حمیدرضا و محیا مهمون کوروش جون
جمعه ظهر دایی زنگ زدم دایی رئوف اومد خونمون خیلی خوش گذشت و کوروش با دایی کلی بازی کردن! ساعت 7 و نیم شب بود که آقا یاسر زنگ زدن به محمد و گفتن ما با آقا سلمان داریم میایم خونتون. منم خوشحال شدم و سریع سوپ گذاشتم و ماکارونی هم درست کردم. میوه چیدم چای دم کردم و کوروشُ آماده کردم. ساعت 8 و نیم بود که رسیدن و خیلی خوش گذشت! محیا جونی همش میترسید و به مامانش چسبیده بود. کوروش میرفت بوسش کنه و نازش کنه فرار میکرد. طفلک عادت نداره نی نیا بهش نزدیک بشن! بعد شب مردا رفتن خونه آقا سلمان اینا, ما خانوما با بچه هامونم خونه ما! تا ساعت 5 صبح با ملیحه تو اینترنت بودیم و دنبال مدل برای آتلیه محیا خانومی میگشتیم و بعدش خوابیدیم. یگانه و انسی هم که ساعت 6 صبح رفته بودن ( یگانه مدرسه داشت ) دیگه ملیحه جون رفت خونشون ولی قرار شد عصر یه تاکسی بگیریم بریم کلوپ پاندا بچه ها بازی کنن!
حالا عکسا:
سوغاتی های محمد برای کوروش و حمیدرضا ( سوهان هم آورده بود+ یک شال سفید ساده برای من که خیلی قشنگه )

عشقولی های کوروش و عمو یاسر ( به کوروش بی خود نمیگن مهربان )

عشقولی های کوروش و حمیدرضا!!







کیفم که از پروما گرفتم


کوروش در کلوپ پاندا

حمیدرضا هر جا کوروش میره پشت سرشه!!!! من عاشق دوتایی تونم



کوروش: من و این همه خوشبختی محاله!!! کوروشِ عشق توپ

نفس خان!! سنتور خاک گرفته مامان زهره 


محیا جونی چرا ترسیدی خاله؟ کوروش که دوست داره عزیزم

از وقتی وارد شدیم یه توپ برداشت و فقط راه رفت. همه قربون صدقش میرفتن از جمله مامانش!!




مبهوت این درِ شده بود. میرفت جلوش باز میشد میومد عقب بسته میشد. بچّم رابطه بین عقب جلو رفتن خودش و باز و بسته شدن درُ کشف کرده بود و 20 دقیقه از جلوی این درِ تکون نخورد

حمیدرضای قلدر




























حمیدرضا و محیا مهمون کوروش جون
