کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

این روزهایم از خنده های تو شیرین تر است با چشمهای تو...

کیت کت مامان سلاممم دیشب چون می خواستیم بریم دکتر بابا گفت تو رو 10 دقیقه بذاریم خونه مامان اعظم و بریم درمونگاه که سر کوچه اوناست. من قبول کردم. ولی وقتی بدون تو راه افتادیم اشکام مثل ابر بهاررررررر می ریخت. آخه پاره  تنم الان 13 ماهه زیباترین ملودی زندگیم صدای نفسهای تو شده. گفتم تو رو خدا برگردیم کوروشم و می  خوام فقط. ولی بابا برنگشت گفت کوروش تو درمونگاه مریض می شه. خلاصه رفتیم و نوبت گرفتیم و نوبتم  شد و به دکتر گفتم یه نی نی دارم می خوام زود خوب شم. اونم جات خالی یه آمپول یک میلیون و دویست با یک بتامتازون نوشت و چند تا قرص و شربت. و گفت دو تا آمپولتم همین امشب بزن. خلاصه رفتیم داروها رو گرفتیم و برگشتیم (...
12 ارديبهشت 1391

واکسن 4 ماهگی پسرم

امروز من و بابای کوروش رفتیم مرکز بهداشت و واکسن پسرم زده شد. الان بعد از یه عالمه گریه عشقم خوابید. البته قطره استامینافن هم دادم بهش وزن : 8 کیلو  از ماه پیش 200 گرم کم کرده اینقد که  بازیگوش شده. ولی نرمال بود قد: 68cm, دور سر: 44  اینم عکس قبل از رفتن به مرکز بهداشت  کوروش واکسن زده و خوابیده قند عسلم ...
10 ارديبهشت 1391

8/2/91 مهمانی روز معلم که به علت احتمال زایمان انسی جون 4 روز زودتر برگزار شد+ کوروش 4 ماهه من

سلام عزیزان من  چون خیلی خستم و در حالتی نا متوازن دارم تایپ می کنم زود می گم و میرم. امشب خونه آقای بامشاد صاحب مدرسمون ( البته برای من مدرسه سابق ) جشن روز معلم بود. و خیلی ام خوش گذست الحمدلله. امروز کوروش من 4 ماهش تموم شد و وارد 5 ماه شد. وای که چقد این روزای  شیرین با کوروش بودن داره زود می گذره. فردا صبحم باید بریم واکسنشو بزنیم. یااا خدا نگران پسرکمم که الان از همه جا بیخبر راحت خوابیده عزیزم. حالا چند تا عکس: ...
9 ارديبهشت 1391

امروز 3.2.91

امروز یک روز خوب خدا بود. صب با کوروش رفتیم حموم بعد از یه مدت زیادی که نبرده بودمش حموم. بعدش خواهر جونیم زنگ زد و گفت بیاین خونه ی مامانی یگانه که مجلس زنانست و توام چون با حالی بیشتر خوش می گذره  خلاصه تا خودم و کوروش حاضر شدیم شد ساعت 12:30 و تاکسی گرفتیم و رفتیم. وای که چقد بد رانندگی می کرد.خیلی ام بی ادب بود آقاهه. ساک کوروشو کیف لبتاپ تو یه دستم, کوروش سر بغلم با چادر نمی تونستم را برم, بعد آقاهه سرم داد می زنه که خانوم نمی تونی یه درو باز کنی؟ چرا مردم اینقدر بیر حم شدن؟ خلاصه رسیدیم و  مامانی یگانه برا کوروشم حریره بادوم با آرد برنج و بادوم درست کرد که 3 وعده خورد و وای که چقدر تاثیرش و دیدم. بچم آآآآآآآآروم بود و خوش اخ...
4 ارديبهشت 1391

ّکالسکه سواری تا خونه ی مادربزرگ پدری

سلام سلام دوست ای نازنین من و کوروشی, احوال شما؟ عسلی جونم چطوری؟ مامان کوروشی جون؟ مامان میکاییل نازنین؟ مامان نرگس خوبم؟ نایسل عزیزم؟ خوش اومدی سمانه جون به جمع مامانای نی نی وبلاگی و خواهر گلم همینطور, دایی رئوف مهربون که همیشه به کوروش جون سر می زنه و بقیه دوستای عزیزم. ما خوشحالیم که دوستایی مثل شما داریم و هیچ وقت احساس تنهایی نمی کنیم.   امروز جمعه 1/2/90 من و عشقم کورش جونی از صبح با هم تنها بودیم, البته تا 10 که خواب بودیم و بعد کوروش بازیگوش من بیدار شد و طبیعتا منم بیدار کرد و با هم بازی کردیم و باز ساعت 12 خوابیدیم تا 3. ناهارم از روز قبل لوبیا پلو داشتم که همونو گرم کردم و خوردم. این و بگم که کوروش فقط روی پا می خوابه...
2 ارديبهشت 1391

آقا کوروشمه!!! 30/1/90

کوروش متوجه کوروش متعجب!! کوروش ناقلا سروری آبجی مادر من چقددد عکس می گیری؟؟؟ کوروش و رفقا    کوروش مرموز می شودد عشقی به خدا خدایا به خاطر همه چیزای خوبی که به من دادی ممنونم ! محصوصا مامانم بیا بازی! خوشتیپ تزینی مامانی ناز داره پسرممم قلبم مال تو کوروش کپلیان تلاشهایی برای نشستن نمایی از اتاق گل پسر نمایی از پنجره اتاق کوروشی ...
31 فروردين 1391

وبلاگت مبارک حمید رضای خاله

این وبلاگ پسر خاله و دختر خاله کوروش جونه. بهش سر بزنین. www.senafaronesfi.niniweblog.com از این وبلاگ هم دیدن کنید. این وبلاگ دختر عمه ی گل یگانه جون و حمیدرضا جون مائده خانومه: www.bitohargez.niniweblog.com
30 فروردين 1391

یک روز خوب

خاله انسی و کوروش و حمیدرضا بالقوه  در حیاط مامان ملی وقتی خاله انسی به استقبال مامان زهره و کوروش اومده بود. ( با کالسکه پیاده رفتیم خونه مامانم 30 دقیقه پیاده راهه ) ایشون هم بنده و گل پسرم  عکسی که بین راه از خودم و کوروشکم گرفتم. زاویه رو جون ماااااا   کوذکم! راحت بخواب! مامان مواظبته ...
27 فروردين 1391

خیلی ناراحتم مامان جون

سلام پسرک عزیزم دلم خیلی گرفته! می دونی چرا؟ چند روزه خیلی خستم می کنی ااز بس نق می زنی و منم کم صبررررررررر سرت داد می زنم! بمیرم گلمامان  نمی دونم چی شدی؟ تو که عاشق شیر بودی و هر یک ساعت صدام می کردی حالا اصلا راغب نیستیحتی  وقتی بیداری تا میام بهت شیر بدم جیغ می کشی و اشک منم درمیاد! حتی شده 4 ساعتم شیر نخوردی! فقطباید بخوابی و خودم بیام بهت به زور شیر بدم! چی کار کنم!! خیلی ناراحتم. اینقدر دلم می شکنه!   الانم که دارم می نویسم چشام پر اشکه. تو رو خدا پسرم مث سابق شیر بخور! دل مامان خیلی کوچیکه.همشم بغلی شدی و می خوای رات ببرم. باور کن کمرم درد می کنه دیگه! دیروز عصر دل من و تو گرفته بودزودحاضرت...
24 فروردين 1391