زنـــــدگی نامــه
کـــــامــلــــــــ
کــوروشـــــ
بــزرگـــــــ
زندگی نامه 1- زندگی نامه 2- زندگی نامه 3
اگر من پیامبر بودم!
رسالتم شادمانی بود
بشارتم آزادی و معجزه ام خنداندن
نه از جهنمی می ترساندم
نه به بهشت وعده میدادم
تنها می آموختم اندیشیدن را و "انسان بودن را"

دوستان به این وبلاگ هم سر بزنید.
آدابـــــ و رســوم خود را به فرزندانتــانـ تحمیل نکنیـــد، زیرا آنان برای
زمانی غیــــر از زمان شــما آفریده شـــده انــد.
علــــی (ع)
پاسخ به نظرات زیر همون نظر
[موضوع : ]
سلام مهربونا! من این چند روز همینچا بودم! درسته خیلی کمتر از همیشه! ولی همتونُ میخوندم و در
کمال نامردی بدون نظر گذاشتن در میرفتم
واقعا نمیدونم چرا دستُ دلم به نوشتن نمیره! الانم گفتم
یک دو ســــــــه و ارسال مطلب جدید رو باز کردم. شاید یکی از علتاش این باشه که دوربینمون هنوز
درست نشده و عکس حدیدی ندارم.
تو این مدت یه شب با خواهری و داداشی و مامانم و بچه ها و محمد و آقا یاسر رفتیم نمایشگاه گل.
بعدشم رفتیم ساندویچ صدف. انسی جونی 8 تا گلدون حسن یوسف خرید برای خونشون با 4 تا
کاکتوس. منم سه تا کاکتوس و 3 تا حسن یوسف. خیلی خوشگلن.
از رابطه کوروشُ حمیدرضا بگــــــــــم
اول که همدیگرو میبینن همچین عشقولانه میرن به سمت همدیگه و همُ بغل میکنن و سراشونُ رو شونه
های هم میذارن. وای یعنی من عاشق دیدن این صحنه ام.
خیلی رومانتیکه! بعد فعالیت های خیلی
خیلی مهمشون شروع میشه
راه میرن پشت سر همدیگه و خراب کاری پشت خرابکاری. مثلا
کوروش که عاشق جاروبرقی و تی و ایناست. میره بر میدارشون حمیدرضا هم همونارو میخواد. دیگه
اینقدر جیغ و ویق میکنن که ماها میمیریم از خنده. بعد حمیدرضا مثلا میخواد به کوروش محبت کنه از
پشت میپره رو گردنش و بغلش میکنه و گاهی هم گازی میگیره از پسرک ما
موهاشُ میکشه بعضی
وقتا. منم یکی دو بار اروم زدم پشت دستش!
بعد جالبِ کوروش اصلا برنمیگرده مقابله به مثل کنه!
فقط خودشُ نجات میده
و بعد به راهش ادامه میده.
دیروز خونه خواهری بودیم. خیلی جالب بود که حمیدرضا از من شیر میخوره ولی کوروش از 6 ماهگی دیگه
از هیچ کس دیگه ای شیر نخورد حتی خالش! بعد حمیدرضا گوشواره یگانه رو کشید و یگانه هم زد زیر
گریه. بعد کوروش رفت نشست روی پای یگانه و با لبخند تو چشماش خیره شد. بعدشم سر یگانه رو
گرفت تو بغلش. دیگه این اشکای من بود که میریخت از دیدن این صحنه. مادر رمانتیکِ تو داری کوروش
جان؟
انسی و یگانه هم که از دیدن قیافه من از خنده غش کرده بودن! هیچکس فکر نمیکنه من اینقدر
احساساتی باشم
دلم میخواد امسال از این خونه بریم یه خونه دربست رهن کنیم. دلم حیاط میخواد. خداییش راست گفتن
که اجاره نشین خوش نشین
.با 50 میلیون خونه دربست میدن؟
اینام چند تا عکس خیلی بی کیفیت برای خالی نبودن عریضه:





