس :  کوزه فوتبال : عشق دوران ن...
17 مرداد 1391

13.5.91 ( مایون )

  سلام بچه ها! خوبین؟ مام خوبیم شکر خدا! پسرکم روز به روز خوردنی تر و تو دلبرو تر میشه و منم متعاقبا عاشق تر.    جمعه ساعت 5 راه افتادیم به سمت مایون . محمد مرغ گرفت و زغال  که بریم اونجا برای سحر کباب کنیم. قرار نبود انسی اینا برا افطار بیان چون خونه دختر دایی آقا یاسر مولودی دعوت داشتن. نزدیکای افطار بود که انسی به من زنگ زد و گفت پدر شوهر الهام ( دختر دایی شوهرش) فوت شدن و مولودی کنسل و ادامه داد که ما برای افطار میایم به همراه سمانه و مائده و محسن آقا و عمو اکبر( عمو اقا یاسر) و خانومشون و بچه هاشون (...
17 مرداد 1391

اولین ماشین سواری کوروشم 15.5.91

یه چند روری هست پسرم همش میگه بابا! محمدم که ذوق مرگ میشه! نمیدونم واقعا داره میگه بابا یا اتفاقیه! دیشب تو آشپزخونه مشغول درست کردن خورش بادمجون بودم که دیدم از این پدر-پسر صدایی نمیاد رفتم تو اتاق دیدم بله دارن ماشین بازی میکنن. کوروش تو ماشین نشسته بود و باباش با کنتزل این ور اون ورش میکرد. اولش کوروش ترسیده بود و قیافش دیدنی شده بود. ولی بعدش غش کرده بود از خنده. حالا ایشالا یکم بزرگ تر بشه میریم پارک ملت که بزرگه و جسابی بازی میکنیم . عاشقتم پسرم.   ...
16 مرداد 1391

چند روز ما 8.5.91

پریشب خواهرم زنگ زد و گفت بیاین باغ دور هم باشیم! ما هم ساعت 1 راه افتادیم و نزیکای دو بود که رسیدیم. سحری خوردیم و تا ساعت 5 با خواهرم خرف زدیم. وای ساعت 7 بود که از جیغای کوروش از خواب پریدیم. پاهاش بازززز سوخته بود شدید. مادرشوهر خواهرم چند نوع جوشونده و اینا بهش داد و خدا رو شکر الان خیلی بهتره! پماد های مختلفم امتحان کردیم که از همه بهتر پماد ضد اگزمای محیا خوشگله   بود. خلاصه این یک روز و نصفی خیلی بهم سخت گذشت. من اینحا یه اعتراف تکان دهنده میکنم و اونم اینکه: پاهای کوروش به خاطر غذاهای سنگینی که بهش میدادم اینحوری شده بود. نمی تونست هضم کنه و سر دلش مونده بود. برای همین هم بعد از خوردن ...
12 مرداد 1391

10.5.91

  دیروز خونه خالم دعوت بودیم ( البته مجردی بود ) من و کوروش رفتیم براشون بادمجون و گوجه بردم ( آخه محمد از باغشون چیده بود ) و یه هدیه ناقابل هم برای دختر خاله جونم. امروزم افطار خونه مامان اعظم دعوتیم. دیشب زیر دلم سمت چپ درد میکرد شدید!! فک کنم سرماخورده! دیشب محمد کلی بادمجون پوست گرفت و گذاشت تو آب نمک! یه عالمه گوجه هم هست که باید حلقه ای شون کنم و بذارم تو فریزر. ( خواهری به تو هم چند بسته میدم! ) البته شما که اصلا خونه نیستین که!! هیچی دیگه اینم چند تا عکس کوروش -  2 خونه مامان ملی چند شب پیش ساعت 2am پرنیا دختر صفورا جون دختر دایی من که 23 ماهشه زهرا ...
12 مرداد 1391