کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

عاچختم کوروش :*

دیروز ظهر من و کوروش با تاکسی رفتیم خونه مامان ملی جون و بابایی تو ترافیک بود و نیم ساعت بعد اومد. چون دیر بود همه ناهار خوردن. من منتظر موندم و با بابایی نهار خوردیم. انسی اینام بودن. الهی بگررررردم حمیدرضا جونم اینقد خواستنی شده! تازه محمد میگفت چشاش شبیه چشای منه!  کوروشو خوابوندم و با خواهرم یکم حرف زدیم و اینا. بعد به حمیدرضا یواشکی شیر دادم . ساعت 4 و نیم بود که محمد گفت مامان اعظم اینا میان دنبالت برین مولودی خونه داییم. منم سریع حاضر شدم و کمی هم خوشگلاسیون کردم و کوروشو حاضر کردم و رفتیم دم در که سریع اومدن. اونجا خوش گذشت. زدایی محمد بوسم کرد و گفت خیلی خوشحال شدم اومدی. خدا کنه منم یه عروس مثه تو گیرم بیاد. دیگه ذوق مرگ ش...
12 خرداد 1391

عذرخواهی بابت تاخیر

بع ضی وقتا میشه که نسبت به قسمت ارسال مطلب جدید آلرژی میگیرم. ینی پای لب تاپ هستما! همشم دارم وبلاگ میخونم ولی نمیشه مطلب بنویسم که نمیشه! اصلا حسش نیست انگار! البته وقتی عکسی ندارم حسی هم برای نوشتن نمیمونه! یک دو روز بود که موبایلم روشن نمیشد! تا امشب که روشن شد و شارژ نداشت. ولی آخر شبی شارژش کردمو چند تایی عکس گرفتم. حالا از تغییرات کوروش میگم. این روزا کوروش کامل میچرخه جوری که دستاش زیرش گیر میکنه و ب ا س ن شو یه مدل با مزه ای میده بالا که خودشو نجات بده و البته که ناموفقه و شروع میکنه به جیغ جیغ کردن و کمک خواستن! شروع کرده به صحبت کردن البته به زبون اردکی! دقیقا مثل اردکه تو تام و جری حرف می زنه!  اینقد بامزست که میتونم د...
11 خرداد 1391

این چند روز...

سلام بچه ها. ما برگشتیم. البته دیروز عصر برگشتیم ولی چون خسته بودم نشد  بیامو بنویسم. از  پنجشنبه میگم که با کوروش رفتیم حموم. گذاشتمش تو روروئک و بردمش تو حموم. همونطور که تو روروئک بود به بدنش صدر مالیدم. آخه خیلی پوستو نرم میکنه و جلوگیری میکنه از پشه زدگی. بعد خوب شستمش و آوردمش بیرون. محمد که اومد دپرس بودیم که هیجا نرفتیم و اینا. بعد من یه دفه گفتم سفر که نباید حتما طولانی باشه یا خیلی دور باشه میشه تو دو روزم به آدم خوش بگذره همین نزدیکا. تصمیم گرفتیم یا بریم نیشابور یا بجنورد. که زنگ زدیم به هتلای نیشابور فقط کمال الملک جا داشت. همونو رزرو کردیم و حاضر شدیم رفتیم. به دایی رئوفم خیلی گفتیم بیا کلاس زبان بود نتونست بیاد. ساع...
7 خرداد 1391

نیشابور سلام

سلام بچه ها. نرفتیم تهران بنا به نظر بنده. بعد تصمیم گرفتیم بریم گرگان که محمد زنگ زد به هتلای گرگان هیچ کدوم جا نداشتن! تازه دریا باید یه هفته ای بری که باحال باشه. الان تصمیم گرفتیم بریم نیشابور. شهر خوشگل خیام عزیزم. نایسل جون مهمون نمیخواین احتمالا؟ خدافس تا شنبه ...
4 خرداد 1391

پروما

امروز صب دایی رئوف با یه لیوان چایی بیدارم کرد و بعد منم پاشدم به کوروش همون حریره بادومشو دادمو یکم دور خودم گشتم شد ساعت 10 باز کوروش خوابید و بعد از گشتن تو نت و اینا خودمم یکم خوابیدم. ساعتای 3 ناهار خوردیم و یکم با کوروش بازی کردیم و با دایی رئوف گفتیمو خندیدم شد ساعت 7 چای عصرانه رو خوردیم و دایی رئوف رفت تا برا افطار مامان ملی نون سنگک و سبزی خوردن بگیره . منم به کوروش شیر موز دادم ( با شیر خودم ) و یکم با محمد در مورد یه مسافرت کوچولو صحبت کردیم و دیدیم که سه روز بیشتر وفت نداریم و تصمیم بر این شد که فردا ظهر راه بیفتیم به سمت تهران. ایشالا اگه اتفاقی نیفته. مامانا لطفا اگه وسیله خاصی برا سفر با یه نی نی همسنای کوروش لازمه بهم بگین...
4 خرداد 1391

اولین سوپ+ مهمون

سلام سلام مامانای دوس داشتنی, نی نیای دوس داشتنی تر  دیشب تا 4 داشتم وبلاگ گردی می کردم و بعد به کوروش شیر دادم و خوابیدم. بیدار که شدم ساعت 8 صب بود. ینی پسرک من 4 ساعت شیر نخورده بود. منم سریع فرنیشو آماده کردم و بهش دادم. نمیدونم چرا اینقد نگران شیر خوردن کوروشم!! آخه شده 4 ساعتم شیر نمیخوره. من فک میکنم باید 2 ساعت یه بار بخوره دیگه! اگه اشتباه میکنم بگین تو رو خدا. تازه هنوزم تو بیداری نمیخوره دیگه تا ساعتای 9 و نیم 10 بیدار بود و بعد باز خوابوندمش خودمم بعد از انجام کارای روزمره خوابیدم تا 3. بیدار که شدم برا کوروش سوپ درست کردم و تو مخلوط کن خوب له شد و دادم بهش خورد. البته احساس کردم زیاد با میل نخورد. هویج, سیب زمینی و یه دون...
3 خرداد 1391