مریم جونم میاد با یه بغل عسل... :*
امروز قراره مریم جونم بیاد خونمون! داشتم کیک می پختم که یادم اومد ای وایــــــــــ! نه اون آدرس منُ
داره و نه من بهش دادم!!! حالا این که خوبه تلفن خونه خرابِ! گوشیمم که به لطف کوبوندنای کوروشی
ترکیده!!! حالا من نمی دونم چجوری آدرس خونه رو به مریمی بدم!!
بعدا نوشت: خدا رو شکر مریم به گوشی محمد زنگ زد!!! آفریــــــن دخیِ باهوشـــــــ!
امروز خیلی خسته شدم! نه به خاطر کار زیاد چون هر کار میخوام بکنم کوروش زیر دست و پامه
اینقد ازم انرژِی گرفته میشه که نگو!
دیشب باز تا صبح خوابم نبرد. وبگردی و فی/س بوقُ...
ساعت 7 بلند شدم چایی گذاشتم. غذای ظهرم آماده کردم ( پختن مرغ در یک کیلو نمک ), خمیر پیتزارو
آماده کردم برای شب و ژله میوه هم درست کردم. بعد از جمع و جورای همیشگی و تکراری و دادن
صبحانه به کوروش اومدیم با هم خوابیدیم. تا ساعت 2 که بلند شدم ناهار و آماده کردم و خوردیم و
مشغول درست کردن کیک شدم.وایــــــ کوروش 10 بار کابینتا رو بیرون ریختـــــــ! باز جمع کردم. دستشو
کرد تو سطل آشغال! از این ور رفت به اون ور! دیگه الان که ساعت نزدیک 6ِ و من تونستم بشینم!
راستی کیکم خوشمزه شد ولی ظاهرش خوب نشد! چون عجله کردم و زود از فر درش آوردم! برا همین
به تیکه های کوچولو کوچولو تقسیمش کردم و گذاشتم تو ظرف در دار! خوبه باز با مریم رو در بایسی
ندارم. البته من با هیشـــــکی رودربایسی ندارم!
به انسیم گفتم بیاد. نمیدونم میاد یا نه
راستی امشب شاید 6 تا از عکسا به دستم برسه. حتما میذارمشون. پس منتظر باشید.![]()
** مریم من هر روز همینه کارم فک نکنی به خاطر اومدن تو تو زحمت افتادم. 



مریم جونم میاد با یه بغل عسل... :*
