کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

پروما

1391/3/4 3:03
نویسنده : مامانی
1,042 بازدید
اشتراک گذاری

امروز صب دایی رئوف با یه لیوان چایی بیدارم کرد و بعد منم پاشدم به کوروش همون حریره بادومشو دادمو یکم دور خودم گشتم شد ساعت 10 باز کوروش خوابید و بعد از گشتن تو نت و اینا خودمم یکم خوابیدم.

ساعتای 3 ناهار خوردیم و یکم با کوروش بازی کردیم و با دایی رئوف گفتیمو خندیدم شد ساعت 7 چای عصرانه رو خوردیم و دایی رئوف رفت تا برا افطار مامان ملی نون سنگک و سبزی خوردن بگیره . منم به کوروش شیر موز دادم ( با شیر خودم ) و یکم با محمد در مورد یه مسافرت کوچولو صحبت کردیم و دیدیم که سه روز بیشتر وفت نداریم و تصمیم بر این شد که فردا ظهر راه بیفتیم به سمت تهران. ایشالا اگه اتفاقی نیفته. مامانا لطفا اگه وسیله خاصی برا سفر با یه نی نی همسنای کوروش لازمه بهم بگین بردارم. بعدش من و کوروش خاضر شدیم با تاکسی رفتیم پروما و خیلی خوش گذشت. محمد رفت ماشینو سرویس کنه که تو راه اذیت نکنه. ساعت 9 و نیم اومد دنبالمون و من گفتم بیا بریم خونه مامان اعظم بهشونم زنگ بزن شام درس نکنن ما غذا بگیریم. زنگ زدیم پیتزا پیتزا و قرار شد بیاره دم خونشون. اونجام که کووش تا تونست شیرین کرد خودشو و عمه ریحانشم که خیلی دوسش داره با هم کلی بازی کردن و کوروشم کلی خندید. مامانش قربونش بشهههههه. بعدم که شام  خوردیم و صحبتای رایج و اومدیم خونه. برا کوروش یکم حریره بادوم درست کردم و ساعت 12 و نیم خورد و الانم که خوابیده و من اینجام. راستی کوروشی این روزا کاملن می غلته فداش شم. و دستاشم که همش تو دهنشه. از پروما هم یه ساعت زنگ دار زرد خوشگل, دو تا لیوان قشنگ, یه دونه کفگیر چوبی, یه روسری قرمز که خیلی دوسش دارم و در عکسا سرمه, یه چیپس, یه بسته پسته و 4 تا باطری نیم قلمی برا موسم و یه بسته عصاره مرغ ( گالیلابلانکا ) خریدم. همینا یه عالمه شد. چقد همه چی گرونه. تو یه لباس بچه فروشی رفتم. یه کلاه برا کوروش میخواستم می گفت 20 تومن. خوب چه خبره نامردا؟ مگه چی داره که اینقد گرونه؟افسوس

ادامه مطلب

کوروش در اتاقش در گهوارش در حال بازی کردنماچ

اینجا تازه از تاکسی پیاده شدیم.

 

غرفه ال سی دی و کوروش

از اونجایی که من به عنوان یه مادرر شوهر باید حواسم به دخترای خوشگل موشگل باشه از مامان این خانوم کوجولو خواستم با پسرم یه عکس بگیره. اونام از خدا خواسته ابرونیشخند کوروشمم که کلا بی توجهچشم

به دلیل کمبود نیروی انسانیزبان مجبور شدم خودم از خودمون عکس بگیرم ( در آسانسور بودیم و تنها وگرنه هر کی میدید خدای نکرده ما را جزو مجانین به حساب میاورد. دور از جونمون. )

بعد ساعتای 9 محمد اومد دنبالمون اینجام سوپر سر کوچه مامان اعظم ایناست که بابایی رفته نوشابه بگیره ازش ما هم که همش در حال عکاسیزبان

اینجا خونه مامان اعظم و کوروش در حال بازی با عمه ریحانه جون معلومه کوروش عمه هاشو خیلی دوس داره.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

ماندانا
4 خرداد 91 5:45
امیدوارم سفر خوبی داشته باشین


ممنونم ماندانا جان, ولی زورم میاد بلند شم کارامو بکنم.

مامان نفس طلایی
4 خرداد 91 9:17
ای جونم خریدا مبارک ... چه عکسای خوبی گرفتی



ممنونم نفس جون
بابای ملیسا
4 خرداد 91 12:01
سلام . بازم مثل همیشه وبلاگتون زیبا و قشنگ به روز شده . ملیسا خانم منتظر شماست تا عکسهای جدیدش رو ببینید و با گذاشتن نظر خودتون هر چند کوتاه خوشحالش کنید . منتظرتون هستیم .


سلام. خوش اومدین به وبلاگ کوروشی. حتما سر میزنم
یک عدد خانومی
4 خرداد 91 14:42
روسری قرمزت مبارک
چقدم کوروش اون دخملی رو تحویل گرفته بود یه ذره روش کار کن خواهر!! همینجوری پش بره رو دستت میمونه وا
شوخی کردم خیلی هم دلشون بخواد


میسی خانومی. پسرم نجیبه. کاریش نمیشه کرد. یکی از این دخترای نینی وبلاگی رو میخواد بقیه به چشمش نمیان
یک عدد خانومی
4 خرداد 91 18:44
کی هس اون دخمل نی نی وبلاگی؟؟
اوا نکنه منم؟!!
نه از همین حالا گفته باشم من میخوام درس بخووووووونم


بیشین بینیم باو!! شما درستو بخون دختر جان. اسم عروس گلم عسل خانومه. به اسم خاله مریم تو لینکام هست.
mamane Ali
4 خرداد 91 22:17
خریدات مبارک عزیزم.. کلاه 20 تومن؟؟ به به


مرسی, مامان علی جون. چیز خاصی نخریدم. آره به نظر من گرونه.
نرگسی
6 خرداد 91 1:23
دیروز داشتم این پستتو میخوندم که مادر شوشو زنگ زد میایم خونتون شام منم بدوبدو بستم و رفتم دیگه نشد نظر بذارم ..


عب نداره خوشگل خانوم. مادر شوهر واجب تره دیگه )