کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

حمیدرضا و محیا مهمون کوروش جون

1391/12/6 18:05
نویسنده : مامانی
548 بازدید
اشتراک گذاری

جمعه ظهر دایی زنگ زدم دایی رئوف اومد خونمون خیلی خوش گذشت و کوروش با دایی کلی بازی کردن! ساعت 7 و نیم شب بود که آقا یاسر زنگ زدن به محمد و گفتن ما با آقا سلمان داریم میایم خونتون. منم خوشحال شدم و سریع سوپ گذاشتم و ماکارونی هم درست کردم. میوه چیدم چای دم کردم و کوروشُ آماده کردم. ساعت 8 و نیم بود که رسیدن و خیلی خوش گذشت! محیا جونی همش میترسید و به مامانش چسبیده بود. کوروش میرفت بوسش کنه و نازش کنه فرار میکرد. طفلک عادت نداره نی نیا بهش نزدیک بشن! بعد شب مردا رفتن خونه آقا سلمان اینا, ما خانوما با بچه هامونم خونه ما! تا ساعت 5 صبح با ملیحه تو اینترنت بودیم و دنبال مدل برای آتلیه محیا خانومی میگشتیم و بعدش خوابیدیم. یگانه و انسی هم که ساعت 6 صبح رفته بودن ( یگانه مدرسه داشت ) دیگه ملیحه جون رفت خونشون ولی قرار شد عصر یه تاکسی بگیریم بریم کلوپ پاندا بچه ها بازی کنن! 

حالا عکسا:

سوغاتی های محمد برای کوروش و حمیدرضا ( سوهان هم آورده بود+ یک شال سفید ساده برای من که خیلی قشنگه )

 عشقولی های کوروش و عمو یاسر ( به کوروش بی خود نمیگن مهربان )

عشقولی های کوروش و حمیدرضا!!نیشخند

کیفم که از پروما گرفتم

 کوروش در کلوپ پاندا

حمیدرضا هر جا کوروش میره پشت سرشه!!!! من عاشق دوتایی تونمقلب

 

کوروش: من و این همه خوشبختی محاله!!! کوروشِ عشق توپ

نفس خان!! سنتور خاک گرفته مامان زهره افسوس

محیا جونی چرا ترسیدی خاله؟ کوروش که دوست داره عزیزمچشمک

از وقتی وارد شدیم یه توپ برداشت و فقط راه رفت. همه قربون صدقش میرفتن از جمله مامانش!!

 

مبهوت این درِ شده بود. میرفت جلوش باز میشد میومد عقب بسته میشد. بچّم رابطه بین عقب جلو رفتن خودش و باز و بسته شدن درُ کشف کرده بود و 20 دقیقه از جلوی این درِ تکون نخورد

حمیدرضای قلدرخنثی

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (13)

شهرزاد
6 اسفند 91 19:35
وای زهره از زور خنده نمیتونم نفس بکشم بعضی از عکسا خیلی خوبن اون که حمیدرضای قلدر نوشتی اصن یه چیزیهههههههههههههههههههههههههههه اون نی نیه محیا چقد نخودهنازه خیلییییی
کوروش چرا اون دختررو تو استخر توپ اونطوری نیگا میکنه>چقد با این همه بچه بهتون خوش گذشتهههههه به بهیه


واقعا هر جا بچه ها باشن شادی همونجاست!! میبینی چه جوری بچمُ له کرده پسر گردالی؟
انسی جونی
6 اسفند 91 20:09
ببخشید خواهر زحمت دادیم. تقصیر این مردا بود که به سرت خراب شدیم.
الهی قربون اون قد و بالای کوروشم برم من. ماشالاه
من فدای اون دل کوشولوت برم دخترم محیا که این قدر نازکه

در نهایت :ننـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه به قربونت بره ننش جانم ننه


چه زحمتی بابا!!؟ من که خیلی خوشحال شدم!
قربون صدقه حمیدرضا رفتنت تو حلق خودتُ یگانه
فاطمه و فائزه ❤♫ ♥ زويشا ♥ ♫❤
7 اسفند 91 3:32
نازي حميدرضاي مهربون كه خنده از لباش دور نميشه..الهي هميشه دلتون شاد باشه.محيا جوني چقدر بزرگ شده ماشالله........كوروش هم كه از تلاش و فعاليت كم نمياره ماشالله...............زدم به تخته ها!!!!!!!!!!!!


من عاشق این خنده رو لبای حمیدرضام. اینقد که مهربونِ!
کوروش که خیلی آقاست و البته با مرام و مهربون.
گلی
7 اسفند 91 9:43
عزززیزززم؛
چقد نی نی دور و برتون هس ..

خو منم دلم نی نی میخواد؛ نه خودم دارم نه خاله شدم؛ خواهرم که ازدواج کرده یه نی نی واسه ما نمیاره ..

خدا هرسه تاشونو واسه تون نگه داره؛ ماشاالله ..

راستی کیفتون هم خوشگله؛ مبارکا باشه ..


شاد باشین ..



