کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

تولدت مبارک محمد جون

3 بار نوشتم هر 3 بار پرید! واقعا خورد تو ذوقم! خلاصه میگم: 1)عذر منُ به خاطر این همه تاخیر در نوشتن و جواب ندادن به کامنتا بپذیرید. کنجکاوی های یه کوچولوی 14 ماهه واقعا این امکانُ از من گرفته که هر وقت خواستم بیام اینجا 2) دیروز (5 شنبه ) تولد محمد بود. مامان اعظم اینا رو دعوت کردم و کارامُ صبج انجام دادم و ظهر ناهار رفتیم خونه مامانم آبگوشت دور همی رو زدیم بر بدن و برگشتیم خونه البته به علت برف بی سابقه ای که رو زمین نشسته بود راه 10 دقیقه ای رو نیم ساعتِ اومدیم 3) صبح قبل از رفتن خونه مامانم برنجُ صاف کردم ولی دم ندادم گوشتا رو سرخ کردم و با 1 کاسه آب با شعله کم گذاشتم پخته شه و تو یه ماهیتابه دیگه 2 تا پیاز بزرگُ 1 بوته س...
18 اسفند 1391

سلام به امید زندگی مامان! مرد مهربونم کوروش جون ( کوروش خوبم در 14 ماهگی )

این روزا اینقدر تو خوب و مهربونی که نمیتونم بگم چقدر!! همش میخوای بهم کمک کنی! سر فرشُ میگیری میندازیش بالا زیرشُ تی میکشی!! موبایل بابا رو میبری رو سرامیکا پرت میکنی تا به 4 تیکه مساوی تقسیم شه و بعد شروع میکنی به سر هم کردنش! حمیدرضا رو خیلیــــــــــ دوست داری! در واقع همه بچه ها رو دوست داری و نازشون میکنی و سرتُ میذاری رو پاهاشون و با صدای نازک باهاشون حرف میزنی! هنوز نمیتونی هدف دار مامانُ بابا بگی ولی با حرکات دست و ص داهای خاصی مفهومتُ میرسونی! مامان اعظم میگن بابا هم تا 4 سالگی نمیتونسته خوب حرف بزنه ولی خدا رو شکر الان جبران میکنه!! گویا تو هم به بابا رفتی! اگه بفهمی با یه کاری میتونی توجه ما رو به خودت جلب کنی, در حین ...
13 اسفند 1391

حمیدرضا و محیا مهمون کوروش جون

جمعه ظهر دایی زنگ زدم دایی رئوف اومد خونمون خیلی خوش گذشت و کوروش با دایی کلی بازی کردن! ساعت 7 و نیم شب بود که آقا یاسر زنگ زدن به محمد و گفتن ما با آقا سلمان داریم میایم خونتون. منم خوشحال شدم و سریع سوپ گذاشتم و ماکارونی هم درست کردم. میوه چیدم چای دم کردم و کوروشُ آماده کردم. ساعت 8 و نیم بود که رسیدن و خیلی خوش گذشت! محیا جونی همش میترسید و به مامانش چسبیده بود. کوروش میرفت بوسش کنه و نازش کنه فرار میکرد. طفلک عادت نداره نی نیا بهش نزدیک بشن! بعد شب مردا رفتن خونه آقا سلمان اینا, ما خانوما با بچه هامونم خونه ما! تا ساعت 5 صبح با ملیحه تو اینترنت بودیم و دنبال مدل برای آتلیه محیا خانومی میگشتیم و بعدش خوابیدیم. یگانه و انسی هم که ساعت 6 ...
6 اسفند 1391

شهربازی پروما با کوروش و یگانه

دیروز با کوروش تصمیم گرفتیم بریم دنبال یگانه و بریم پروما شهربازی, تا بچه ها یه خورده اونجا بازی کنن. با اتوبوس رفتیم خونه انسی اینا. ( منتظر اتوبوس که بودیم سریع راه میرفت و ازم دور میشد که اتوبوس اومد و منم بدیو بدیو رفتم گرفتمش و سوار اتوبوس شدیم ) وقتی رسیدیم خونه انسی اینا حمیدرضا با یه ذوقی اومد استقبال کوروش و کوروشم سرشُ گذاشت روی پای حمیدرضا و صحنه رمانتیکی شده بود. بعد دیگه رفتیم پروما و بچه ها بازی کردند و بعد از خوردن بستنی وقتی داشتیم برمیگشتیم  یه کیف جشممُ گرفت و چون قیمتشم مناسب بود (28 تومن ) خریدمش. بعد آقا یاسر اینا اومدن دنبالمون و رفتیم ساندویچ خوردیمُ بعد رفتیم خونشون. بابا از دیروز صبح رفته بود قم (برای یه سری...
2 اسفند 1391

یک دور همی ناگهانی با دوستان دوران دبیرستان _پیتزا جاسمین_

ساعت 12 و نیم بود. کوروش صبحانه خورده بود و دوباره خوابیده بود. نهارشم درحال پخته شدن یود. محمد قرار نبود برای ناهار بیاد. منم بعد از 3 روز تصمیم گرفتم سری به فی..س...بو..کم بزنم. یک پیغام خصوصی از الهه دوستم داشتم. نوشته بود زهره گوشیت چرا خاموشِ؟ دوشنبه ساعت 2 با بچه ها قرار پیتزا جاسمین!! منم دور از جونم مثل خری که بهش تی تاپ بدن ذوق زده شدم و سریع شروع به آماده شدن کردم. ساعت 1 و نیم ناهار کوروشُ داده بودم و خودمم حاضر و کوروشم همینطور تاکسی گرفتم رفتیم سر قرار. از همه زودتر رسیدیم. بعدش دیگه کم کم بچه ها اومدن و کرکر و هر هرمون شروع شد. نفیسه گفت 10 اسفند یه مهمونی کوچولو میگیره و بعد میره سر خونه زندگیش! دیگه ذوق مرگیمون به حد اعلا ر...
30 بهمن 1391