کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

این چند روز...

1391/3/7 1:49
نویسنده : مامانی
747 بازدید
اشتراک گذاری

سلام بچه ها. ما برگشتیم. البته دیروز عصر برگشتیم ولی چون خسته بودم نشد  بیامو بنویسم. از  پنجشنبه میگم که با کوروش رفتیم حموم. گذاشتمش تو روروئک و بردمش تو حموم. همونطور که تو روروئک بود به بدنش صدر مالیدم. آخه خیلی پوستو نرم میکنه و جلوگیری میکنه از پشه زدگی. بعد خوب شستمش و آوردمش بیرون. محمد که اومد دپرس بودیم که هیجا نرفتیم و اینا. بعد من یه دفه گفتم سفر که نباید حتما طولانی باشه یا خیلی دور باشه میشه تو دو روزم به آدم خوش بگذره همین نزدیکا. تصمیم گرفتیم یا بریم نیشابور یا بجنورد. که زنگ زدیم به هتلای نیشابور فقط کمال الملک جا داشت. همونو رزرو کردیم و حاضر شدیم رفتیم. به دایی رئوفم خیلی گفتیم بیا کلاس زبان بود نتونست بیاد. ساعت 8 حرکت کردیم یه رب به 10 دم هتل بودیم. روبروی هتل یه رستوران بود که تصمیم گرفتیم شام بریم اونجا. رستوران ملت غذاش واقعا خوب بود. هتلش انصافا خیلی شیک و تمیز بود. آلاچیقای خوشگلی هم جلوی در سوئیتا درست کرده بودن که صبحانه مونو آوردن اونجا.

کوروش خوشگله هم که معلوم شد خیلییییییییی خوش سفره عزیزم. تمام راه رو یا شیر میخورد یا خواب بود. خلاصه بعد از شام تو اتاقمون با کوروش حسابی بازی کردیم و اونم غش غش میخندید تا ساعت 12 و نیم و بعدم خیلی زود و راحت حوابید. عاشقشم به خدا. منم کنارش خوابیدمو تا صب حواسم بهش بود که پتو رو نزنه کنار. صبح هم ساعت 9 از خواب بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و عکس گرفتیم و دیگه اتاقو تحویل دادیم و راه افتادیم به سمت خیام و عطار و دیدنی های نیشابور. کوروش جون همش تو کالسکه در حال خوش گذرونی  و دیدن مناظر اطراف بود. موزه هم رفتیم که مجسه خیام و فیتز جرالد ( مترجم رباغیات خیام و کسی که جهانیان از طریق ترجمه های اون با اشعار خیام آشنا شدن ) هم بود . بعدش تصمیم گرفتیم که بریم دررود ( مخفف کلمه ده رود ) که 24 کیلومتر از نیشابور فاصله داشت و به همین میزان به مشهد نزدیکتر.

تو راه ریواس دیدیم و خریدیم کیلویی 5 تومن و درود هم همون ریواسو دیدیم کیلویی 3 تومنیول خیلی درود جای قشنگیه. خیلیییی اصلا بهش نمیخوره در خراسان قرار داشته باشه. سر سبز و زیبا و بارونی. به به. همون هوایی که من دوس دارم. یه چیزی که نظرم و جلب کرد این بود که با این که جای زیبایی بود ولی معلوم بود زیاد بهش رسیدگی نشده. زیاد رستوران نداشت و تک و نوک اونم خیلی ساده و معمولی. ناهار و همون جا خوردیم. داشتیم ناهار میخوردیم که یه خانومه ای که معلوم بود از اهالی همونجاست اومد به سمت کوروش و میخواست از تو کالسکه برش داره. خیلی ترسیده بودم. زبونم بند اومده بود. نفهمیدم هدفش چی بود از این کارررررر؟خنثیفک کنم میخواست خیلی اجتماعی برخورد کنه که یاد نداشت طفلینیشخندباز خوب شد محمد گفت خانوم پسرمون خرابکاری کرده برش ندار. خداییش ترسیده بودم یه خرده. بعدش اومدیم تو ماشین و من کوروشو عوض کردم و راه افتادیم به سمت مشهد. خداییش سفر ( اگه بشه بهش گفت سفر ) خوبی بود و آب و هوامون عوض شد. رسیدیم خونه و وسایل و جا به جا کردم و کوروشو خوابوندم و وبلاگمو چک کردم. محمد خوابید و بیدار که شد گفت بریم خونه مامانت اینا یه سر بزنیم. ساعت 9 شب بود که رسیدیم اونجا. ریواساشونو دادیم ( به عنوان سوغاتی ) شام خوردیمو من ظرفا رو شستم و برگشتیم. صب ( که چه عرض کنم ) مامانم زنگ زد و گفت عمه بابا اومده خونشون ما هم بریم. رفتیم و انسی اینام اومدن و دور هم بودیم. باز من و کوروش خوابیدیم از 4 تا 6 و ییدار شدیم و  محمد اومد اونجا یه جفت کفش طبی برام خریده بود بهم داد که خیلی خوشحال شدم و باز رفت. یه ساعت بعدش دختر خاله های مامانمم یه سر اومدن اونجاو منو کوروشو یگانه و دایی رئوف رفتیم پایین کوروش روروئک بازی کرد و مامانم آش شولی یزدی پخته بود که کوروش خوابش میومد نق می زد و نخوردم. کوروش و خوابوندمو بعد محمد زنگ زد که میام دنبالتون بریم شام خونه مامان اعظم که کله پاچه دارن! من اولش تعجب کردم آخه کی شب کله پاچه میخوره؟؟هیپنوتیزم وقتی رفتیم تو ماشین گفت الکی گفتم بیا شام بریم بیرون. منم از این کارش خوشحال شدم چون بیشتر از یه روز دوست ندارم دور از خونمون باشم. رفتیم مرغ سوخاری و توت فرنگی و از این گوجه فرنگی کوچولوا و موز و شیر و کیک گرفتیم و اومدیم خونه. به محض رسیدن به خونه برا کوروش غذاشو ( حریره بادوم + دو تا خرما ) درست کردم و شام خوردیم و یکم وسایل و جا به جا کردم و محمد با کوروش بازی کرد و الانم غذای پسرم و دادم و نشستم این چند روزو می نویسم در حالی که کوروش روبروم دراز کشیده و داره بهم نگاه میکنه. خدایا دوست دارم. تو نعمت و بر من با دادن این گل پسر تموم کردی. خدایا ممنونتم.عاشقتم.قلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