[موضوع : ]
یکشنبه 15.2.92: از صبح به جمع و جور کردن وسایل و لباس برای کوروشُ مرتب کردن خونه گذشت.بابا محمد هم از صبح دنبال کاراش بود و عصرم ماشینُ با عمو علی شسته بودن. شب مامان اعظم یه سر اومدن خونه ما و شکلات برامون خریده بودن. بعدشم کلیدارُ دادیم بهشون تا وقتی ما نیستیم به ماهیامون غذا و به گلامون آب بدن. داداشیمونم ( مرغ مینا ) دادیم بردن! بعدشم رفتیم پایین وسایلُ چیدیم تو ماشین. کف عقب ماشینُ پتو انداختیم و بالشم بردیم و شد مثل یه اتاق کوچولو برای کوروش 
دوشنبه 16.2.92: قرار بود ساعت سه بامداد راه بیفتیم تا کوروش خواب باشه و کمتر اذیت بشه. من تا 3 بیدار بودم و سریع محمدُ بیدار کردم و تا 4 دیگه راه افتادیم. ولی وایــــــــــــــــ!! تا رسیدیم توی ماشین کوروش بیدار شد تا 8 صبح غر زد و از بی خوابی و فضولی گریه کرد.
قیافشُ نگاه کنین تو رو خدااااااااااااا
از خواب چشاش باز نمیشه ولی فضولی نمی ذاره بخوابه.


دو دقیقه بعد


اینجام وقتی بیدار شده

منم رفتم عقب پیش کوروش و یکم شیر خورد و خوابید البته منم کنارش یه ساعتی غش کرده بودم.
بعد دیگه کم کم شهر ها رو رد کردیم. فاروج, شیروان, بجنورد, مینو دشت, جنگل گلستان
. هوا هوای بهشت بود. واقعا دلم میخواد توی همچین جایی زندگی کنم.



دیگه رفتیمُ رفتیم تا ساعت 1 که خسته و کوفته رفتیم رستورانی به نام حسن آقا
ناهار خوردیم و باز رفتیم تا رسیدیم پلاژهای روبروی دریا! چقدر خلوتـــــــــــ!


چه هوایی! چه بادی می وزدید. اینقدر خلوت بود که پلاژا خیلی خیلی ارزون شده بود. شبی 35 تومن یه جایی که همه امکاناتُ داشت.

اولین جایی که دیدیمُ گرفتیم و البته یه تراس با ویو رو به دریا هم داشت. تا دریا 10 قدم بود فقط و عالی بود کلا! بعدشم که از خستگی غش کردیم و ساعتای 7 بود که حاضر شدیم رفتیم دریا. آروم و خلوت. یه ساعتی نشستیم و بعدشم با ماشین رفتیم بابلسر گردی. از بازار یخورده خرید کردیم. من یه جفت دمپایی خریدم که تا همین الان پامه
البته شستمشونا! یه بادبزن خریدیم برای درست کردن جوجه. بعد دو تا روسری از این نخی بزرگ بزرگا خریدم یکی برای خودم یکی برا خواهر جونیم. دونه ای 6 تومن
عاشق این چیزای به درد بخورِ ارزونم.
دیگه یه شیرینی فروشیه بود خیلی شیرینی تراش هوس بر انگیز بود. دیگه منم توی سفر به خودم بد نمی گذرونم. رفتم نیم کیلو کیک اتریشی پر از کاکائو و شکلات خریدم بعد که میخوردی از توش یه کرم کره ای میزد بیرونــــــــ
الان دلم میخواد باززززززززز!! بعد همشُ می بلعیدم یعنی!!
بعد دیگه یادم نیست چیزی خریدیم یا نه! بعد رفتیم رودخونه بابلسرم دیدیمُ برگشتیم دریا. باز یه ساعتی بودیمُ برگشتیم پلاژ محمد تو تراس مرغایی رو که از خونه تو پیاز آبلیمو گذاشته بودم و با یخ رسونده بودیم به اونجا رو کباب کرد و زدیم بر بدن و خوابیدیم.
سه شنبه 17.2.92: صبح رو با اون کیکای خوشمزه+ یه لیوان شیر شروع کردیم بعدشم پیش به سوی دریا! از این سطل و ملاقه ها
چیه اسمش خوب؟ برای کوروش خریدیم و بردیمش لب دریا بازی کنه.









ولی جوگیر شده بود همش می خواست بره تو دریا. منم که خاطره خوشی ندارم از دریا.
( چند سال پیش که شمال رفته بودیم یه بنده خدایی سرُ مُرُ گنده ( درست نوشتم؟
) جلوی چشممون رفت دریا جنازش برگشت!!!
هر چی سینشُ فشار میدادن فایده نداشت!!
) بعد دیگه باز رفتیم دور دور و یه رستوران پیدا کردیم اسمش نمی دونم پورشه
پوشه
یه همچین چیزی بود. من ماهی سفید و محمد کباب سفارش دادیم و رفتیم گشتیم تا حاضر بشه بگیریم ببریم پلاژ. آها راستی قبلش رفتیم باغ وحش اونجا. یه عالمه طوطی از این خیلی بزرگا آزاد رو شاخه ها نشسته بودن.




