کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

یکم غر غر !!

1391/10/10 21:31
نویسنده : مامانی
380 بازدید
اشتراک گذاری

این بچه ها چرا اینحورین!!! اسباب بازیای خودشونُ دوست ندارن بعد به وسایل ما مامانای بدبخت پیله میکنن! دست ور دارم نیستن! خسته شدم خوب!! از صب 14 بار کابیتا و کشوارو ریخته بیرون! باز من جمع کردم. چی بگم خوب؟ آدمیم ما مامانا به خدا!! از یه ور دستمون به دهنشون باید باشه! از یه طرف به جای دیگشون!از یه طرف لباساشونُ بشوریم و پهن کنیم و ناهار درست کنیم و وبلاگشونُ آپ کنیمُ ( چه کار سختی ام هَ حالا؟ ) و از یه ور دیگه خرابکاریاشونُ جمع کنیم. بعد

وقتی یه داد کوچولو میزنی میگن چرا اعصاب نداری! والا به قرعان! پوستمون از کرگدن کلفت تر شده دیگه! این آقا کوروش ما تازگی یاد گرفته در فریزرم باز میکنه و میبنده! دعواشم که میکنی همچــــین به زور میخنده که دلت نمیاد چیزی بهش بگی!

در هر حالتی دهنشو برای غذا باز میکنه ولی از لحظه ای که سیر میشه غذا رو تو دهنش نگه میداره و درم نمیاره! بعد دور خونه باید راه برم ریزه غذاهایی که از دهن مبارک ریخته رو جمع کنم! یعنی بهشت کمه برای ما مادرا به خـــــــــوووودا! باید هفت بهشتُ به ناممون بزنن! آخرشم چی؟ باید تحویل یه دختر خانومی بدیش و مادر کیه؟ لولو! ینی الان معلومه اعصاب ندارم؟ خوب

مسئولان رسیدگی کنن دیگه! 

عکس داغ داغِ! مال همین یه ربع پیش! مدیونین اگه فک کنین الان آشپزخونه هنو همین شکلیه!

 

 

به زور خندیدنِ بوود؟ اینه! نمیدونی داره میخنده یا گریه میکنه! والــــــــا!

این عکس دقیــــــقا همین الان گرفته شده! نحوه نت اومدن من!! ببینین چقد عزیزین که با این همه عذاب وحدان میام مینویسم!! وقتایی که غیبم میزنه این عذاب وجدانِ پررنگ تر شده!

 

نهار ظهرمون! عدس پلو, به به

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (11)

پویا تم
10 دی 91 20:59
سلام دوست من برای طراحی تم تولد و تقویم 1392 و جشن دندونی برا کودک دلبندتون به وبلاگم سر بزنید


تم واسه چیمه؟ برو بَ بَ
شهرزاد
10 دی 91 23:17
سلام به مظهر استقامت و پای زنی(بر وزن پای مردی)
آقا من تبریک میگم.آقا شما خیلی برای این خانواده زحمت متحمل میشید.ایشالله هشت بهشت قسمت بشه 1بهشتشم بدید به ما.ولی من خیلی دوست دارم بچه دار بشم بچم خونه رو منفجر کنه بعد من بشینم وسط خونه گریه کنم بگم بچه دیوانم کردی بعد از این خنده های قل مرادی(که معلوم نیست خندس یا گریس)تحویلم بده.این یکی از فانتزیامه ها


شکلک یک زهره مبارز فی سبیل ال...ه!
چه کنیم عزیزم ! باید سختی کشید تا بالید.
به حق پنج تن که برسی بهش ایشالا! فانتزیت تو حلقم روانی


Windysmith
10 دی 91 23:27
هههيييي وايي من. من عاشق اون ته ديگ نونش شدم. كككككككتتتت بباانوووو. واي من برم ديگه. من ته ديگ ميخوام


اینقدم خوشمزه بود! آی برشته بود!
تازه برنجشم مال یه روز پیش بود. ( شکلک زهره غذا درست کن از غذای روز پیش )
خانمـ فانتزیـ
11 دی 91 0:18
یا ابرفض اینجا رو ببین


ها دیدی؟ حالا بیا غر بزن! ایشالا به روزگار من بیفتی! به حق 124 هزار پیغمبر! ای خـــــدا! شیش قولو بده بهش!
( زهره در حال کوبیدن به سینه ) ( شکلک وخامت اوضاع )
فاطمه و فائزه
11 دی 91 1:50
وای زهره جون خداییش چه اعصابی داری ها!!!!!!!
خدا به همه مامانای نی نی ها صبر جمیل عطا بفرماید!!!