یک عدد خانومی
7 خرداد 91 2:54
انشاالله همیشه به سفر و با دل خوش!!!!!!
پس عکسای سفرتون کووووووووو؟؟
راستی یه سوال: شما یزدی هستین؟


سلام عزیزم. تو پست رمز دار گذاشتم. نه عزیزم ما مشهدی هستیم.
یک عدد خانومی
7 خرداد 91 14:07
میدونم مشهد زندگی میکنید ولی به دو دلیل فکر کردم اصلیتتون مال یزده:
اول اینکه رو مزار مادربزرگ مرحومه ات؛ آخر فامیلیشون نوشته بود یزدی.
و دوم اینکه گفتی مامان گلت شولی یزدی پختند


آهااا از اون لحاظ؟ آره مامانم اصلیتشون یزدیه
یک عدد خانومی
8 خرداد 91 3:22
یعنی لهجه یزدی هم دارند؟ پس چطور با مشهدیها ازدواج کردن؟
فضول بیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه من کنجکاو بوده بیدم


نه عزیزم فضول نیستی! خوب سواله دیگه. می دونی من مامان بزرگ خدا بیامرزم حتی یزدو ندیده بودن. دو سه نسل پیششون یزدی بودن که اومدن مشهد و زوجه اختیار کردن و اینا. در مورد لهجه هم بگم خدمتتون که ما لهجمان غیییییلیییییظ مشهدیه ابجی
یک عدد خانومی
8 خرداد 91 14:54
دستتان درد نکنه بابت جوابا
حالا دیگه مودونوم جریان چیه؟


قربون شما خواهر جان. خدا رو شکر که دانستن
یک عدد خانومی
10 خرداد 91 1:45
دوست جونم وقتی فرستادیش خبرم کن چون خیلی منتظر بیدم


باشه گلم. الان که یاهو میلم باز نمیشه. فرستادم میخبرمت. بوسسسس
یک عدد خانومی
10 خرداد 91 14:19
دستت درست!!!!!!!!
دیدمشون خییییییییییییلی ناز بود واقعا میگم. ماشاالله هزار الله اکبر!!!!!!!!
راستی سه تا عکس بود یه دونه خودت و خواهریت یه دونه عروس یه دونه هم کوروش بود فک کنم یکی شو نفرستادی درعوض کوروشو فرستادی.
اون عکس عروس! موهات باز بود و گل سفید تو موهات بود نمیدونم عکس عروسی خودته یا مدل بودی؟ در هر حال خیلی و به شدت ناز بود عین پوستر شده بود
حالا اگه اون عکس جامونده رو هم بفرستی دیگه خیلی مخلصت میشم
بازم میگم ماشاالله به جونت!! حتما اسفند دود کن و صذقه بذار کنار. من خودم برات صلوات فرستادم و فوت کردم و زدم به تخته ولی اسفند یادت نره


خجالت کشیدم الان
نرگسی
16 خرداد 91 16:51
همیشه به خوشی عزیزم .. بوسسسسسسسسسسس


ممنونم نرگسی جون دلم برات تنگ بود
نرگسی
16 خرداد 91 22:53
منم همینطور عزیزمممممممم ..