در هم بر هم+ تولدم مبارک+ پیر شدیم رفت
من الان که دقیقا (خوب دقیقشو نمی دونم و حوصله هم ندارم بدونم ولی فک کنم ساعت 3 و نیم صبح باشه.) یک عدد زهره (مامان کوروش) خسته و کوفته هستم با یک عدد مچ دست دردناک که دیگه امونم و بریده شبیه ژله آلوورا پای لبتاپ دراز کشیدم و میخوام بنویسم . 25 سال پیش در چنین روزی خدا به جهانیان لطفید و همچون منی رو بهشون هدیه داد . 29 مرداد روزیه که خواهرم از همه خوشحال تر بوده. البته فک کنم.( انسی بیا بگو که درسته!! ) چند روزه که فکرم مشغول این بلاییه که سر هموطنان آذریم اومده. به جرعت میگم حتی لحظه ای هم فارغ نبودم ازش. واقعا میخواستم برم و از نزدیک هر کمکی از دستم برمیاد انجام بدم. به دفتر هواپیمایی هم زنگ زدم ولی بلیط ن...
نویسنده :
مامانی
4:58
دو رباعی
یک روز پر از امید و رویا بودیم هر روز به فکر صبح فردا بودیم امروز نه خواهر و برادر, نه پدر... انگار که از همیشه تنها بودیم... ای زلزله آرام! عزیزم خواب است. امروز گرفته روزه و بی تاب است. تا وقت اذان مغرب آرام بگیر آن لحظه اقل کن گلم سیراب است... زهره ارزه گر 26.5.91 ...
نویسنده :
مامانی
14:24
روز آذربا.یجان
"جمعه روز آذربا.یجان است،نه روز ق.دس" جمعه هفتمین روز رفتگان اهروورزقان و....است نه روز فل.سط.ین.جمعه روز ایرانی آواره وزیرآوار ماندن است. "ای.رانی روز قد.س ندارد تا وقتیکه هموطنش آواره است" این روزها جایی را برای فریاد زدن کم دارم... تا به او بگویم: اگر تو خسته نشده ای,اما ما عجیب خسته ایم... ...
نویسنده :
مامانی
4:09
تبریز
دیشب تا صب خبر میخوندم و وبلاگ گردی. عکسای زلزله رو که دیدم دیگه هق هق امونم و برید. میلرزیدم. تصمیم گرفتم کوروش و بذارم پیش یکی و برم تبریز. باید برم. قلبم داره از جا درمیاد. کاش بشه برم. شنبه میرم دفتر هواپیمایی. خدا کنه بشه. با خانواده محمد نزدیک 1 تومن جمع کردیم. میترسیم به کسی بدیم ببره. باید خودم برم. خدا خودت بخواه که برم. نمیتونم بی تفاوت باشم. نمیشه. بچه ها دعا کنین همه چی جور شه برم...
نویسنده :
مامانی
15:27





