20.5.91
یه روز دیگه با کوروش عزیزم. بعد از کارهای روزانه و غذا دادن به پسرم زنگ
میزنم به مامان. میگه میاین اینجا افطار؟ میگم ببینم چی میشه خبر میدم.
ساعت 7 شده و میریم اونجا. سوپ و خوراک جیگر و سیب زمینی و پنیر و کره
گردو و... ظرفا رو می شوریم. بابا میگه بریم مایون. حوصله ندارم. بین رفتن و پ
نرفتنیم. بابا خودش میره. میگه شمام خواستین بیاین. بعد از نیم ساعت زنگ
میزنه که کلیدای باغ و نبردم. مام سریع حاضر میشیم که بریم دیگه. دم دریم
که بابا زنگ میزنه که پیدا شده کلیدا. مام که از اول حوصله
نداشتبم بریم تصمیم میگیریم بریم ویتامین سرا و یه معجونی بزنیم بر بدن.
مامان با اصرار میاد پایین و با رئوف میریم.
وای خیلی شلوغه تا 1 ساعتم صبر کنیم نوبتمون نمیشه که!! یه آب پرتقال
طبیعی میخریم با چند تا آب معدنی. بعد محمد یواشکی بهم میگه بریم طرقبه؟
منم دوست دارم خوب. ولی به مامان نمیگیم چون خیلی تعارفین. میریم
رستوران گنجعلی. توی راه کوروش جیغای ذوقکی میکشه. بازی میکنیم باهم.
دکی دکی و دس دسی. مامانم و بی نهایت دوست داره. مامان هم همینطور.
وای خیلی محیط خوشگلی داره. یه حالت گل خونه ای داره. با یه عالمه تخت و
در عین جال خلوت. 4 پرس لقمه و مخلفات سفارش میدیم و نماز میخونم
همونجا. متاسفانه دوربین نبرده بودم. کوروشم که قربونش برم میغلته و ماست
و موسیر میخوره. برمیگردیم خونه ساعت 2 شده. کوروش و با زحمت میخوابونم
و خودمم خیلی خوابم میاد.



20.5.91