ماهام تازگیا اینقد دورمون شلوغ شده! وگرنه مام خیلی تنها بودیم. ایشالا خدا یه نی نی بذاره تو دل خواهرت!

گلناز
7 اسفند 91 15:16
اییییییییی جونم چقدر این فینگیلیا با نمک شدن من موندم این حمیدرضای شومبوس چرا همش میپره رو پشت کوروشی؟!!!! کوروشی هم که با مرام حق میزبانیو خوب به جا آورده ......


قلدرِ مادر جان!! قلــــــــــــدرِ!!! ولی جدای از شوخی میخواد با کوروش اینجوری ارتباط برقرار کنه! من فدای کوروشم بشم که اینقدر جنبش بالاست
گلی
7 اسفند 91 16:24
سلام مامان زهره؛
مرسی که اومدی وبلاگم؛ خوشحال شدم ..



واقعا از خدا میخوام که منو ببخشه ..

در ضمن الان چند وقته که با وبلاگ مامان مریم (مامان عسل) آشنا شدم و از اونجا با وبلاگ شما ..
هم شما و هم نی نی های عزیزتون رو خیلی دوست دارم؛ می ترسیدم با خوندن اون پستم که اعتراف کرده بودم؛ شما و مامان مریم رو از دست بدم و نظرتون راجع به من عوض شه ..
ولی دلم میخواد مرتب بهتون سر بزنم تا روزی که خودمم توی نی نی وبلاگ یه وبلاگ واسه نی نیم بنویسم ..
(خیلی حرف زدم؛ ببخشید)

التماس دعا ..


نگران نباش عزیز دلم. خدا مهربون تر از اون چیزی هست که به ما گفتن. منتظرم داستانای بامزه تو و نی نیتُ بخونما
مریم و علی
7 اسفند 91 19:02
آخیییی این بچه ها چخد شیرینن
منم نی نی میخوااام
از طرف من گل پسرتو ببوس


زود باش نی نی بیاااااااااااار!!
شقایق مامان آرشا
7 اسفند 91 23:54
واییییییی این عکسا یعنی حسابی خوش گذرونییییی


آره خوب بود. حداقلش این بود که کوروش کلی سوژه برای کنجکاوی داشت و البته فضای بزرگ واسه راه رفتن
mamane Ali
8 اسفند 91 2:26
سلامممم.. چقدر عکسا زیاد بوووود.. خسته نباشی این همه عکس اپلود کردی.. چقدر بانمکه بازیای کوروش و حمیدرضا ! ما هم تو دور وریامون کلی نینی همسن علی داریم ولی ماماناشون خیلی لوسشون کردن. تا بچه ها دو دقیقه باهم بازی میکنن و تو بازی از سرو کول هم بالا میرن مامانه همچین میترسه و بچه اش رو میکشه عقب که دهنم وا میمونه هنینجوری!!
کیفتم خوشچله راستی..مبارک باشه



یه چیزی فراتر از بانمکن این دوتا! من که دیوونه دوتاییشونم! عاشقشونم ینی! نههههه من از اون مامانا نیستم. انسی هم نیست!!یعنی قرار گذاشتیم نباشیم تا این دوتا مثل دو تا برادر باهم بزرگ بشن
مامان خانومی
8 اسفند 91 9:10
مرسی که انقدر حوصله میکنی و عکس میزاری . خدا همیشه تنتون رو سالم و لبتون رو خندون نگه داره دوست خوبم .
من که کلی لذت بردم


چقدر تو مهربونی! دوست دارم
مامان ملینا و کوروش
9 اسفند 91 9:44
سلام دوست عزیز وبلاگ قشنگی دارید ما هم تو خونمون یه کوروش نه ماهه دایم البته یه دختر خوشگل9ساله هم داریم(ملینا) ما هم مشهد هستیم و ملینا رو زیاد میبرم کلوپ پاندا ولی کوروش هنوز نمی تونه بازی کنه باعث افتخاره که با شما دوست باشم اگر اجازه بدین لینکتون کنم؟!کوروش نازم رو ببوسیدراستی یه چیز دیگه چقدر کوروش جونم شبیه شماست خیلی شباهت داره به مامانی

چقــــدر خوبه که باهم دوست باشیم و تنها نباشیم عزیزم. باعث خوشحالی منِ که لینک شما باشم گلم.
شکرانه
13 اسفند 91 11:44
سلام
خیلی جالبه
خدا انشالله خدا براتون نگه داره
به منم سربزنید خوشحال می شم


مریم مامان عسل
14 اسفند 91 4:11
آهای قلدر ول کن دامادمو!
زهره تو این عکس اخری قبل از ادامه مطلب که حمیدرضا افتاده رو کوروش داره میخنده، گردن کوروش رو چیهههههههههههههه؟؟؟
میله صندلیه اون؟؟
مواظب باش این دوتا فسقلی ها کنار همن!


میبینی جون ما چقدر قلدرِ قربونش برم! کود نمکِ!
دسته کیفِ یگانه بود. از این ریلیا! طوریش نشد!