عشــق سخنگوی چشمانم شده است...
دو شب پیش بعد از مهمونی دایی محمد مامانم, پای مامی ام بد جــــــــور پیچ خورد. و بسیاررررررر درد می کرد. ولی فرداش میخواستیم بریم خونه عسلکم چون تولدش بود و منم دیگه دل تو دلم نبود عشقمُ ببینم. مامانم همش لنگ میزد چون پاش خیلی درد می کرد. عسلکم از اونی که فکر می کردم خوشگل تر و تو دل برو تر بود. خاله مریمم منُ خیلی دوس داشت و میگفت گولـــهء نمکم!من اونجا خیــلی پسر خوبی بودم. فقط بازی میکردم و با دهانی باز و چشمانی شبیه علامت تعجب به همه جا نگاه می کردم و خاله مریم عاشقم شده بود. عسل خوشگلم چون بد خواب شده بود کمی بی قرار بود &nb...
نویسنده :
مامانی
0:38








