کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

این 3 روز ( چند تا عکس در ادامه مطلب )

از عصری یک صدای بزن و برقص و آهنگی میاد!! منم که حوصلم سر رفته میخواستم برم ببینم عروسی رامون میدن یا نه!! ببینین بی حوصله گی چقد فشار آورده ینی!          چهار شنبه که صبح محمد رفت اصفهان, تا عصر با کووروش تو خونه گشتیم و بازی کردیم. به دختر خالمم زنگ زدم که بیا خونمون!که گفت فردا میام از صبح. آخه چند وقت بود میخواست بیاد پیشم شرایط جور نمیشد! عصر رفتیم خونه مامانم, انسی اینام اومدن! مامان بنده خدا چون من سرماخورده بودم سیرابی درست کرده بودن! بعد شب با آقا یاسر و انسی و یگانه و حمیدرضا اومدیم خونه ما! البته قبلش خریدامم کردم. ( پنیر پیتزا, کمی میوه و یه سطل کوچولو ماست و کاهو و قارچ شد 27 تومن ) خدای...
7 بهمن 1391

عطســــــــــــــــــــــــه

یکی من میزنم! یکی کوروش! خدا به خیر کنه!  دیروز عصر ( که بشه پریروز ) با انسی جونی و یگانه گلی و حمیدرضا گردانقلی تو پروما قرار داشتیم. بیشتر جنساش آف خورده بود. بعد از گشتن طبقه اول رفتیم شهر بازیش و یگانه و کوروش اونجا رو ترکوندن! یگانه و  کوروش با هم خیلی جورن و کوروش عاشق یگانه جونِ! حمیدرضا گردالو هم که تکیه داده بود بر مسند پادشاهیش و لواشکشُ میخورد. ( خوب هنوز کوچولویی خاله جونی ) بعد اومدیم پایینُ خریدهامونُ کردیم. انسی جونی ماشین داشت و همه با هم اومدیم خونه ما! البته خواهری گلم ساندویچ بندری گرفت که اینقد خوشمزه بود که خدا میدونه! بعدشم با آهنگ پشت زمینه صدای کوروش و حمیدرضا خوابیدیم. صبح انسی ...
4 بهمن 1391

آخ جون آخ جون

امروز عصر دوستم الهه ( دوست دوران دبیرستانم و البته همدانشگاهی و نه همدانشکده ای ) sms داد که میخوایم یه روز ناهار با بچه ها بریم بیرون منم که پایــــــــــه! قرار شده دوشنبه ظهر بریم ددر دوودور با رفقا! رفیق بازم خودتونین راستی* الان کووروش و محمد تو آشپزخونه ان! آقامون مثلا دارن غذای چینی میپزونن! اینقدم بدمزه میشه ولی من نمی زنم تو ذوقش  مرغ و سس سویا و ماکارونی رو با هم قاطی میکنه برا خودش میگه غذای چینیِ! باز خوبه نمیاد اینجا رو بخونه! برا اینکه بیشتر ذوق کنه عکس غذاشُ میگیرم میذارم اینجا تازشم من عصر مواد کتلتُ آماده کرده بودم. 2 کیلو ام اشک ریختم موقع پیاز رنده کردنش! حالا میذارم برای فردا ظهر کتلتُ! راستی 2* الهی ...
2 بهمن 1391

دوربینمُ پیدا نمیکنم :( ( اضافه شد )

