کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

اولین سوپ+ مهمون

1391/3/3 1:52
نویسنده : مامانی
5,641 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام مامانای دوس داشتنی, نی نیای دوس داشتنی تر 

دیشب تا 4 داشتم وبلاگ گردی می کردم و بعد به کوروش شیر دادم و خوابیدم. بیدار که شدم ساعت 8 صب بود.تعجبینی پسرک من 4 ساعت شیر نخورده بود. منم سریع فرنیشو آماده کردم و بهش دادم. نمیدونم چرا اینقد نگران شیر خوردن کوروشم!! آخه شده 4 ساعتم شیر نمیخوره. من فک میکنم باید 2 ساعت یه بار بخوره دیگه! اگه اشتباه میکنم بگین تو رو خدا. تازه هنوزم تو بیداری نمیخورهناراحتدیگه تا ساعتای 9 و نیم 10 بیدار بود و بعد باز خوابوندمش خودمم بعد از انجام کارای روزمره خوابیدم تا 3. بیدار که شدم برا کوروش سوپ درست کردم و تو مخلوط کن خوب له شد و دادم بهش خورد. البته احساس کردم زیاد با میل نخورد. هویج, سیب زمینی و یه دونه بال مرغ. با یه شاخه جعفری. شماها چجوری درس میکنین؟ لطفا بهم بگین!دیگه داشتیم با کوروش بازی می کردیم که دیدم زنگ در ه.خواهرم و یگانه و حمیدرضا بودن با آقا یاسز که البته اقا یاسر طرفای خونه ما کار داشت رفت انجام بده. خیلی خوشحال شدم از اومدن اونا. ناهار رفته بودن ارم شاندیز پروا!ابرو  البته برا منم آورده بودن یه مقدار. یکم بچه داری کردیم و طبق معمول من همش به یگانه میگفتم خاله جان کوروشو بغل نکن و باز کار خودشو میکرد.آخنیشخند بعدشم که دایی رئوف زنگ زد و گفت میام اونجا کوروشو ببینم که اومدو دور هم بودیم خلاصه. البته دایی رئوف یکم مریض احوال بود طفلی. مرغ گذاشته بودم بیرون و برنجم نم کردم که به فکرم رسید ته چین مرغ درس کنم. خیلی خوشمزه شد ولی مث دفه ی قبلی چرب نشده بود. خوردیم و یکم به کوروش و حمیدرضا رسیدگی کردیم و چند تا عکسم گرفتیم آخر شبی. الانم رئوف جونم رو مبل خوابیده محمدم تو اتاق. خدا کنه دااداشکم طوریش نباشه قربونش برم من. ناراحت 

هر کی به عکسامون بخنده الهی وقتی خوابه یه آدم تخس تو دماغش نخ کنهنیشخند

کوروش در سبد حمل حمیدرضا جون ( سبدو از طرقبه خرید خواهرم مامانم تزئیینش کرد.

 

خواهر بزرگوارماچ

نفس خاله, حمیدرضا نقلیقلب

دو تا مرداز خود راضی

مامان کوروش و پر و پاچه بلوری دایی رئوف

محبت هایی از نوع خواهرانهمژه

مادر-پسر خوشحال

       

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

نرگسی
3 خرداد 91 7:48
خیلیییییییییی باحالی ..
ای جونم کوروش بوسسسسسسسسسسسس
ایشالله دایی ریوف هم زودی خوب میشه عزیزم ..


هههه, قربون محبتت خواهرررر. ایشالا خوب بشه عزیزم
مامان خانومی
3 خرداد 91 9:22
مامانی خانوم خوشگل مرسی که به من سر زدی عزیزم . ولی تا جایی که میتونی سوپ رو با بال مرغ درست نکن . چون پره از هورمونهای تزریقی به مرغ . بیشتر سعی کن از گوشت گوسفند استفاده کنی چون هم آهنش بالاست هم باعث میشه بچه قوی بشه . بعدشم تو سن پسر تو اصلا لازم نیست که 4 ساعت یه بار شیر بدی اون مال نوزاداست . به جای فرنی هم حریره بادوم درست کن . باعث میشه بچه حسابی معده اش قوی بشه . بلدی ؟ اگه نیستی بگو تا بهت بگم . حسابی به خودت هم برس تا شیرت حسابی چرب بشه . تو سوپشم یه کوچولو کره بنداز



سلام مامان مهربون. پسر خوشگلتونو دیدم و نصف آرشیوتونم خوندم. ماشالا به این آقا کامیار خواستنی و ناز. برای سوپ آب استخون گوسفند و بسته بندی کردم و میخواستم با همون براش سوپ بپزم که بزرگتران عزیز فرمودن برا بچه سنگینه با بال مرغ درست کن. منم حرف گوش کن. ولی امروز که شما اینو گفتین با همون آبا درست کردم کره الان زود نیست مامان خانومی جون؟
mamane Ali
3 خرداد 91 18:35
سلاممم .. من دیشب تو خواب دیدمت !!!!! باورت میشه ؟؟ . موضوع خواب یادم نیست ولی یادمه وقتی از خواب بیدار شدم یادم اومد که تو هم توش بودی !!!
کلی هم خندیدم !
درباره ی شیر خوردن عرض کنم که تا موقعی که خوابه تا 5 ساعت هم راه داره البته برای سن پسر شما و پسر من ولی تو بیداری هر 4 ساعت یه بار . اگه خودش زودتر خواست که بحثش جداست .


چه جالب. خواب وبلاگی چه بامزه اووووووووووووووووه 5 ساعت که خیلی زیاده. اگه اینجوری باشه که کوروش خوب شیر میخوره پس.
ماندانا
3 خرداد 91 19:05
سلام خانمی من از وب خانومی اومدم ماشالله چه پسر نازی خدا برات حفظش کنه.من برای سوپ پسرم از بال مرغ استفاده نمی کردم یعنی دکتر گفته بود چون واکسن مرغ رو به بالش می زنند برای بچه ها مناسب نیست بجاش از سینه مرغ استفاده می کردم


وای خوشحال شدم عزیزم. ممنون که اومدی. من با ابگوشت درست میکنم دیگه.
یک عدد خانومی
4 خرداد 91 14:49
والا من خودم که نی نی نبدارم ولی یادمه که مامانم با ماهیچه گوسفندی سوپ کودک میپخت بعضی وقتها هم با سینه جوجه محلی. منظورم اون جوجه هاست که واقعا جوجه اند و از دهات میاوردن یعنی خونگی خونگی بودن و ماشینی نبودن و خیلی قوت داشتن. الان واسه دخمل داداشیم همینجوری سوپ میذاره


منم با ماهیچه گوسفند میذارم رین پس پس
یک عدد خانومی
4 خرداد 91 14:50
راستی فک کنم امروز فردا نخ بره تو دماغم چون واسه اون عکس پر و پاچه بلوری کلی خندیدم یعنی بیشتر واسه نوشته تو خندیدم


علیرضا
4 تیر 91 14:17
سلام. جوووووون چه پسر خوشگل مشگلیه! ای جوووونم
خدا نگهت داره. امیدوارم همیشه همینطور تر و تازه بمونی عزیزکم. دوست دارم بازم بیام این وبلاگو ببینم


ریحانه
1 آذر 91 19:29
سلام مامان کوروش
نمی دونم چرا فکر می کنم شما را در یک برنامه مستند تلویزیونی دیدم.
درست نمیگم؟


سلام ریحانه جان, نه عزیزم فکر میکنم اشــتباه گرفتین