کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

16.5.91

1391/5/18 1:23
نویسنده : مامانی
455 بازدید
اشتراک گذاری

دارم فکر میکنم به اینکه امروز 15امه. باید برم آتلیه عکسای پسری رو انتخاب کنم زنگ میزنم به آتلیه ببینم

این روزا چه ساعتایی هستن! خانومه میگه 5-7. بعد باز فکر میکنم کوروش و کچا بذارم؟ محمد که ساعت 5 باید بره شرکت تعاونی و بعدشم هتل درویش افطاری دعوته! پس نمیشه پیش اون گذاشتش!! خونه مامانم میذارمش.ساعت 5 و نیمه! خاضر شدیم و اول با محمد کوروش و میبریم خونه مامانم که دم درشون رئوف و میبینیم که داره میره کلاس زبان. با محمد هم مسیرن. کوروش که رفت بالا. همه با هم میریم فتو گلرخ و من پیاده میشم. بعد از کمی انتظار عکسا رو میبینم. و همینجور مثل این مامان لوسا اشکام سرازیر میشن از عشق. از غشق یه پسر کوچولوی دوست داشتنی! باز ناباوری میاد سراغم. ای خدا یعنی زهره کوچولو شده مامان؟ عکساش اینقد خوشگلن که نمیتونم انتخابشون نکنم! 9 تا کوچولو و یک 30*40. میگه خانوم حساب کنین الان که 5 شنبه چاپ شه! میگم من الان همرام نیست فردا میایم برای تسفیه حساب. میگه پس شنبه آماده میشه. از اخلاق بده خانومه و انرژی منفی که داره غصم میگیره. میام بیرون. تاکسیا واستادن. باز همه دلم و غم میگیره. چند تا راننده تاکسی دارن با هم خرف میزنن. یکیشون میگه: مردم ساده و نادون شدن که سوار این شخصیا میشن و کار ما کساد میشه. هوا خیلی گرمه. انگار خورشیدم با مردم لج کرده این روزا. 300 تومن میدم و یه چارا بالاتر پیاده میشم. باز باید تاکسی سوار شم تا برسم خونه مامان. این بار یه پیر مرد خدود 60 ساله نخیف و لاغر. برای یه مسافر چشاش دو دو میزنه. تو این گرما با زبون روزه. چقد باید آدم این ور اون ور ببره تا بتونه یه مرغ بخره؟ باز اشک میاد تو چشام. (ای خدا خسته شدم از دست این دل.) میرسم خونشون. کوروش خوابیده و منم دلم میخواد بچلونمش. دلم براش تنگ شده. خودم و کنترل میکنم و فقط نگاش میکنم. میرم سر یخچال. هیچی باب میلم پیدا نمیکنم غیر از خیار شور. بعد با خودم میگم خیف خیار شور که خالی خورده شه. پس دو تا تخم مرغم میشکنم و همراه با غر غرای مامان که میگه ببین چقد چاق شدی! اینقد نخور میزنم بر بدن! وای خدا چه حالی میده پر خوری! این نغمتتو از ما نگیر! بعد میرم کوروشو آروم بغلم میگیرم و بهش شیر میدم. بعدم کنارش میخوابم. چشامو که باز میکنم ساعت از 9 گذشته و کوروشم بیدار شده.( کلیک) میرم تو آشپزخونه. این همه ظرف چه حوری کثیف شد تو این دو ساعت؟ شروع میکنم به شستنشون. کوروشم بغل دایی رئوقیه که تازه از کلاس زبان اومده. دارن با آکواریوم بازی میکنن. به رئوف میگم آکواریومت افسردست. آخه رنگ همه ماهیاش یا خاکستریه یا کرم. باز با مامانم بحثمون میشه. محمد میاد. میگم بریم تو رو خدا حوصله ندارم. 

تو ماشین گریم میگیره. میگه بریم شاندیز. زنگ میزنه به رئوفم میگه حاضر شو بیا پایین. جلو خونه مامان منتظرشیم. میاد. میگه میخوام برم باشگاه. میگیم بیشین سر جات میخوایم بریم سحری بخوریم. دیگه ساعت 12 و نیمه و ما شاندیزیم. ارم و پدیده غذا ندارن و من دارم به این فکر میکنم که عجب کاسبای شکم سیری!! میریم دیلمون. عجب فضای شیک و قشنگی (کلیک) (کلیک). تخت هایی که روبروش یه استخر بزرگ پر از غاز.(کلیک) (کلیک) نشستیم که آقاهه میگه غذا تموم شد. میخوره تو ذوقمون و میریم. میریم طرقبه. تصمیم داریم بریم رستوران پسر عمه های محمد. یه بار رفتیم 50 درصد تخفیف داد خوشمون اومده. روی درش نوشته: نهار برای زائرین عزیز فقط. یه سوال: از کجا معلومه طرف که میاد زائره اون وقت؟

میریم رستوران کناریش. آبشار. وای خدای من. غذا دارههههههههههههههه.

بقیش ادامه مطلبه ها...