بعد من
بهشون تخمه میدادم
. ولی بقیش همه حیوونای اهلی بود. اردکُ بزُ مرغ و خروسُ بوقلمون بین اونام یه خرس بدبختی رو ول کرده بودن. حالا معلوم نیست از کجا گرفتنش!







راستی کانگرو هم داشت


خوب بود ولی کلا.دیگه عصرشم پیاده رفتیم بازاراشُ پیدا کردیمُ من یه دامن شلواری خریدم 15 تومن. محمدم یه شلوار لی 42 تومن و یه تی شرت 18 تومن ( خیلی ام جنساش عالیه!! ارزونم بوددددد
) بعدشم که باز از اون کیکای دیروزیش خریدم+ یه پیتزای کوچیک از همونجا برای کوروش با توت فرنگی و محمدم برای مامانش گل بهار نارنج شب قبلشم گوجه سبز خریدیم کیلویی 3 تومن
مشهد کیلویی 7 تومنِ! برای همین ذوق زده شده بودیم.
دیگه برای کوروش یه جفت دمپایی خریدیم و باز پیاده رفتیم رودخونه و خلاصه یه 3 ساعتی پیاده روی کردیم.
اونم من!!! منِ تنبللللللللل! بعد برگشتیم پلاژُ نمازُ استراحت! بعدشم باز پیاده رفتیم به نزدیک ترین پیتزا فروشی و غذامونُ خوردیم و نرسیده به پلاژ خوابمون برد.


راستی صبحشم منُ کوروش سوار اسب شدیم




چهارشنبه 18.2.92: صبح جمع و جور کردیم و رفتیم صبحانه رو دم دریای طوفانی بهمراه طوفان شن خوردیمُ ( ساعت 7 )

شب قبل بعد از حموم





عدشم راه
افتادیم به سمت ساری! گفتیم برمی گردیم ولی تیکه تیکه نگه میداریم و خلاصه که آسه آسه میایم. بعد
ساری شلوغ بود. راستی یادم رفت بگم اومدنی همه جا بیلبورد زده بود که 18 ام ری...یس جم...هور
مردمی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
میاد ساری! اینجوری ننوشته بود ها! لپِ مطلبُ عرض کردم
بعد ما که
داشتیم برمیگشتیم دیدیم بعلهــــــــــــــــ!! چشممون به ماشین بنده خدا روشن شد و البته به مردم
نازنینی که منتظرشون بودن!
بعدش دیگه رفتیم گرگان و یه مغازه ای نوشته بود اردک!
ولی
نداشت
باز مرغ گرفتیم. بعد نهار خوران نگه داشتیم. من عاشق گرگان شدم شدیددددددددددددددد!!
چه قدر شهر قشنگُ تمیزیه! همشم به فکر نازی جونم بودم. همش بهش فکر میکردم الان کجای این
شهرِ!! کاش یه آدرسی, شماره ای, چیزی ازش داشتم میدیدمش!
تو جنگل زیر اندازُ دم و دستگاه
جوجه زنی رو راه انداختیم و جوجه ها آماده بود که یه بارونیــــــــــــــ گرفت مثل اینکه شلنگ باز کنن رو
سرمون!
مام با سرعت نور جمع کردیمُ رفتیم توی ماشین غذامونُ خوردیم. راستی از دیروزش
دوربینمون به خاطر اینکه شن رفته بود توش دیگه کار نمیکرد. یعنی چه منظره هایی رو برای عکاسی از
دست دادیم
حالا باید ببریم درستش کنن!!
بعدشم دیگه منُ کوروش عقب ماشین بازی و خوابُ
اینا ( کلوچه هم خریدیم از گرگان ) تا رسیدیم بجنورد باز یه دو ساعتی اونجا رفتیم یه پارکی و کوروش به
دوچرحه یه دخترِ که خودش نبود و مامانش نشسته بود کنارش روی زیر انداز
( تعریف کردنم تو حلق
تک تک شما عزیزان
) گیر داده بود. منم سوارش کردم البته با اجازه و با خانومِ دوست شدم و چایی و
شکلات هم مهمونشون شدیمُ. خیلی خوش برخوردُ مهربون بود این خانوم. تازه برای کوروش ماکارونی هم
دادن. ولی بیشتر لگد کرد
خانوم بجنوردی مهربون و خوش برخورد ممنونیم ازتون.
دیگه
برگشتیمُ برگشتیمُ برگشتیم ولی مگه راه تموم می شد؟؟؟؟ ساعت 1 نیمه شب بود که رسیدیم مشهدُ
اول رفتیم دم در خونه مامان اعظم اینا و کلیدامونُ گرفتیم و کلوچه هاشونُ دادیم. بعدشمم اومدیم خونه. منم که تا خونه مرتب نسبی نباشه خوابم نمی بره. کوروش که از توی ماشین خواب بود. شام نخورده
محمدم خوابید اونم شام نخورده ولی کلی تخمه و شکلاتُ اینا خورده بودیم. منم جمع و جور وسایلُ,جا
به جا کردنشونُ, شستن لباسها در حمام با دست
( بله باز ماشین لباسشوییمون خرابه ننه!!) و پهن
کردنشونُ گردگیریُ خلاصــــــــــه!!! شد ساعت 3 بعدشم یه چایی گذاشتم با چای سازمون
بلــــــــــــــه! شماهااااااا که ندارین!!
گفتم بشینم بنویسم تا یادم نرفته.
اینقدر دلم برای اینجا و
شماها تنگ شده بود که خدااااااااااااا میدونه. کوروشم پسر خوبی بود تو این سفر. فقط فهمیدیم باید
خستش کنیم تا توی راه کمتر اذیتمون کنه و البته خودشم کمتر اذیت بشه. راستی!!! مامانم اینا نمی دونن ما اومدیم می خوام فردا اول زنگ بزنم با گوشیم بگم ما گرگانیم ده دقیقه بعدشم برم خونشون
دارم از خواب میمیرم
[موضوع : ]
روز زن و مادر رو با تاخیر چندین روزِ
به همه مادران صبور و از خود گذشته به خصوص خودم