اعصاب نی لامصب! فولادِ! سنگ پای قزوینِ! همه بگن آمین!
شکلک یک زهره در حال نعــــــره!
مامان اراد
11 دی 91 7:04
سلام عزیزم.خوفی مردم از خنده با این نوشتنت.تو باید نویسنده طنز میشدی بخودا.اشپزخونشو بازار شامه انگار..............!!!
بیخود گردن بچه ننداز خونتو حال نداری درست کنی تنبل خانوم
بعدم نگاه چپ به کوروشی خاله کردی نکردیا افتاد الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فدای خنده های زورزورکیت که شیطنت همینجوری از نگات میریزه.هی حرص بده مامانو باشه عزیزم؟؟؟؟


وای وای یکی دیگه از استعدادامُ تو کشف کردی! باور کن دیگه این جسم نحیفم تحمل حمل این همه استعدادُ نداره!!
من و تنبلی؟ محاله محاله!!
نگا کوووووووو!! شوما به این بجه کار یاد نده! خودش استادِ! شیطونیش به کنار من نمی دونم این همه انرژی از کجا میاره!
دلم برات تنگ شده بود ریزه میزه

مامان اراد
11 دی 91 9:36
قلبون دلت بشم تپلی جونم من کجام ریزه میزس اینقدر متلک بنداز ببین کجارومیگیری خفه شده.جیگرمنه کوروش فکرکردی؟؟؟
عکستو نذاشتی تازگیا تو وبلاگت دلم برات تنگ شده زهره جونی.عکسای اتلیه خودت چی شد خوشگل خانوم پس؟
درضمن برا مهمونیت یه چیز درست کن قابل خوردن باشه نمیتونی بگو اقا محمد ازبیرون جوجه کباب بخره عزیزممممم


من؟ متلک! چی؟ کجا؟ متلک؟
عکسای آتلیه رو بده خودم میذارم براتـــــ!
دقت نمی کنی دیگه! اتفاقا تو دو تا پست قبل عکس از خودمم هست!! فقط بیا اینجا قلمبه بگو برو! خوب؟ یه وقت دقت نکنی کله پوکت از آکبندی دربیادا!!
حـــــسود خانوم دستپختم خیلی ام خوشمزست! حسود حسود حسووووووووووووود
مریم مامان عسل
11 دی 91 16:43
خوب گشنمشد این ته دیگو دیدم! همین نیم ساعت پیش ناهار خوردمااااا ولی ته دیگ نداشت که!میگم تین شکلکا که جدیدا میذاری خیلی به قیافه ات میاد ها! اصن همخونی داره کاملا با مطالبت. حال میکنم باهاشون
ای جونم همستر من! خیلی وروجکه جیگر خاله.


ها خدایـــِش از هر چی بشه گذشت از ته دیگ نون نمیشه گذشت! ها خودمم حس میکنم دوستانم دارن منُ از دریچه این دوستان کوچولو ( شکلکهای ناز ) میبینن! عقشِ مامانشِ!
مامان چشم عسلی
12 دی 91 9:02
خداییش خیلی با حال مینویسی من میگم چطوره کوروش جانو بسپری به بابایی و بری تو خط نوشتن واللهای خواهر وقتی بزرگ بشن که یا میگن کی گفت ما رو به دنیا بیاری یا میگن وظیفت بوده تازه ورژن جدیدو نشنیدی شنیدم یکی به مادرش میگفت اصلا تو با چه عقلی با بابای ما عروسی کردی!!!!بی خیال سختیش صد سال اوله برو ته دیگ خوشمزتو بخور


ها فکر خوبیم هست! بعد با لب و لوچه خونین و مالین و دهن هفت متر باز تحویل بگیرم کوروشُ! نظرت چیه؟
یا خدا! خوب راست گفته بچه! با چه عقلی خوب ماها ایـــجور شووووهر کردیم مادر؟ حرف راستُ از بچه بشنُف!
خوب لامصب با این وزن سنگین نمیشه دلتُ به همون ته دیگم خوش کنی که خواهر!!!

نرگسی
12 دی 91 12:01
چرا باحساسات من بازی میکنی تووووووووووووووووو .. نمیگی دم ظهره من گشنمه ضعـــــــــــــــــف میکنم اونوقت .. هیچی هم درست نکردم ..


پاشو یه چیزی درست کن! تنبل خانوم
شهرزاد
12 دی 91 12:26
چه میشه کرد کلا بچه فانتزی ای می باشیم