این چند روز...
سلام بچه ها. ما برگشتیم. البته دیروز عصر برگشتیم ولی چون خسته بودم نشد بیامو بنویسم. از پنجشنبه میگم که با کوروش رفتیم حموم. گذاشتمش تو روروئک و بردمش تو حموم. همونطور که تو روروئک بود به بدنش صدر مالیدم. آخه خیلی پوستو نرم میکنه و جلوگیری میکنه از پشه زدگی. بعد خوب شستمش و آوردمش بیرون. محمد که اومد دپرس بودیم که هیجا نرفتیم و اینا. بعد من یه دفه گفتم سفر که نباید حتما طولانی باشه یا خیلی دور باشه میشه تو دو روزم به آدم خوش بگذره همین نزدیکا. تصمیم گرفتیم یا بریم نیشابور یا بجنورد. که زنگ زدیم به هتلای نیشابور فقط کمال الملک جا داشت. همونو رزرو کردیم و حاضر شدیم رفتیم. به دایی رئوفم خیلی گفتیم بیا کلاس زبان بود نتونست بیاد. ساعت 8 حرکت کردیم یه رب به 10 دم هتل بودیم. روبروی هتل یه رستوران بود که تصمیم گرفتیم شام بریم اونجا. رستوران ملت غذاش واقعا خوب بود. هتلش انصافا خیلی شیک و تمیز بود. آلاچیقای خوشگلی هم جلوی در سوئیتا درست کرده بودن که صبحانه مونو آوردن اونجا.
کوروش خوشگله هم که معلوم شد خیلییییییییی خوش سفره عزیزم. تمام راه رو یا شیر میخورد یا خواب بود. خلاصه بعد از شام تو اتاقمون با کوروش حسابی بازی کردیم و اونم غش غش میخندید تا ساعت 12 و نیم و بعدم خیلی زود و راحت حوابید. عاشقشم به خدا. منم کنارش خوابیدمو تا صب حواسم بهش بود که پتو رو نزنه کنار. صبح هم ساعت 9 از خواب بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و عکس گرفتیم و دیگه اتاقو تحویل دادیم و راه افتادیم به سمت خیام و عطار و دیدنی های نیشابور. کوروش جون همش تو کالسکه در حال خوش گذرونی و دیدن مناظر اطراف بود. موزه هم رفتیم که مجسه خیام و فیتز جرالد ( مترجم رباغیات خیام و کسی که جهانیان از طریق ترجمه های اون با اشعار خیام آشنا شدن ) هم بود . بعدش تصمیم گرفتیم که بریم دررود ( مخفف کلمه ده رود ) که 24 کیلومتر از نیشابور فاصله داشت و به همین میزان به مشهد نزدیکتر.
تو راه ریواس دیدیم و خریدیم کیلویی 5 تومن و درود هم همون ریواسو دیدیم کیلویی 3 تومن
خیلی درود جای قشنگیه. خیلیییی اصلا بهش نمیخوره در خراسان قرار داشته باشه. سر سبز و زیبا و بارونی. به به. همون هوایی که من دوس دارم. یه چیزی که نظرم و جلب کرد این بود که با این که جای زیبایی بود ولی معلوم بود زیاد بهش رسیدگی نشده. زیاد رستوران نداشت و تک و نوک اونم خیلی ساده و معمولی. ناهار و همون جا خوردیم. داشتیم ناهار میخوردیم که یه خانومه ای که معلوم بود از اهالی همونجاست اومد به سمت کوروش و میخواست از تو کالسکه برش داره. خیلی ترسیده بودم. زبونم بند اومده بود. نفهمیدم هدفش چی بود از این کارررررر؟
فک کنم میخواست خیلی اجتماعی برخورد کنه که یاد نداشت طفلی
باز خوب شد محمد گفت خانوم پسرمون خرابکاری کرده برش ندار. خداییش ترسیده بودم یه خرده. بعدش اومدیم تو ماشین و من کوروشو عوض کردم و راه افتادیم به سمت مشهد. خداییش سفر ( اگه بشه بهش گفت سفر ) خوبی بود و آب و هوامون عوض شد. رسیدیم خونه و وسایل و جا به جا کردم و کوروشو خوابوندم و وبلاگمو چک کردم. محمد خوابید و بیدار که شد گفت بریم خونه مامانت اینا یه سر بزنیم. ساعت 9 شب بود که رسیدیم اونجا. ریواساشونو دادیم ( به عنوان سوغاتی ) شام خوردیمو من ظرفا رو شستم و برگشتیم. صب ( که چه عرض کنم ) مامانم زنگ زد و گفت عمه بابا اومده خونشون ما هم بریم. رفتیم و انسی اینام اومدن و دور هم بودیم. باز من و کوروش خوابیدیم از 4 تا 6 و ییدار شدیم و محمد اومد اونجا یه جفت کفش طبی برام خریده بود بهم داد که خیلی خوشحال شدم و باز رفت. یه ساعت بعدش دختر خاله های مامانمم یه سر اومدن اونجاو منو کوروشو یگانه و دایی رئوف رفتیم پایین کوروش روروئک بازی کرد و مامانم آش شولی یزدی پخته بود که کوروش خوابش میومد نق می زد و نخوردم. کوروش و خوابوندمو بعد محمد زنگ زد که میام دنبالتون بریم شام خونه مامان اعظم که کله پاچه دارن! من اولش تعجب کردم آخه کی شب کله پاچه میخوره؟؟
وقتی رفتیم تو ماشین گفت الکی گفتم بیا شام بریم بیرون. منم از این کارش خوشحال شدم چون بیشتر از یه روز دوست ندارم دور از خونمون باشم. رفتیم مرغ سوخاری و توت فرنگی و از این گوجه فرنگی کوچولوا و موز و شیر و کیک گرفتیم و اومدیم خونه. به محض رسیدن به خونه برا کوروش غذاشو ( حریره بادوم + دو تا خرما ) درست کردم و شام خوردیم و یکم وسایل و جا به جا کردم و محمد با کوروش بازی کرد و الانم غذای پسرم و دادم و نشستم این چند روزو می نویسم در حالی که کوروش روبروم دراز کشیده و داره بهم نگاه میکنه. خدایا دوست دارم. تو نعمت و بر من با دادن این گل پسر تموم کردی. خدایا ممنونتم.عاشقتم.



این چند روز...
