کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

26.5.91

دیروز عصر علی آقا ( پسر دایی من ) اس ام اس داد که بعد افطار میایم خونتون. ما هم نوشتیم تشریف بیارین. اونا یه پسر ناز دارن که 20 روز از کوروش بزرگتره و اسمش شهریاره. ( قبلا عکسشو گذاشتم) تند تند جمع و جور کردم و قهوه دم کردم. محمد با کوروش رفتن خربزه و پسته تازه خریدن و اومدن. سریع خربزه رو قاچ کرد و چید تو ظرف منم غذای کوروش و درست کردم. کوروشم خوابش میومد و نق های ته حلقومی میزد ( انسی تو میفهمی من چی میگم! میدونی عمق فاجعه رو !) ساعت 9:30 بود که رسیدن و کوروش کم کم آروم شد. وای یه پسر خوبی دارن. 6 تا دندون داره. به مینا میگم غذا بهش چی میدی؟ میگه غذای سفره. الان کوکوی کدو خورده اومده. توپ و میگرفتی جلوی پاش شوت میکر...
25 مرداد 1391

بدون عنوان

دوستان خوبم از کمک به مراکز دولتی و هلال احمر جدا خودداری کنید. اطلاعات بیشتر رو از   اینج ا بگیرید. ...
25 مرداد 1391

عکس های از روی عکسهای آتلیه

زنگ زدم آتلیه و همه حرفامو در کمال ادب زدم. فهمید اشتباه کرده یه عذر خواهی کوچیک نکرد. برای سی دی ازش پرسیدم میگه هر عکس دو تومن ازتون میگیرم تا فایل عکس و بدم بهتون. بهش گفتم راضی نیستم ازتون. شما اون روز یه چیز دیگه گفتین. کلش شاید بشه 20 تومن ولی من پول زور به کسی نمیدم. بدم میاد از این آدما.  میدونم عکسا کیفیت کافی رو ندارن ولی خوب از هیچی بهتره دیگه. نظرتون و راجع به عکسا بگین لطفا :)   این عکس بزرگ روی دیواره. هر وقت بهش نگاه میکنم دلم ضغف میره. پ   ...
24 مرداد 1391

گویی خدا هم عاشق اشک های ماست این روزها ...

  بیایید برای دردهای هموطنانمان چاره باشیم و به همدردی کلامی بسنده نکنیم. ما بی پناه ترین مردم چهانیم. چون کودکانی که پدر مادر هم آنها را نمی خواهند. بیایید دست یاری بر پشت هم باشیم و برادرانه در آغوش بگیریم مصیبت زدگان این روزها را! آن کودک دنیا ندیده ای که در چشم بر هم زدنی آینده اش را با آواره گی هم آغوش میبیند دارد تقاص کدامین گناه دانسته من و تو را پس میدهد؟ دلم برایشان نمیسوزد... شاید این آزمونی بود برای هر دو ما او با دیدن تکه های وجودش زیر آوارها... و من با قرار گرفتن بین روزمرگی و وچدانم... وای عجب سهم سنگینی از این آزمون بر دوش اوست... شاید امروز من آن پژمرده مادر...
24 مرداد 1391

وقتی مامان کوچولو بود... ( با کمر خوردم زمین, میام بعدا مینویسم :(

اینجا 4 سالم بوده و اون عکس پشتی هم خواهرمه که 8 سالشه. از راست: من, دختر داییم که یک سال از من بزرگتره و یه پسر 5 ساله داره, دختر خالم که 8 ماه از من بزرگتره و مجرده, اون پسر کوچولو هم مسعود پسر خالمه که سه سال از من کوچیکتره. اینچام تولد 1 سالگی مسعوده. من پست سر باز انسی جونی   اینجا روز اول سر کار رفتن من بود. چقد خوشحال بودم. از نیشم که تا حلقم بازه معلومه   من و مامانم  این دختر کوچولو یکی از نوه دایی مامانمه ولی همه فامیل مامان میگن کوپی بچگی های منه. منم گفتم با کودکیم عکس داشته باشم.    ...
24 مرداد 1391

24.5.91

سلام دوستای نازم. الان ساعت 5 صبح سه شنبست و ما از پریروز افطار رفتیم مایون و الان رسیدیم خونه. ممنونم از نظراتتون. الان خوابم میاد خیلی. فردا میام هم جواب میدم هم تایید میکنم. خیلی ذوق زده شدم دیدمشون. مرسی. راستی رمز همون دو تاییه که به همتون دادمش دیگه. جدید جدیده؟!!!  چرا همه رمز خواستن؟  پ.ن: خانومی جون خواهرم دقیقا 4 سال از من بزرگتره.   پ.ن1) عکسای کوروش و گرفتیم. از لحاظ سادگی و هنری قشنگن و دوسشون دارم. ولی فقط یکیشو زده رو شاسی و من گفته بودم همشو بزنه. و البته که هنوز سی دی شو نداده بهمون. منم فردا قرار پاچه های قشنگمو ور بمالم و برم دعوا (چقدم که من میتونم). آخه هزینه کامل رو شاسی زدن و سی دی ...
24 مرداد 1391

20.5.91

یه روز دیگه با کوروش عزیزم. بعد از کارهای روزانه و غذا دادن به پسرم زنگ میزنم به مامان. میگه میاین اینجا  افطار؟ میگم ببینم چی میشه خبر میدم. ساعت 7 شده و میریم اونجا. سوپ و خوراک جیگر و سیب زمینی و  پنیر و کره گردو و... ظرفا رو می شوریم. بابا میگه بریم مایون. حوصله ندارم. بین رفتن و پ نرفتنیم. بابا  خودش میره. میگه شمام خواستین بیاین. بعد از نیم ساعت زنگ میزنه که کلیدای باغ و نبردم. مام سریع  حاضر میشیم که بریم دیگه. دم دریم که بابا زنگ میزنه که پیدا شده کلیدا. مام که از اول حوصله نداشتبم  بریم تصمیم میگیریم بریم ویتامین سرا و یه معجونی بزنیم بر بدن. مامان ...
21 مرداد 1391

میخوانمت بک یا الله...

  امشب شبیست که چشم ها و دستهای شما را ودیعه میخواهم تا واسطه ای باشند بین من و معشوق قدیمی ام... . کاش مرا هم از آینه قلب های زلال شما  بهشتی بخواهد. بهشتی که لبحند رضایت او تمام وعده اش باشد... ...
20 مرداد 1391

19.5.91 ( اضافه شد )

امان از این روزای تکراری ای خدا. ساعت 12. کوروش یه ساعته که بیداره. منم خواب و بیدارم. خودش  خوابش میبره. ولی همش ناله میکنه. میبینم اوه پی پی کرده زیادددد. عوضش میکنم. باز غذا درس میکنم  براش. محمد هنوز خواب تو اتاق. ساعت 1 شده و کوروشم درحال خوردن فرنیه. باباش میگه میخوام ببرمش خونه مامان اعظم. خوب باشه. حاضرش میکنم و میرن. وبلاگ ب چه داری... سر داری رو آپ میکنم. با  خواهرم حرف میزنم. با یگانه هم همینطور. پرووو میگه ما داریم گوشت کباب شده میخوریم. دلم میخواد خوببببب. هر چی سعی میکنم نمی تونم یاهو مسنجر و دانلود کنم. همش ارور میده! نمیدونم چرا؟ نمی  ...
20 مرداد 1391