تبریک میگم. امیدوارم مثل من وسیله خونه هدیه نگرفته باشین
. عارضم خدمت آبحیای گلم که این
محمد خان ما چای ساز بنده رو برده بودن به دفتر کارشون و تازه بهش تهمتم می زدند که چاییش بد مزه
میشه و... حالا مارک خوب ها! فیلیپس. بعد امسال روز مادر یه چای ساز خریده برام. جل الخالق از این
مردا!!
مارک تامسون
حالا این دفترشونم بستنِش ها! ولی هر چی میگم چای سازمُ بیار خوب
نمیگه چی شده!!
منم بی خیال شدم دیگه. بعد از طرف کوروش هم یک عدد تراول 50 تومنی هدیه
گرفتم.
بچه ها یه مسئله ای عذابم میده. میخوام کمکم کنید. احساس میکنم دارم روی مرتب بودن خونه دچار
وسواس میشم. مثلا اگه یه سینی چای بیارم بعد بخوام تخمه بیارم اول باید اون سینی چای رو ببرم لیوانا
رو بشورم بذارم سر جاش بعد بشینم تخمه بخورم
یا همیشـــــــه باید تمام خونه در سطح نرمالی
مرتب باشه. ولی کشوهام به هم ریختست در حد تیم ملی. کمدا هم همینطور. 
داخلیاتُ خوشم
نمیاد مرتب کنم. بعد مثلا قبل از خواب حتما باید یه دور بزنم تو خونه جایی نامرتب نباشه. همش در حال
استرسم جایی کثیف نشه. خسته می شم از این حالم
دست خودمم نیست
یکم از کوروش بگم که شده یک تیکه باقلوا از اون اصلاش!!
یه دفعه یاد گرفته کله ملاق بزنه
نمیدونم از کجا!!! همین جور که واستاده دستاشُ میذاره زمین کلشُ
میچسبونه به زمین و خودشُ بر میگردونه. تا الان موفق به شکار این لحظه از نفسم نشدم. ولی اینقدر
بامزه میشه که نگو. بعد همچنان مامان نمیگه یعنی میگه ها ولی صدام نمی کنه! 
راستی 1 * خداحافظ عشقولیای من/ ما فردا شب ایشالا داریم میریم شمال. رامسر یا بابلسر. فردا (
امروز ) خیلی خیلی کار دارم. وسیله جمع کنم, کتلت درست کنم. خونه رو یه گردگیری نهایی بکنمُ اینا
دیگه. همه کارامُ رو کاغذ آوردم تا یادم نره چیزی رو. از دوستای گلم هر کسی از اهالی این دو شهرِ تا
فردا برام پیغام بذاره قسمت باشه همُ ببینیم.
راستی2* پریشب ( 12 اردیبهشت ) نامزدی پسر داییم علی آقا بود. خودش متولد 68 خانومش 74
( جهت ثبت بود فقط )
راستی3* آتنا جون ( مامان نگین ) در اولین فرضت شروع میکنم دوباره از غذاهام عکس گذاشتن.
مرسی که برات مهمم.

