کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 26 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

خواب؟!؟!

آی خدا خوابم میاد!  عاقا امروز بعد از ناکامی در تلپ شدن خانه مادر گراممان, اومدیم خونه و یک تیکه مرغ و چند قلیه گوشت انداختم تو زودپز و کمی به کارام رسیدم. ساعت 1 و نیم بود که مرغِ و گوشتا رو ریختم تو یه قابلمه با یه پیمانه برنح و یک هویج حلقه حلقه و آب گوشتا و یک عصاره مرغ تا پخته بشه. کوروشَم این وسط خواب!  تا بیدار شده, ناهار دو نفرمونم آماده بوده! خوب خورده و گفتم برم یه چرتی بزنم! که چه خبطی کردم همچی تصمیمی گرفتم! نشون به اون نشون که از ساعت یک و نیم تا نیم ساعت پیش مورد اصابت ضربات خشمگین کوروش قرار گرفتم,که چرا اصلا میخوای بخوابی؟ 5دقیقه چشام گرم میشد, گومـــــــــ با گوشی تلفن میخورد تو سرم. باز یک چرتی میزد...
12 دی 1391

یه روز برفی دیگه+ یه عالمه ترشحات ذهن پر رفت و آمد مامی

ساعت 5 و نیمه صبحه! نیم ساعتِ بیدار شدم و البته خیلی ام پر انرژی! خدا رو شکر!! خیلی ناراحت بودم  زیاد میخوابیدم. البته به جاش عصرا دو ساعتی میخوابم. ولی بازم بهتره! اول میرم دو لیوان آب میخورم. بعد مسواک, بعد میرم جلوی پنجره! باز برف اومده! آخ جووووون! من عاشق پاییز و زمستونم! و از تابستون بیزارم. با اینکه خودم متولد اوج تابستونم, ولی از گرمای بیش از حدش بدم میاد.  دیروز عصر که خواب بودم با یه صدایی که عاشقشم از خواب بیدار شدم. کوروش و   محمد تو هال بودن! محمد یه سی دی آهنگ جدید گرفته بود. همه آهنگای گو.گو.ش!!! مثل بچه ای که مامانشُ دیده باشه از رختخواب پریدم بیرون و دویدم سمت تلویزیون!! صداشو بلند تر کردمُ از...
12 دی 1391

استرس بی خودی!

نمیدونم چرا از ساعت 5 و نیم که بیدار شدم, استرس مهمونی معلما  (که بهمن خونه ماست) افتاده به جونم! من کلا آدم استرسی ای نیستما! ولی با کوروش سختمه! البته به این نتیجه رسیدم که فکر کردن به هر کاری اونُ سخت تر از اونچه هست جلوه میده! ولی خوب دست خودم نیست. تصمیم گرفتم ته چین   گوشت و بادمجون+ سوپ جو+ تیرامیسو + رول نون و پینیر و سبزی+ ژله تخم مرغی درست کنم. حالا شایدم تغییر کرد! دارم مواد لازم هر کدومُ مینویسم.  میخوام برم بادمجون بخرم برای ناهار ته چین گوشت و بادمجون درست کنم! ببینم چطور میشه!  راستــــــی1* عکس ته چینُ به همین پست اضافه میکنم! اگــــــــــــه خوب شد! را...
11 دی 1391

واکسن یک سالگی ( عکسای امروز اضافه شد )+ وزن و قد و دور سر کوروش در یک سالگی

ساعت 7 صبحه! میخوایم کوروشُ ببریم تا واکسن بزنه! هوا سرده و دارم به این فکر میکنم چه کلاهی سرش کنم؟ آخه کلاه خوبش تو لباسشوییه! به صبحانشم فکر میکنم البته. وای وای داره دیر میشه باید  صبحانه رو آماده کنم! راستی ناهار چی درست کنم؟ خونه که تمیزه! خوب زیاد کار ندارم. خدا کنه کوروشم زیاد تب نکنه! بلند شم چند لیوان آب بخورم با این که دلم نمیخواد ولی برای سلامتی و رژیمم خوبه! راستی من خیلی با اراده ام که دیشب شام فقط یک لیوان شیر با 3 تا ساقه طلایی خوردم! هر چند قبلش دخل یه پفیشُ آورده بودم. وای کوروش چقد ناز پفیش خورد. خــدا چقد دوسش دارم!   چقد خوبه صبح زود بیدار میشیم. ( برگرفته ا...
11 دی 1391

یکم غر غر !!

این بچه ها چرا اینحورین!!! اسباب بازیای خودشونُ دوست ندارن بعد به وسایل ما مامانای بدبخت پیله میکنن! دست ور دارم نیستن! خسته شدم خوب!! از صب 14 بار کابیتا و کشوارو ریخته بیرون! باز من جمع کردم. چی بگم خوب؟ آدمیم ما مامانا به خدا!! از یه ور دستمون به دهنشون باید باشه! از یه طرف به جای دیگشون! از یه طرف لباساشونُ بشوریم و پهن کنیم و ناهار درست کنیم و وبلاگشونُ آپ کنیمُ ( چه کار سختی ام هَ حالا؟ ) و از یه ور دیگه خرابکاریاشونُ جمع کنیم. بعد وقتی یه داد کوچولو میزنی میگن چرا اعصاب نداری! والا به قرعان! پوستمون از کرگدن کلفت تر شده دیگه! این آقا کوروش ما تازگی یاد گرفته در فریزرم باز میکنه و میبنده! دعواشم که میکنی همچــــین به زور میخنده ک...
10 دی 1391

یک سال با عطر تنت عاشقی کردم...

یک سال؟ به همین زودی؟ به همین زیبایی؟ پارسال همین موقعا بود که با هم اومدیم خونه! چقد دوستت داشتم و فکر میکردم در قله عاشقی قرار دارم. ولی امسال بیشتر از پارسال میخوامت! اگه عشقت همینطور رشد کنه! قلب من ظرفیت این همه دوست داشتن رو خواهد داشت؟          چقدر از تو ممنونم که معنای دوست داشتنُ به ساده ترین شکل ممکن نشونم دادی! چه بی اندازه زیباست با چشمانت همقدم شدن! با شیطنت هایت همراه بودن و با خندیدنت خندیدن.  سخت ترین شیرینی دنیا شیطنت های توست. سختی هایی که بی اندازه دوستشان دارم و حاضر نیستم حتی لحظه ای از با تو بودن رو با تمام خوشی های دنیا عوض کنم. کاش میتونستم مثل سابق شعر بگم و اح...
9 دی 1391

زمستان به خانه آمد..

اینجا مشهد است. 40 سانت برف, برکت خدا زمین را سفید پوش کرده است. یگانه خوشحاله. نرفته مدرسه. اینم صحنه زیبای زمستانی از نمای خونه ما: آی آشه خوشمزه شد! آی استامبولیه خوشمزه شد!! آی چسبید!!!!! عکسم نگرفتم. الان دوربینم درست شد. ( نظراتم شب تایید میکنم ) ...
6 دی 1391