کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

نیشابور سلام

سلام بچه ها. نرفتیم تهران بنا به نظر بنده. بعد تصمیم گرفتیم بریم گرگان که محمد زنگ زد به هتلای گرگان هیچ کدوم جا نداشتن! تازه دریا باید یه هفته ای بری که باحال باشه. الان تصمیم گرفتیم بریم نیشابور. شهر خوشگل خیام عزیزم. نایسل جون مهمون نمیخواین احتمالا؟ خدافس تا شنبه ...
4 خرداد 1391

پروما

امروز صب دایی رئوف با یه لیوان چایی بیدارم کرد و بعد منم پاشدم به کوروش همون حریره بادومشو دادمو یکم دور خودم گشتم شد ساعت 10 باز کوروش خوابید و بعد از گشتن تو نت و اینا خودمم یکم خوابیدم. ساعتای 3 ناهار خوردیم و یکم با کوروش بازی کردیم و با دایی رئوف گفتیمو خندیدم شد ساعت 7 چای عصرانه رو خوردیم و دایی رئوف رفت تا برا افطار مامان ملی نون سنگک و سبزی خوردن بگیره . منم به کوروش شیر موز دادم ( با شیر خودم ) و یکم با محمد در مورد یه مسافرت کوچولو صحبت کردیم و دیدیم که سه روز بیشتر وفت نداریم و تصمیم بر این شد که فردا ظهر راه بیفتیم به سمت تهران. ایشالا اگه اتفاقی نیفته. مامانا لطفا اگه وسیله خاصی برا سفر با یه نی نی همسنای کوروش لازمه بهم بگین...
4 خرداد 1391

اولین سوپ+ مهمون

سلام سلام مامانای دوس داشتنی, نی نیای دوس داشتنی تر  دیشب تا 4 داشتم وبلاگ گردی می کردم و بعد به کوروش شیر دادم و خوابیدم. بیدار که شدم ساعت 8 صب بود. ینی پسرک من 4 ساعت شیر نخورده بود. منم سریع فرنیشو آماده کردم و بهش دادم. نمیدونم چرا اینقد نگران شیر خوردن کوروشم!! آخه شده 4 ساعتم شیر نمیخوره. من فک میکنم باید 2 ساعت یه بار بخوره دیگه! اگه اشتباه میکنم بگین تو رو خدا. تازه هنوزم تو بیداری نمیخوره دیگه تا ساعتای 9 و نیم 10 بیدار بود و بعد باز خوابوندمش خودمم بعد از انجام کارای روزمره خوابیدم تا 3. بیدار که شدم برا کوروش سوپ درست کردم و تو مخلوط کن خوب له شد و دادم بهش خورد. البته احساس کردم زیاد با میل نخورد. هویج, سیب زمینی و یه دون...
3 خرداد 1391

بیمه امام رضا ( ع )

امروز ساعت 10 بیدار شدیم. محمد خونه بود. صبحانه خوردیم و محمد رفت و من به کوروش غذا دادم و یکم جمع و جور کردم و شد ساعت 2 شروع کردم به درست کردن ماکارونی که خیلیییییی خوشمزه شد. 3 ناهار خوردیم و من از صب دلم میخواست با کوروش و کالسکش یه جایی بریم. زنگ زدم به مامی جونم و قرار گذاشتیم که بریم حرم.   اول قرار بود ساعت 6 من برم دنبال مامان و بریم ولی وقتی فک کردم دیدم اونوقت روز ترافیک بالاست و ممکنه جای پارک پیدا نکنم. پس زنگ زدم و گفتم 4 و نیم اونجام و تند و تند کارای خودمو کوروشو کردم و رفتم. الحمدلله زیارت خیلی خوبی بود و واقعا واقعا واقعاااا همه دوستای وبلاگی و غیر وبلاگی از ذهنم گذشتن مخصوصا نرگسی جون که از خدا خواستم به پاکی و غ...
2 خرداد 1391

مادر

همون نوشته ای که برای مامان بزرگم نوشتم. هر کی دوس داشت بخونه  بره ادامه مطلب مادر واژه اي كه فقط با تو معنا داشت. مادر معنايي كه فقط تو را تداعي مي كرد. مادر يعني نگاه خسته ي تو، مادر يعني به اميد ديدار تو شاد بودن، مادر يعني در كنار تو آرامش يافتن، مادر يعني خود خود تو. مادرم: رفتي و براي ما ترانه ي نبودنت را چه ناباورانه سرودي! رفتي و دلهايمان را در حسرت حضور پرمهرت ساده به غم نشاندي! رفتي و ندانستي بي تو ديگر خورشيد آن خورشيد هميشگي نيست، غم بي تو نالان است، سكوت شب بي تو پريشان است و دلم بي تو داغ دار است.   صدايت را هنوز به ياد دارم، هنگامي كه حالت را جويا مي شدم، و دل مهربانت غم را حتي براي لحظه اي بر من نمي پسنديد، با س...
2 خرداد 1391

