کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

اوصاف 9 ماهگی ات

     این روزها روزهای خوبی است! با تو که با اشتیاق خاصی همه چیزو میخوای! همه جا سرک می کشی! و با یک حالت زیرکانه به سمت هدفت خیز برمیداری!  هر کی تو رو دیده اذعان داشته که خیلی باهوشی! خودمم مطمئنم که همینطوره!  این روزارو خیلی دوست دارم و در پس این دوست داشتن یه نگرانی همیشه دلمو میلرزونه و اونم اینکه چقد زود می گذرن لحظه های شاد و زیبای داشتن تو, بوییدنت و خنده های کودکانت! این روزا! هر جا باشم سینه خیز و با گریه میای پیشم! میتونی از یه پله با همون حالت سینه خیز بالا بری! از دیروز یاد گرفتی از حالت سینه حیز به چار دست و پا در بیای و بعدم بشینی! و بعد اگه کنار مبل یا هر  چیز گرفتنی که باشی بلند می...
18 مهر 1391

کابوس...

ساعت نزدیک 4 صبحه. عجب کابوسی بود خدا. کوروش داره شیر میخوره و من به غیاث المستغیثین(؟) فکر میکنم. داشتیم تو یه جاده میرفتیم که دو طرفش دره بود. یه دفه ماشینمون افتاد تو دره محمدو که اصلا ندیدم چی شد! فقط میدونستم زنده نیست!  ولی من کوروش تو بغلم بود. رو یه صخره  بود, نمیدونم زخمی و خونی نشسته بودم و داد میزدم یا غیاث المستغیثین ( درست نوشتم؟ ) شب شده بود و از ترس داشتم میمردم. داشتم یخ میزدم. فقط کوروش و محکم تو بغلم فشار میدادم. با این  که میدونستم زنده نیست.  خیلی بد بود, خیلی!!!! از همون موقع همش دارم فکر میکنم شاید همین الان هست کسی که تو این حالت وحشتناک باشه! ای فریاد رس خودت برس به دادش!!!   ...
14 مهر 1391

همیشه عاشقت بودم....

کوروشم! پسرک ثانیه های تنهایی مامان! چقدر زود داری پر و بال میگیری عزیزم! این همون تو هستی که ساکت و آروم یه گوشه میخوابیدی؟ پسرک دلبند مامان! لحظه به لحظه با بودنت عشق میکنم! حتی اون لحظه هایی که میکوبی رو لبتاپ و همه چیزو به هم میریزی! حتی وقتایی که غذا رو نیم ساعت نیم ساعت تو دهنت نگه میداری! یا وقتی که یکریز نق میزنی برام. تو قلب مامانی پسرم.  کاش بدونی مامان بی تو هیچه! میخوامت بدجور! از اون خواستنایی که تا حالا کسی کسیو نخواسته. یه جور خواص! تا امروز که دقیقا 9 ماه و یه روزه ای فقط 5 ساعت ازم دور بودی! نمیتونم بدون تو جایی برم. خونه نشین شدم و افتخار میکنم به بودن با تو.  کوروشکم همه چیزم: تازگیا ماما میگی و منو غ...
9 مهر 1391

مامان سحرخیز!!!!!؟؟!!!؟

هیچ حسی ( در عالم وبلاگ نویسی ) بدتر از اون وقتی نیست که کلی با احساس تایپ کردی بعد دست لعنتیت میخوره به یه دکمه ای همش پاک میشه!!  الان من اون حس خاک بر سری رو دارم!!   ساعتو نگاه میکنم! یه چند دقیقه ای از 7 گذشته.  یه نگاه به کوروش میکنم و از صدای نفساش انرژی میگیرم و 1000 برابر عاشق تر میشم. کوروش از دیشب تا حالا 10 باری شیر خورده! چون شام زود خورده بود. بلند میشم براش یه شیشه شیر خشک درست میکنم. وای چقد خوشمزستتتتتتتتت! نوستالوژی خوشمزه ایه! خیلی خودمو کنترل میکنم و فقط یه گرده کوچولو میذارم دهنم. همه شیرشو میخوره همونطور که خوابه. میام آشپزخونه! یه بسته ماهیچه+ یه بسته آب گوشت ...
7 مهر 1391

آمپول د.ث

خدا رو شکر حال کوروش بهتره! مشکل دفعیشم تا حدود زیادی خوب شده! دیشب رفتیم و آمپول د.ث شو  زدیم تا زودتر دندوناش دربیاد و طفل معصومم اینقدر عذاب نکشه! همین دیگه! وقت کنم تا شب نظرارو تایید میکنم.  ...
6 مهر 1391

5/7/91 ( رفتن به دکتر )

امروز 7 و نیم صبح بیدار شدم و با کوروش راهی دکتر شدیم.البته از شب قبل یه شیشه لعاب برنج آماده کرده بودم و یه شیشه آب. ساعت 8 و نیم بود که رسیدیم و به غیر از ما سه تا نی نی دیگرو هم آورده بودن برای ویزیت! دکتر آزما یکی از بهترین متخصصین اطفال در مشهده! خیلی زود رفتم داخل و دکتر بعد از ویزیت و گرفتن وزن چند تا دارو نوشت. یه آمپول ب.ث هم داده برای اینکه زودتر دندوناش دربیاد. متاسفانه وزن پسرم 1کیلو و  200 گرم کم شده! یعنی الان 9 کیلو و 800 شده بعدم آزمایش ادرار و مدفوع نوشت. منم پیاده با کوروش خواب سر بغلم رفتم آزمایشگاه که حدود 20 دقیقه پیاده راه بود. دیگه شونم داشت میفتاد. کیسه مخصوصو بستم به کوروش و ادرار گرفتم ازش. بعدش محمد ...
5 مهر 1391