کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

این روزهایم از خنده های تو شیرین تر است با چشمهای تو...

1391/2/12 7:21
نویسنده : مامانی
516 بازدید
اشتراک گذاری

کیت کت مامان سلامممزبان

دیشب چون می خواستیم بریم دکتر بابا گفت تو رو 10 دقیقه بذاریم خونه مامان اعظم و بریم درمونگاه که سر

کوچه اوناست. من قبول کردم. ولی وقتی بدون تو راه افتادیم اشکام مثل ابر بهاررررررر می ریخت. آخه پاره 

تنم الان 13 ماهه زیباترین ملودی زندگیم صدای نفسهای تو شده. گفتم تو رو خدا برگردیم کوروشم و می 

خوام فقط. ولی بابا برنگشت گفت کوروش تو درمونگاه مریض می شه. خلاصه رفتیم و نوبت گرفتیم و نوبتم 

شد و به دکتر گفتم یه نی نی دارم می خوام زود خوب شم. اونم جات خالی یه آمپول یک میلیون و دویست

با یک بتامتازون نوشت و چند تا قرص و شربت. و گفت دو تا آمپولتم همین امشب بزن. خلاصه رفتیم داروها

رو گرفتیم و برگشتیم ( در این بین 4 بار زنگ زدم خونه مامان اعظم ) قلب برگشتم آمپول  اولی رو زده منم

سرخوش می گم خوب دومی رو نمی زنین؟ می گه خانوم یکیه. دیگه مام که تنبل نرفتیم دوباره داروخونه

بتامتازون رو بگیریم. شامم رفتیم خونه مامان اعظم که ماکارونی داشتن و قبلشم باقالی خوردیم. به به

آقا تا رسیدم اونجا محکم بغلت کردم چون دلم داشت میومد تو حلقم. چون همچنان پروژه شیر خوردن در 

خوابت ادامه داره سریع گرفتمت و بهت شیر دادم و باز بیدار شدی!

مامان اعظمت گفتن که این غذایی که بهت می دم برات سنگینه. منم که خانووووووووووم خجالت

گفتم چشم و این غذا رو دیگه بهت نمیدم و به جاش نشاسته و نبات و شیره بادوم میدم انشالله

بگم که آمپوله گلومو بهتر کرد ولی تا صب از آبریزش بینی لعنتی و خارش گلو و اشک چشم خوابم

نبرد. البته تو هم تا ساعتای 1 1و نیم با نق نقای زیبات همراهیم می کردی.نیشخند الانم که از سردرد

و کمی گلو درد بیدار شدم و شیر خوردیو از ناله های من بابا که تو هال بود بیدار شد و برام شیر داغ 

با عسل آورد. دستت درد نکنه بابا جونلبخند

عکسم نداریم چون دوربین و برای یک روز دادم به عمو کوچیکه کوروش ( عمو امیر علی )

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان محیا
12 اردیبهشت 91 8:54
ایشاله زودی خوب بشی
مامان کوروش
12 اردیبهشت 91 19:27
پست بدون عکس مورد قبول نمی باشد
نرگسی
13 اردیبهشت 91 9:05
خدارو شکر که بهتری .. میشناسمت عزیزم .. همه جوره قبولت دارم تو بیا پیش ما نمیخواد نظر بذاری .. یه ماچ محکم از لپای کوروشی
آنی
13 اردیبهشت 91 18:11
سلام خانومی خوبی؟؟ ماشاالله چه پسر با نمک و نازی داریا خانومی! آخی عزیزم معلومه که خیلی به نینیت وابسته هستیا! خدا براتون نگه داره ایشالا که حالت به زودی خوووووب بشه خانوم مهربون راستی کامنتت رو ثبت نکردم چون رمز رو گذاشته بودی. میام می خونمت عزیز دلم
مادر دوقلوهای ناهمسن
14 اردیبهشت 91 19:00
سلام انشالله سلامتی تون زودتر برگرده