راستی 4* امروز عصر با مامان و کوروش رفتیم دیدن عروس خالم که 5 روز پیش نی نی دار شدن برای
دومین بار ( اینم برای ثبت در تاریخ بود باز
)
راستی4* هلپ می پلیز! کسی میدونی خانه خلاقیت مادر-کودک در مشهد کجاست؟ اصلا وجود داره؟ 
[موضوع : ]
دیروز عصر به خواهری اس ام اس دادم ( موبایلمُ درست کردم ) بیا بریم پارک بچه ها بازی کنن! بعدش
که اوکی داد سریع مرغُ گذاشتم پخته شه بعدشم رفتم نون باگت و خیار شور و کاهو و شیرینی و
شکلات و پفک و... خریدم و مشغول درست کردن ساندویچای خوشمزه شدم. یک کاهو بالاش خیار شور
و گوجه بعدشم مرغ ریش شده. بعدشم آب جوشُ ریختم توی فلاکس و رفتیم پارک. انسی و یگانه و
حمیدرضا و حسین ( برادر شوهر 15 ساله انسی ) منتظر ما بودن. رفتیم قسمت بازی بچه ها و دایی
رئوفم اومد و چایی خوردیمُ بچه ها تاب بازی کردن و خوب بود. فقط خیلی سرد بود. کم کم وسایلُ جمع
کردیمُ اومدیم خونه ما و شامُ خونه خوردیم و یه قسمت کلاه قرمزی رو دیدیمُ بعدشم چای خوردیمُ انسی
اینا برکشتن خونشون.
راستی: کوروشکم دو تا دندون کُرسیت کاملا درومده! اشتهاتم خیلی بهتر شده. خوشحالم مامانی
خوشحاااااااالم.
اینم چند تا عکس:




[موضوع : ]
سلام مهربونا! خوبین؟ منم خوبم و هنوز نرفتم دندونای عقلمُ بکشم,
البته دیشب یه ماده بی حسی خریدیم که روی لثه میزنم و دردُ آروم میکنه.
محبت های کوروشی به بچه مردم در پارک 


خونه مامان اعظم تولد عمو احمد منُ عشقم

نحوه سرسره بازی قند عسل



تولد عمو احمد ما سه نفر
ی
( 5شنبه مامان شیرین پلو درست کردن و ساعت 8 و نیم صبح محمد ما رو گذاشت خونه انسی و طیب خانوم ( مادر شوهرش ) آخه اسباب کشی دارن و نمیدونم چرا تموم نمیشه! آقا یاسر بنده خدا این وسط اینقدر لاغر شده
خدا خودش کمکشون کنه و همه کارا رو به آسون ترین وجه درست کنه. بعد اون روز دندونم خیلی درد میکرد و کوروشم به شدت برون روی داشت
و هیــــــــــچی ام نمیخورد. اعصاب برام نمونده بود. ممنونم ازت سمانه جون که کوروشُ برام نگه داشتی تا من یکم استراحت کنم. طرفای عصر بود که تاکسی گرفتیم و رفتیم خونه لیلا خانوم. عجب بارونی شدیدی میبارید. بعد از اونجا محمد اومد دنبالمون و برای کوروش یه داداشی خریدیم. اینم عکسش

خونه خواهر گلم حاضر شدیم بریم خونه لیلا خانوم دختر داییم

ایشون هلو خان هستن. خاله قربونت بره قلدر خانــــــــــــــ

کوروش منتظر بابا جونش بیاد دنبالش ( جلوی خونه دختر داییم )

