چند تا عکس گوگولی
اینا حرفای مامان با تو عزیزم ( 28.7.91 )
کوروش! پسرم! امشب داشتیم درمورد این که تو بزرگ میشی و میری و من این همه وابستگی به تو رو باید چی کار کنم با بابا جرف می زدیم! نمیدونی چه حس بی چارگی و استیصالی بهم دست داد.وقتی به روزایی فکر کردم که وقتی می خوابم صدای نفسای زندگی بخشتو از فاصله 30 سانتی نمی شنوم! یا اون روزایی که دستای کوچولوتو بلند نمی کنی که بغلت کنم! خیلی دلم گرفت! روزی که یک مرد بالغ شدی و شاید هفته ای یه بارم نیای ببینمت به گریه افتادم! اون وقتی که دیگه بهم نیاز نداری و من میشم یه مادر شوهر که شاید تو هم دیگه دوسم نداشته باشی دلم گرفت. از زندگی بدم اومد با این همه وابستگی و بعد دل بریدنش! دلم برای همه مادر شوهرا ...
نویسنده :
مامانی
0:08
عکس از این روزها
مطب دکتر رضایی 25.7.91 پسرم منتظر که نوبتش بشه ( هیچیش نبود فقط دکتر گفت زیاد بهش غذا میدین! من و کوروش روبروی پیتزا شلمان ( با دوست بابایی و خانومش ) پسرم سرسره بازی می کنه ...
نویسنده :
مامانی
13:24
سوپراستاری از دل فقر
این ایمیل روی من تاثیر گذار بود. خواستین بخونÛ%8Gدش!"nbsp; قابل توجه کسایی که نیومده آدم شدن!!! بفرمایید ادامه مطلب روزی كه از روستا آمدیم من پرویز پرستویی هستم؛ متولد 1334. 3سال بعد از تولدم بود كه خانوادهمان، از روستا به تهران آمدند. وقتی به تهران آمدیم به دروازه غار رفتیم؛ جنوب شهر. تا سال 48 آنجا بودیم؛ خانه قمرخانم، از این خانههای كندویی و كارگری. مستأجر بودیم. وضعیتمان خوب نبود. سختی میكشیدیم. مادرمان، بیشتر از همه سختی میكشید. پدرم دستفروش بود. از همین بلوریهای اینجا، جنسهای بلوری میگرفت و میرفت كرج. با درشكه میبرد آنجا. آنجا...
نویسنده :
مامانی
5:57
مینویسم برای خانواده عزیز و دوست داشتنی ام
دیروز تو نت میگشتم و چند تا حدیث برخوردم که بد جووووووووور منو تکون داد. اشک امونم و بریده بود و به هق هق افتاده بودم. پيامبر صلى الله عليه و آله: مَنِ اغتابَ مُسلِما أَو مُسلِمَةً لَم يَقبَلِ اللّه صَلاتَهُ وَلاصيامَهُ أَربَعينَ يَوما وَلَيلَةً إِلاّ أَن يَغفِرَ لَهُ صاحِبُهُ؛ هر كس از مرد يا زن مسلمانى غيبت كند، خداوند تا چهل شبانه روز نماز و روزه او را نپذيرد مگر اين كه غيبت شونده او را ببخشد. پيامبر صلى الله عليه و آله: يُؤتى بِأَحَدٍ يَومَ القيامَةِ يوقَفُ بَينَ يَدَىِ اللّه وَيُدفَعُ إِلَيهِ كِتابُهُ فَلايَرى حَسَناتِهِ فَيَقولُ: إِلهى، لَيسَ هذا كِتابى فَإِنّى لاأَرى فيها طاعَتى؟! فَيُق...
نویسنده :
مامانی
5:51
خواهر جونم
دوست جونای نازنینم! خواهری دسته گلم دوباره شروع کرده به آپیدن! برید پیشش! تا سست نشده بازززز www.senafaronesfi.niniweblog.com امروز رفتم آرایشگاه البته بعد از این که ناهار و خونه مامان عزیزم همراه خانواده میل کردیم ( قیمه با فسنجون) و کوروش و پیش خاله مهربون و مامان ملی گذاشتم و با یگانه سوار بر رخش تازه تعمیر شده شدیم و رفتیم. آقااااااا داشت صورتمو تیغ میزد یه دفه یه تیکه از پوست چونمو برد. منم هیچی نگفتم حالا! خود خانومه میگه نه هیچی نشده فقط یه خورده پوسته! میخواستم بگم پ ن پ عزیزم بیا یه تیکه گوشت بردار تعارف نکن!!!! حالا پاشدم تو آینه میبینم یه برش عمیقیم بود! بعد خانومه دویده یه پنبه پر بتادین چپونده روش! دادم رفت هوااااااااا! همه داش...
نویسنده :
مامانی
12:40




