این 3 روز ( چند تا عکس در ادامه مطلب )
از عصری یک صدای بزن و برقص و آهنگی میاد!! منم که حوصلم سر رفته میخواستم برم ببینم عروسی رامون میدن یا نه!! ببینین بی حوصله گی چقد فشار آورده ینی! چهار شنبه که صبح محمد رفت اصفهان, تا عصر با کووروش تو خونه گشتیم و بازی کردیم. به دختر خالمم زنگ زدم که بیا خونمون!که گفت فردا میام از صبح. آخه چند وقت بود میخواست بیاد پیشم شرایط جور نمیشد! عصر رفتیم خونه مامانم, انسی اینام اومدن! مامان بنده خدا چون من سرماخورده بودم سیرابی درست کرده بودن! بعد شب با آقا یاسر و انسی و یگانه و حمیدرضا اومدیم خونه ما! البته قبلش خریدامم کردم. ( پنیر پیتزا, کمی میوه و یه سطل کوچولو ماست و کاهو و قارچ شد 27 تومن ) خدای...
نویسنده :
مامانی
1:38