این دو تا جقله خونه مردم میخواستن خراب کاری کنن! کوروش که کلا عاشق تی و جارو برقی و این جور چیزاست!! اونجام کلیدش روی دسته بخار شوی گیر کرده بود

یگانه خانوم که دیگه واقعا برای خودش خانومی شده

کوروش در باغ وحش ( جمعه 7 اردیبهشت )

من دارم به آهو خوشگله تخمه میدم

عشقولانه های دایی-خواهر زاده


همه وجودم در حال خوردن کورن فلکس کاکائویی
خ
اولین آب خوردن مستقل جیگر طلا
( کلا کوروش عاشق استقلالِ ) دوست داره همه کارُ خودش انجام بده.
ل

محمد جان, دایی رئوف و عشقولی مامان ( این همسر ما با داداشمون مثل دو تا رفیق فابریک میمونن! هر جا میخوایم بریم محمد فرتی زنگ میزنه به رئوف میگه بیا با هم بریم)

قربونت برم خوشتیپ خواهرررررررررر
[موضوع : ]
سلام بچه ها! ممنونم که به یادم هستین و حالمُ پرسیدین عزیزای دلم. گلوم خوب خوب شده ولی دو تا دندون عقل بی شعور امونمُ بریده. بعد نمیدونم چرا اینقدر تنبلی میکنمُ نمیرم تکلیفشونُ معلوم کنم!! راستش از دردش میترسم
اون شب که اینقدر درد میکرد که به گریه افتاده بودم. محمد یه ژلوفن داد خوردم خوب شد. راستی دیشب رفتیم چهارراه میدون بار و یکم خرت و پرت خریدیم (توپ برای استخر توپ کوروش,از این جارو بلندا و خاک انداز سرش, سطل برای توالت,پلاستیک زباله کیلویی و...) بعدشم با آقا یحیی و خانومش رفتیم پارک ملت جای بازی بچه ها. خانومش خیلی دختر خوبیه و من خیـــلی دوسش دارم. برای شام طفلی زحمت کشیده بود پیراشکی درست کرده بودُ چای و شیرینی و اینا هم آورده بود. زیاد ننشستیم چون خیلی سرد بودُ منم برای کوروش کلاه نبرده بودم
. بعدشم اومدیم خونه و استخر توپ کوروشُ باد کردیم ( نفسم در نمیومد اینقدر که ناسوس؟؟ زدم). بعدشم کوروش جان یکم با جاروی جدید خونه رو تمیز کرد.
بعدشم نشستیم یه قسمت از کلاه قرمزی 92 رو دیدیم.
6 نفری برای آقای مجری یه جفت دمپایی خریده بودن و تازه پول ببعی بیچاره رو هم نمیدادن!
راستی1: امروز ساعت 4 میرم دکتر برای دندونم ( شیطون اگه اینجا رو میخونی گوشت کر )
راستی2: پریروز ظهر با ملیحه جون و محیا خانومی ( جاری انسی ) رفتیم همین قسمت پارک ملت, اینقدر خوش گذشت هم به ما هم به بچه ها, کوروش که همش برای خودش میچرخید و میرفت بچه ها رو تاب میداد یا کالسکشونُ هل میداد.
کوروش حاضر و آماده منتظر ملیحه جون 