یادم میفته غذای کوروشو از تو ماشین نیاوردم. میرم میارم. میبینم سالن بیلیارد هست اون طرف. از آقاهه جند و چونشو میپرسم. میگه ساعتی 5 تومن به رئوف میگم بیا برو میگه نه مرسی. محمد شام ( سحری) سه پرس جوحه با استخوان و سوپ و ماست و موسیر و خیار شور و نوشابه سفارش داده. از سوپ به کوروش میدم. بعدش ته دیگ و میزنم تو ماست و موسیر و لهش میکنم میخوره. یه تیکه مرغ میدم دستش. اینقد مهربون که اول حسابی لباساشو سیر میکنه بعد خودش میخوره. بعد بازیش میگیره و میمالونه به زمین. پا میشیم میایم خونه تو راه خوابش برده ( کلیک). کوروش جیش کرده. عوضش میکنم. لباساشو میندازم تو لکه بر. همچنان ماشین لباسشویی نداریم. چادرم کثیفه ولی جاره ای نیست. همونجوری تاش میکنم میذارم تو کشو. برا کوروش یه کوچولو فرنی درست میکنم میخوره و میخوابونمش. میام سراغ وبلاگ خونی. همه رو میخونم ولی حوصله و حس نظر گذاشتن نیست. همه ی فامیل عسل و به عنوان عروس من میشتاسن.(کلیک). میخونمش که چقد خانوم شده عروس گلم. یه وبلاگی پیدا میکنم. خوشم میاد از نوشته هاش. به اسم طلاق لینکش میکنم که بعدا بخونمش.

ساعت 4 و نیمه. نماز میخونم و ادامه وبلاگ خونی. میخوابم. ساعت 7 صبه. چشامو که باز میکنم پاهای کوروش تو دهنمه. نق میزنه. باز خوابش میاد. جیش کرده. با چش بسته عوضش میکنم. از فرنی های دیشب بهش میدم و میخوابونمش. ساعت 1 شده. و تصمیم میگیرم بنویسم...

پ.ن: بچه ها هر سوالی دارین در مورد بچه داری, مریضی های بچه ها یا در مورد دوران بارداری و بعد از اون برید تو این وبلاگ بپرسید. مطمئنم که پاسخی که میگیرین بهتون کمک خواهد کرد. چون خانومی که جواب میدن و من تایپ میکنم عمشون از قابله های حاذق قدیم بودن و ایشون ازشون همه چیزو یاد گرفتن. و تنها کسی هستن که  در فامیل این علم رو دارن. برای همین من تصمیم گرفتن این اطلاعات به درد بخور یه جا ثبت بشه تا همه استفاده کنن. من خودم بار ها و بارهااااااا بعد از دکتر رفتن های بی حاصل چه برا خودم یا کوروش با عمل به دستورالعمل های ایشون خوب خوب شدم. نمونش خوب شدن پای کوروش از طریق یه جوشونده ای که خورد. با این که دکتر بردمش و 15 تومن پول ویزیت دادم ولی بی فایده بود. 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مریم مامان عسل
17 مرداد 91 14:28
ای ول داری میری توی خط نوشته های صادق حمایتتتتتتتتتتت
حمایته؟
هدایته؟
همون دیگه! ههههههههه
شوخی کردم!
خوشم اومد از نثر توصیفی این پست.
تا آخرشو خوندم!
قربونش برم بی صبرانه منتظر عکسای آتلیه اش هستم!
وای زهره کی فکرشو میکرد خدا به من و تو این فرشته ها رو بده!
راستی شام نوش جونتون. اون قسمت که گفتی کوروش اول لباساشو سیر میکنه از مهربونی انقد خندیدم!
مادر شوهر اگه راست میگی یه بار بیا این عروس گلتو از نزدیک ببین.
یه بار که کوروشو مثل ما ننه بابای بدبخت تا دم صبح بیدار نگه داره، فرداش میره 6 طلاقه اش میکنه!
خواب نداره شبا این دختر.
عوضش تا لنگ ظهر میخوابه روزا!
بعدش ظهرا کوروش خسته و کوفته از سر کار میاد میبینه از ناهار خبری نیست عسل خانوم خوابه!!!!!


راس میگی همون حوری شده. ولی عمدی نبوده.بعد از ماه مبارک حتما میام خوب شمام بیاین دیگه.
فداش بشم. کوروش وظیفشه هر روز غذا بگیره بیاد خونه.
fahime
17 مرداد 91 18:59
سلام خانومی از ما سر نمیزنی اون یکی وبتون خوشگل بود راستی فرادا میاین بریم پارک ملت


سلام گلم. فردا چه ساعتی؟
ملی مامان میکاییل
17 مرداد 91 23:07
نوشتنت عوض شده زهره جون وبت هم قشنگ شده آورین آورین


مرسی عزیز دلم. تولدت مبارک مامان مهربون.
مامان محمد صدرا
18 مرداد 91 22:36
زهره جون خصوصی داری


اومدم... راستی در جواب خصوصیت کوروش داره کهنه شوی عزیزم ولی بازم ممنونم از پیشنهادت مهربون.