19.5.91 ( اضافه شد )
امان از این روزای تکراری ای خدا. ساعت 12. کوروش یه ساعته که بیداره. منم
خواب و بیدارم. خودش خوابش میبره. ولی همش ناله میکنه. میبینم اوه پی
پی کرده زیادددد. عوضش میکنم. باز غذا درس میکنم براش. محمد هنوز خواب
تو اتاق. ساعت 1 شده و کوروشم درحال خوردن فرنیه. باباش میگه میخوام
ببرمش خونه مامان اعظم. خوب باشه. حاضرش میکنم و میرن. وبلاگ بچه
داری... سر داری رو آپ میکنم. با خواهرم حرف میزنم. با یگانه هم همینطور.
پرووو میگه ما داریم گوشت کباب شده میخوریم. دلم میخواد
خوببببب. هر چی سعی میکنم نمی تونم یاهو مسنجر و دانلود کنم. همش
ارور میده! نمیدونم چرا؟ نمی شه. محمد اینا میان و کوروش و تو بغلم فشار
میدم. میبوسمش عشقمو. رو زمین داره غلت میزنه که یه صحنه
کم نظیر...کوروش خودش خوابیده. الهی خدااااااااااااااااااااااااا چقد نازززز ( کلیک)
کره و پنیر و عسل میارم. با کمی نون. میخورم و جون میگیرم. باز سعی میکنم
دانلود کنم مسنجر و تا با یگانه و انسی و گلناز بچتیم و بخندیم.
بقیش در ادامه مطلبه...
ظرفا رو میشورم. دور خودم الکی میگردم. کوروش بیدار شده. سوپ میخوره. به
محمد میگم افطار چی درست کنم؟ میگه هیچی.کله پاچه میگیرم. بعد
نشسته با خودش میگه ای خدا ما که هیچ وقت غذا نداریم.
.چی میتونم
بگم؟ سری تکون میدم و رد میشم. با کوروش بازی میکنم. داریم کله پاچه
میخوریم با روروئک میاد تو سفره. کر کر کر میخنده. عاشق اخلاق خوبشم. توپ
بازی میکنیم. تکواندو نگاه میکنیم. یادی میکنم از اون 5 سالی که تکواندو کار
کردم و (باززززززززز حسرت میخورم که کاش ادامه داده بودم. شاید منم میرفتم
المپیک.
یاد مبارزه ای که در سطح استان داشتم میفتم. دختره یه حرکات
موزونی با چش و ابروش میرفت که مثلا ذهن منو منجرف کنه. منم اون موقع
ها چشمام خیلی ضعیف بود نمیدیدمش خیط میشد. 
خلاصه آقایی که شما باشین, یک آب دولیو چاگی زد تو ملاج من که خوردم
زمین. جالبیش این بود که وقتی داشت دختره از جلو مامانم رد میشد مامانم
بهش گفت: دختر جان نمیشد آروم تر میزدی؟ خلاصه آبرویی برای ما جا شد
اون وسط. مرده حرفه ای گرایی مامانم شده بودم.
سال کنکور ول کردم
کلاس تکواندو مو در صورتی که تازه کمر بند مشکیمو گرفته بودم.
حیف
واقعا حیف. الانم اصلا در توانم نمیبینم ادامه بدم.) ماشالا به این جوونای ایرانی
که با این امکانات کمی که در اختیارشونه, باز همینا مدال میارن. بعد فوت/ب/ال
ثیاصی باید با این بو/د/جه های نجومی. بگذریم. یه بسته بال مرغ داریم. تصمیم
میگیرم ته چین بال درست کنم. زعفرون نداریم.پوشک از این قدیمیا هم نداریم.(
من این روزا برای صرفه حویی در مصرف پوشک از اون پوشک قدیمیا هم میذارم
رو پمپرز کوروش. وقتی جیش میکنه اون و برمیدارم و باز میشه از پمپرزش
استفاده کرد.) کوروش و محمد میرن بیرون خرید کنن. میان و من مشغول
درست کردن غذا میشم. شب احیاست و من میدونم هرجا برم خواب کوروش
به هم میخوره و اذیت میشه. اول میشینیم صحبت های دک/تر عل.ی شر/
یعت/ی رو ( نمیدونم اسم cd شو. فک کنم بله برادر جان باشه یا علی علیست
) گوش میکنیم.( اگه گوش نکردین واقعا بهتون پیشنهاد میکنم ) وای خدا بار
دهم این صحبتا رو میشنوم ولی اینقدر زیبا صحبت میکنه این مرد که کنترل
اشکهام از دستم خارج میشه. دیگه مسابقه محمد باقری باید شروع بشه.
نقره میگیره و باعث افتخاره خانوادش و کشورش میشه. آفرین آفرین غیور مرد
جوان...
پ.ن:
پخش آنلاین نواهای اسلامی ( تو وبلاگ مهسا جون- خاطرات خارجه
دبدم. شاید شما هم مثل من نیاز داشته باشین.



19.5.91 ( اضافه شد )
