این روزهایم از خنده های تو شیرین تر است با چشمهای تو...
کیت کت مامان سلاممم
دیشب چون می خواستیم بریم دکتر بابا گفت تو رو 10 دقیقه بذاریم خونه مامان اعظم و بریم درمونگاه که سر
کوچه اوناست. من قبول کردم. ولی وقتی بدون تو راه افتادیم اشکام مثل ابر بهاررررررر می ریخت. آخه پاره
تنم الان 13 ماهه زیباترین ملودی زندگیم صدای نفسهای تو شده. گفتم تو رو خدا برگردیم کوروشم و می
خوام فقط. ولی بابا برنگشت گفت کوروش تو درمونگاه مریض می شه. خلاصه رفتیم و نوبت گرفتیم و نوبتم
شد و به دکتر گفتم یه نی نی دارم می خوام زود خوب شم. اونم جات خالی یه آمپول یک میلیون و دویست
با یک بتامتازون نوشت و چند تا قرص و شربت. و گفت دو تا آمپولتم همین امشب بزن. خلاصه رفتیم داروها
رو گرفتیم و برگشتیم ( در این بین 4 بار زنگ زدم خونه مامان اعظم )
برگشتم آمپول اولی رو زده منم
سرخوش می گم خوب دومی رو نمی زنین؟ می گه خانوم یکیه. دیگه مام که تنبل نرفتیم دوباره داروخونه
بتامتازون رو بگیریم. شامم رفتیم خونه مامان اعظم که ماکارونی داشتن و قبلشم باقالی خوردیم. به به
آقا تا رسیدم اونجا محکم بغلت کردم چون دلم داشت میومد تو حلقم. چون همچنان پروژه شیر خوردن در
خوابت ادامه داره سریع گرفتمت و بهت شیر دادم و باز بیدار شدی!
مامان اعظمت گفتن که این غذایی که بهت می دم برات سنگینه. منم که خانووووووووووم 
گفتم چشم و این غذا رو دیگه بهت نمیدم و به جاش نشاسته و نبات و شیره بادوم میدم انشالله
بگم که آمپوله گلومو بهتر کرد ولی تا صب از آبریزش بینی لعنتی و خارش گلو و اشک چشم خوابم
نبرد. البته تو هم تا ساعتای 1 1و نیم با نق نقای زیبات همراهیم می کردی.
الانم که از سردرد
و کمی گلو درد بیدار شدم و شیر خوردیو از ناله های من بابا که تو هال بود بیدار شد و برام شیر داغ
با عسل آورد. دستت درد نکنه بابا جون
عکسم نداریم چون دوربین و برای یک روز دادم به عمو کوچیکه کوروش ( عمو امیر علی )



این روزهایم از خنده های تو شیرین تر است با چشمهای تو...