قرقوروت خریدم اونم از نوع گوسفندی به به

سلام بر و بچ خوبین که؟ امروز نهار آش کوفته ریزه درست کردم! بسی خوشمزه بود و عصر بعد از خوردن چای عصرانه گفتیم کجا بریم؟ که تصمیم بر این شد که بریم خرید. رفتیم مرغ, شیر, عسل, خرما و سالاد شوری که ما بهش میگیم سالاد زمستونه, زیتون سیاه که من خیل, فرفوروتتتتتتت, پسته و بادوم هندی و تخمه و دو پرس جوجه کباب خریدیم. محمد برای ریحانه ( خواهرش ) هم مرغ خریده بود که بردیم دم خونه مامان اعظم بدیم بهشون که دیدم مامان اعظم با احمد تو ماشینن و تازه از جایی اومدن. من که کوروش رو پام خواب بود نشد پیاده شم ولی مامان اعظم اومدن دم ماشینو روبوسی و اینا بعد گفتن خونه دوستم بودم که گفته زهره خانوم که لیسانس روانشناسیه می تونه برا استخدامی اقدام کنه.   ...
1 خرداد 1391

یه عالمه عکس با دوربین خاله انسی

سلام, امروز تا ساعت 2 با هم خواب بودیم. بعدش بابا محمد اومد با دو پرس پلو مرغ بعد که خوردیم گفتش که امروز مامان اعظم میخواد بره دیدن حمیدرضا جونی. منم گفتم باشه پس ماشینو میبرم. دیگه ساعتای 6 بود که حاضر شدیم و محمدم رفت مامانشو آورد و من و کوروش و مامان اعظم راه افتادیم به سمت خونه خواهر جونی. راستی امروز عشق خاله ختنه هم کرده بود. فداش بشم من که خیلی بی حال بود و همش تو حالتای خواب و بیداری بود. دلم براش سوخت عشقم. آخه به این کوچولویی باید چقد درد تحمل کنه. . وقتی ما رفتیم دختر دایی هامم بودن. لیلا, فاطی, زینب, فهیمه و زنداییم و بچه هاشون مادرشوهرم برای خواهرم پول اورده بود 50 هزارتومن. دستشون درد نکنه. ما ساعت 7 رسیدیم و تا 10 هم ن...
31 ارديبهشت 1391

سلام العلیکم ما اومدیم باز هم بی دوربین :(

خوب این چند روز اتفاق خاصی نیفتاده. چهارسنبه عصر من و کوروش طلا حاضر شدیم و با کالسکه رفتیم خونه ملیحه خانوم که نزدیک خونه ماست. قبل از این که بریم بیرون رفتم تو کوچه ببینم هوا چجوریه دیدم یه بارون شرشری میاد از اون باحالا که من عاشقشم.دیگه کوروشو حسابی پوشوندم بعدم تو یه پتوی  ضخیم پیچیدمشو با کالسکه را افتادیم. خدا رو شکر کوروش اصلا خیس نشد چون هم سایه بون کالسکش ضد آبه هم من چادرمو کشیده بودم رو کالسکش. ولی خودم موش آب کشیده شدم و کلی کیف کردم. خلاصه رسیدیمو کوروش خوابش میومد بردمش تو اتاق بخوابونمش دیدم گهواره میلاد دارن گذاشتمش اون تو خیلی زود خوابش برد. منم تصمیم گرفتم براش یکی بگیرم. خلاصه ساعتای 9 بود که با یگانه و ...
30 ارديبهشت 1391

دوربین مامانمو ندید رفت زیر پاهاش

بچه ها همون طور که کوروش جون گفت دوربین نابینا منو ندبد و رفت زیر پاهای مبارکم و الان شما با یک عدد زهره ی بی دوربین استخون درد روبرو هستین. داستان از این قرار است که شبی که ما باغ بودیم برا عروسی عمه یگانه جون, خیلی ذوق زده شدم و دوربین عزیزم از دستم افتاد و بعدشم که عرض شد دیگه منو ندید و رفت زیر پام. از اون به بعدشم که دیگه همش می گفت لنز مشکل داره خلاصه که غیبت چند روزه من به دلیل دپرشن و بی عکسی بوده و لا غیر. ولی با این تفاسیر چند تا عکس با دوربین مبایل محمد انداختم. سه تا عکس اول چند شب پیشه که شام پلو مرغ داشتیم و یک استخون رون مرغ دادم دست کوروش که تمام صورتشو مرغی کرد و همینطور لباساشو و چون از کثیفی بدش میاد داشت نقم میزد و دستاشو...
27 ارديبهشت 1391