کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

آبگوشت پر ماجرا :|

عــاقا دیروز خورد تو ذوقم. چنان آبگوشتی پخونده باشی که بوش تو تموم ساختمون بپیچه بعد همسر گرام بیان خونه با دو پرس جوجه و یک سطل سوپ بگه دوستم خریده داده! نم دونم قیافم ترسناک بوده اون لحظه یا واقعا دوستش خریده بوده! چه دوستا دارن والا!! هیچی دیگه منم زیاد دعواش نکردم. ( ببینین چه خانومی ام تو روخـــدا!!!؟؟ ) حالا از صبحش بگم که بلند شدیم و بعد از صرف صبحانه با آهنگ ری.کی. مارتین! یک تکونی به خودمون دادیم. کوروشم که ذوق زده شده بود از خوشحالــــی و تند تند نای نای میکرد. خیلی خوبه این که بشه هر روز بر.قصی!! واقعا آدم با نشاط میشه و البته برای من بهتر تره چون به روند کاهش وزنم کمک زیادی میکنه!  خ...
6 دی 1391

بالاخره مریم به خانه ما آمد با طعم عسل 4.10.91

  شرح امروز رو از زبون مریمی جونم هم بخوانید. وبلاگ عسلم  پیتزا در فر در حال آماده شدن میباشد. توجه کردین این روزا پستام همش مربوط به شکم شده؟ واقعا راس میگن آدم و هاپو گاز گازی کنه ولی جو نگیره. الان حکایت منه! بعدا نوشتم: معرفی میکنم ایشون پیتزا خوشگله خودم هستن! که بسی خوش طعم و خوشمزه بود. خودمو با آویشن خفه کردم ینی! ولی نم دونم چرا پنیرم کِشیَت لازم رو نداژد! ( مصدر سازیم تو حلقم )  پیتزا سازاش  زود زود بگین ببینم مشکل کارم کوژا بوده؟ اون قسمت بالا سمت چپ هَ! دیدینش؟ دست برد خودم می باژد به محض خروج از فر! می خواستم فقط بدونین یه همچین رژیم سختی دارم من! با همه ای...
5 دی 1391

مریم جونم میاد با یه بغل عسل... :*

امروز قراره مریم جونم بیاد خونمون! داشتم کیک می پختم که یادم اومد ای وایــــــــــ! نه اون آدرس منُ داره و نه من بهش دادم!!! حالا این که خوبه تلفن خونه خرابِ! گوشیمم که به لطف کوبوندنای کوروشی ترکیده!!! حالا من نمی دونم چجوری آدرس خونه رو به مریمی بدم!!  بعدا نوشت: خدا رو شکر مریم به گوشی محمد زنگ زد!!! آفریــــــن دخیِ باهوشـــــــ!          امروز خیلی خسته شدم! نه به خاطر کار زیاد چون هر کار میخوام بکنم کوروش زیر دست و پامه اینقد ازم انرژِی گرفته میشه که نگو! دیشب باز تا صبح خوابم نبرد. وبگردی و فی/س بوقُ... ساعت 7 بلند شدم چایی گذاشتم. غذای ظهرم آماده کردم ( پختن مرغ در یک کیلو نمک )...
4 دی 1391

امروز دل من هوس لازانیـــا کرده :دی ( عکس اضافه شد )

اینجا آشــپزخونه! کوروشــ مثل یه فرشــته خوابیده! تبــ آشپزیم بالا گرفته و دارم لازانیــا   رولی درست میکنم! آی لاو یو پی ام سی!  پ.ن* تو فرِ! پخته شد عکس میگیرم اینم عکسش! ( زیاد خوشگل نیست ولی فوق العاده خوش مزه بود و البته پــــــر کالری! و خیلی ظرف کثیف کن!! ولی ارزشــشو داشت! ) پ.ن1 * وایـــــــــــــــــ ورقه ورقه شدم از خنده! خدا مرگت نده مریم این چه وبلاگی بود بهم نشون دادی؟ نصف شبی دلمو گرفتم الانِ که محمد و کوروش بیدار شن! جان ما یه نگاه به این وبلاگ بندازین!!!! ( کلیک)  مریم خدا خیرت بده اینقد خندوندی منُ! خیلی وقت بود این قد نخندیده بودم بوخودا!!! به اولین پیوند دوس...
4 دی 1391

کوروش باهوش من

دیروز بعد از این که کیک موز و گردومو گذاشتم تو فر و ساعت فرو تنظیم کردم اومدم نشستم پیش کوروش! بازی میکردیم که صدای زنگ فر بلند شد! کوروش یه خورده تعجب کرد بعد به ساعت کوکی بالای شومینه نگاه کرد. از تعجب دهنم باز مونده بود. آخه 20 روز پیش که بابا خسرو اینا خونمون بودن, کوروش و بابا خسرو نیم ساعت با این ساعت بازی میکردن! صدای زنگشو در میاوردن! باطریشو در میاوردن و میذاشتن سر جاش. بعد نگو این پسر باهوش من همون صدا رو تو ذهنش نگه داشته بود. و به خاطر شباهت صدای زنگ گاز با صدای زنگ ساعت سریع به ساعت توجه کرده بود. بعدشم که ساعتُ دادم دستشسریع باطریشو در آورد و باز گذاشت سر جاش!   یعنی اینقد باهوش پسر من! فداش شم!&...
2 دی 1391

عکسای تولد کوروش

پریروز محمد اومد خونه و برام یه شلوار لی گرفته بود. راستش مدلشُ دوست نداشتم و قرار شد فردا شبش ( دیشب ) بریم برای تعویض! دیروز بعد از تعویض شلوار لی و خرید هدیه برای کوروش ( سری کاملی بیبی انیشتن ) رفتیم خونه مامانم که از اونجا همه با هم بریم طرقبه. بابام که بنده خدا یک تب و لرز بدی کرده بودن و زیر 5 تا پتو بازم داشتن میلرزیدن. خیلی اصرار کردم اگه بهترین بیاین بریم که گفتن نه شما برین و خوش بگذره.می خواستن بخوابن! خلاصه ساعت 9 بود که انسی اینام رسیدن و دو ماشینِ رفتیم طرقبه. وای خیلی خوش گذشت. اینقد جک گفتیم و خندیدیم که دلم درد گرفته بود. کوروش که همون اول دو تا بادکنکُ ترکوند. یه دونه شرشره هم برده بودیم برای خالی نبودن عریضه...
1 دی 1391