کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 23 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

مترو سواری با کوروش

دیروز ظهر مامانم زنگ زد و گفت بیاین اینجا برا ناهار. تا من کارامو کردم و حاضر شدیم شد ساعت 2 و با تاکسی تلفنی رفتیم. بعد بابا علی اومد کیف و کالسکه کوروشو گرفت. خونشون یه بنایی کوچولو داشت که انجام شد. بابام اینا دنبال یه سرایدار میگشتن برا باغشون که یه زن و شوهر جوون 18 و 19 ساله پیدا شده و میخوان طبقه بالای باغ رو دستگاه نخ تابی بذارن همونجا کار و زندگی کنن.دختره و شوهرش دیروز خونه بابا بودن. شوهره اومده بود برا کمک خانومشم اورده بود. دختر خوبی بود. از زندگی مامان و باباش میگفت که اشکم در اومد. اونی که گفت و تو ادامه مطلب میذارم.  از اونجایی که جمعه همین هفته مهمونی معلماست و خونه خواهرمه مامانم گفت بیا بریم خونشون کمکش کنیم.زنگ ...
25 خرداد 1391

حرم+ خرید

امروز عصر اول رفتیم حرم و بعدش مصلی ( محل فروش مایحتاج به قیمت کلی ) خرید ها شامل: دستمال کاغذی 6 بسته, دستمال توالت, دستمال حوله ای, تاید, پودر صابون, شامپو, مشکین تاژ, سن ایچ آلبالو, نبات, قند شکسته, 10 کیلو شکر برا مامان اعظم, 6 تا روغن مایع ( 4 تاش مال مامان اعظم اینا) 1 کیلو نبات, 200 گرم فلفل سیاه, شد 120 تومن ناقابل به نازگی پاهامم نو حلقم, علاوه بر دستام :D ...
22 خرداد 1391

عاچختم کوروش :*

دیروز ظهر من و کوروش با تاکسی رفتیم خونه مامان ملی جون و بابایی تو ترافیک بود و نیم ساعت بعد اومد. چون دیر بود همه ناهار خوردن. من منتظر موندم و با بابایی نهار خوردیم. انسی اینام بودن. الهی بگررررردم حمیدرضا جونم اینقد خواستنی شده! تازه محمد میگفت چشاش شبیه چشای منه!  کوروشو خوابوندم و با خواهرم یکم حرف زدیم و اینا. بعد به حمیدرضا یواشکی شیر دادم . ساعت 4 و نیم بود که محمد گفت مامان اعظم اینا میان دنبالت برین مولودی خونه داییم. منم سریع حاضر شدم و کمی هم خوشگلاسیون کردم و کوروشو حاضر کردم و رفتیم دم در که سریع اومدن. اونجا خوش گذشت. زدایی محمد بوسم کرد و گفت خیلی خوشحال شدم اومدی. خدا کنه منم یه عروس مثه تو گیرم بیاد. دیگه ذوق مرگ ش...
12 خرداد 1391

عذرخواهی بابت تاخیر

بع ضی وقتا میشه که نسبت به قسمت ارسال مطلب جدید آلرژی میگیرم. ینی پای لب تاپ هستما! همشم دارم وبلاگ میخونم ولی نمیشه مطلب بنویسم که نمیشه! اصلا حسش نیست انگار! البته وقتی عکسی ندارم حسی هم برای نوشتن نمیمونه! یک دو روز بود که موبایلم روشن نمیشد! تا امشب که روشن شد و شارژ نداشت. ولی آخر شبی شارژش کردمو چند تایی عکس گرفتم. حالا از تغییرات کوروش میگم. این روزا کوروش کامل میچرخه جوری که دستاش زیرش گیر میکنه و ب ا س ن شو یه مدل با مزه ای میده بالا که خودشو نجات بده و البته که ناموفقه و شروع میکنه به جیغ جیغ کردن و کمک خواستن! شروع کرده به صحبت کردن البته به زبون اردکی! دقیقا مثل اردکه تو تام و جری حرف می زنه!  اینقد بامزست که میتونم د...
11 خرداد 1391

این چند روز...

سلام بچه ها. ما برگشتیم. البته دیروز عصر برگشتیم ولی چون خسته بودم نشد  بیامو بنویسم. از  پنجشنبه میگم که با کوروش رفتیم حموم. گذاشتمش تو روروئک و بردمش تو حموم. همونطور که تو روروئک بود به بدنش صدر مالیدم. آخه خیلی پوستو نرم میکنه و جلوگیری میکنه از پشه زدگی. بعد خوب شستمش و آوردمش بیرون. محمد که اومد دپرس بودیم که هیجا نرفتیم و اینا. بعد من یه دفه گفتم سفر که نباید حتما طولانی باشه یا خیلی دور باشه میشه تو دو روزم به آدم خوش بگذره همین نزدیکا. تصمیم گرفتیم یا بریم نیشابور یا بجنورد. که زنگ زدیم به هتلای نیشابور فقط کمال الملک جا داشت. همونو رزرو کردیم و حاضر شدیم رفتیم. به دایی رئوفم خیلی گفتیم بیا کلاس زبان بود نتونست بیاد. ساع...
7 خرداد 1391