باز این چند روز همش خوابم. شبا زود میخوابم باز صبحام خواب میمونم. نمیدونم چم شده! اون روز که الهه دوستم قرار گذاشت با بچه ها و من که بریم ناهار بیرون بعد از یه ساعت دوباره اس ام اس زده که قرار کنسل شده این هفته. میره تا هفته دیگه خیلی خورد تو ذوقم. بی ادبا دیروز عصر میخواستم برم یه خورده چیزای فانتزی و تزیینی بگیرم ولی نمیدونستم از کجا!  بعد به انسی که زنگیدم گفت امروز نرو بعدا با هم و مهشید ( ناظم مدرسه ای که انسی میره و خیلی خوشسلیقست ) میریم. بیا کوروشُ ببر بازیکده پاندا سر  صیاد شیرازی 18 منم ذوق زده شدم و با کوروش حاضر شدیم و محمد مارو گذاشت اونجا و خودش رفت.  جای باحالی بود ولی کوروش یه خورده بیحال بود...
2 بهمن 1391

مطلبی که به نظرم خیـــــــــــیلی خوبه! خیلی دوسش دارم. از وبلاگ یک جای دنج

9 رفتاری که شما را شادتر میکند: 1-همیشه تلاش کنید تا به انتظاراتتون از زندگی شکل بدید..درواقع زندگی با انتظارات ماست که ادامه داره.صبح که از خواب بیدار میشید به این فکر کنید گه زندگی قراره یه سورپرایز فوق العاده براتون داشته باشه و به انتظار اون، روزتون رو سپری کنید و در طول روز مدام به این فکر کنید که  سوپرایز امروزم چی میتونه باشه؟ 2-زمانی رو برای برنامه ریزی و اولویت بندی کارهاتون اختصاص بدید..یکی از چیزهایی که به شما استرس وارد میکنه فکر کردن به حجم کارهای زیادیه که برای انجام دادن دارید.پس بهتره بجای آزار دادن خودتون یکی یکی بر اساس اولویتها آنها را انجام بدید. اگه امروز فقط یکی از آنها را انجام بدید به این معن...
29 دی 1391

بافت آفریقایی :دی ( 27.10.91 )

گاهی شده دچار نت زدگی بشین؟ من این دو سه روز تو همین حس به سر میبردم! یعنی اصلا دلم به نوشتن نمی رفت! فردای اون روزی که مهمون داشتیم عمو یحیی و خانومش ( دوست بابا و خانومش ) زنگ زدن که دلمون برای کوروش یه ذره شده میخوایم بیایم ببینیمش! منم از ظهر شامُ آماده کردم که شب اذیت نشم. ( سوپ و ته چین دوباره ) و یه کیک زبرا درست کردم( بقیه کیکا رو امتحان نکردم خوب! این یکی رو واردم ) اونام یه جعبه کوچولو پای سیب آورده بودن! سوپ عالی بود ولی ته چین از قالب درنیومد نمیدونم چرا! ولی من که با هیشکی تعارف ندارم خیلی ریلکس همونجوری آوردم سر سفره دیروز ( سه شنبه ) نهار ماهی درست کردم با همون ته چینای داغون خوردیم. البته با دو نوع پخت. برای خودم ...
28 دی 1391

مهمون

خیلی خسته ام بچه ها! دیروز مهمون داشتیم. داشتیم صبحانه میخوردیم که داداش رئوفم بعد از امتحانش از دانشگاه اومد خونمون! منم سریع خمیر پیتزا رو درست کردم و موادشُ آماده کردم برای ناهار! 2 ساعت بعد انسی جونم و یگانه و حمیدرضا خوشگلمم اومدن و دوباره خمیر درست کردم و ساعت 3 بود که مردا اومدنُ ناهار خوردیم. چقدر حمیدرضا با مزه شده خـــــــدا! دو تا دندونای نیش بالاش دراومده. یه جور با مزه ای چاردست و پا میره! یه پاشُ جمع میکنه زیرش و با پای دیگش خودشُ میکشه جلو. بعد از ظهر به فکر شام افتادم. ته چین مرغ و بنیه قارچ و پیاز درست کردم. البته قبلشم کیک زبرا درستیدیم با انسی! ولی نمیدونم چرا دیروز تا این حد خسته شدم. یعنی بینهایت! هنوز کمرم درد میکنه! دق...
25 دی 1391