20.5.91
یه روز دیگه با کوروش عزیزم. بعد از کارهای روزانه و غذا دادن به پسرم زنگ میزنم به مامان. میگه میاین اینجا افطار؟ میگم ببینم چی میشه خبر میدم. ساعت 7 شده و میریم اونجا. سوپ و خوراک جیگر و سیب زمینی و پنیر و کره گردو و... ظرفا رو می شوریم. بابا میگه بریم مایون. حوصله ندارم. بین رفتن و پ نرفتنیم. بابا خودش میره. میگه شمام خواستین بیاین. بعد از نیم ساعت زنگ میزنه که کلیدای باغ و نبردم. مام سریع حاضر میشیم که بریم دیگه. دم دریم که بابا زنگ میزنه که پیدا شده کلیدا. مام که از اول حوصله نداشتبم بریم تصمیم میگیریم بریم ویتامین سرا و یه معجونی بزنیم بر بدن. مامان ...
نویسنده :
مامانی
15:19