اول که وارد پارک شدیم کوروش توپ این خانوم محترمُ گرفتُ دِ فراررررررررر



محیا خانومی روی تاب خوابش برده





[موضوع : ]
اون روز من و محمد دو تاییمون نفری یک آمپول 1 میلیون و دویست زدیم
ولی من از دیشب گلوم خیلی
خیلی خیلی بدتره!!
بعد دقت که کردم دیدم علاوه بر تورم گلو دندون عقل عزیزم داره در میاد و لثه رو
جرونده و ورممممممممممم کرده لثه بد خت!
الان دارم فکر میکنم چقدر خوش به حال کساییه که
آب دهنشونُ راحت قورت میدن!!! منُ بچم با هم داریم دندون درمیاریم!!!
چه دردی میکشی
مادرررررررر!! حالا ایشالا فردا برم ببینم میشه دندونمُ بکشم یا نه!!
از کوروشم که بخوام بگم فقط میتونم بگم یک عدد موجود کنجکااااااااااااااوِ شیطونِ جیغ جیغوِ هیچی ام که
نمی گه قربونش برم!!
همــــــــــه چیزم میفهمه فقط بیانش براش سخته! منُ که میخواد صدا کنه
میگه: اِاِاِاِ!!!
بی نهایت رمانتیکه! همچنان بـــــــــــــــــد غذا میخوره از بعد از اون بیماریه کصافططططططططططططط!!
در واقع هیچی نمیخورههههههههه فقط شیر خودم!!
دیروز صبح گرفتمش محکم تو بغلم و چند قاشق فرنی ریختم تو دهنش! بعدش که ولش کردم دهنشُ تا
سقف باز کرد و به اندازه دو قاشق فرنی ریخت رو لباسش! منم یکم دعواش کردم ( حالمم خوب نبود )
بعدشم مثلا باهاش قهر کردم و بهش نگاه نمی کردم و رفتم تو اتاق خودمُ مشغول کردم. یه دفعه دیدم
دو تا دست کوچولو از پشت گردنم بغلم کرده و صورت مثل ماهش اومده از کنار بهم میگه: اِاِاِاِ؟؟؟ (به حالت کشدار بخونین)
دیگه بعدش اینقدر بوسش کردم و تو بغلم فشارش دادم که خودش فرار کرد
این روزا که مریضم همش دیوونم میکنه کوروش!! واقعا یه مامان حق نداره مریض بشه ها!!! امروزم همه
خانواده+ عمو هادیم که دیشب اومده بودن خونه بابا علی داریم میریم مایون! خدا کنه گلوم بهتر
بشــــــــه!
خدا نوشت: خدایا جون هر کی دوست داری!!! نعمت سلامتی رو از هیچ کس دریغ نکن! قربونت برم
خیلی سخته!! تو که مریض نمیشی ببینی بنده هات چی میکشن!!
مخصوصا مامانا و نی نیا خیلی گناه دارن!!!! خدایا می گم گناااااااااااااااه دارن!!!

راستی!! از خودم خوشم میاد با این که آبُ با هزار درد و زحمت قورت میدم ولی به هر بدبختی هست
غذاهه رو میخورم!! خدایا چقدر من شکمو ام خوب؟

[موضوع : ]
نوبت به من رسید که مریض بشم!! گلوم درد میکنه و سرم درد مزمنی داره!!
کوروش هیـــــــــــــچی نمی خوره و من تازه درک میکنم حال اون مامانایی رو که میگفتن بی طاقت میشیم از بی اشتهایی بچه هامون! کوروش خوش غذای من اصلا لب به هیچی نمیزنه !!
اعصابم داغون میشه میبینم صبح تا شب فقط شیر خودمُ میخوره و به اندازه سه تا آدم بزرگ فعالیت میکنه!!
براش فرنی درست
کردم پرِ پسته و بادوم لب نزده! هلیم درست کردم اینقدر خوشمزه بود که دلم میخواست خودم
همشُ بخورم.
لب نزد و با کلی درگیری 3 قاشق ریختم تو حلقش که با دست همشُ دراورده!! الان اومده میبینم
دستش پر از خونِ! داشت با کنترل ماشین شارژیش بازی میکرد. آنتنشُ شکسته و با لبه همون دستشُ
بریده! خدایا دلم گریه میخواد!!! بچه داری چقدر سخته!!!
سرش داد میزنم بعدش میبینم خوب این بچه چی حالیش میشه؟ عذاب وجدان میگیرم و حالم بد میشه.
خدایا کمکـــــــ
چند تا عکس از این مدت:
حمیدرضا گردالی بغل خاله زهره در حیاط مامان ملی اینا

داریم میریم تعزیت یه بنده خدایی

کوروشُ نگا تورو خداااااااا

[موضوع : ]
مادر که میشی نقطه ضعف های زیادی داری! حتی یه تب سنج کوچولو هم میتونه تو رو ناراحت کنه! رنگ
پی پی بچت میتونه عصبانیت کنه! مادر که میشی خیلی ضعیفی, چون عاشقی! مادر که میشی گاهی
از شدت سنگینی بار مسئولیتی که روی شونه هات حس میکنی میزنی زیر گریه! مادر میشی
احساسات متناقض زیادی یه جا حمع میشه! خسته میشی ولی عاشقی, میترسی ولی عاشقی!
خواب و زندگی نداری ولی این بی سروسامونی رو عاشقونه دوست داری! خدایا ممنونم که یک مادرم!
3 روزی میشه که تیکه ای از وجودم تب کرده! دیروز عصر دیگه تبش خیلی بالا بود, بردیمش پیش دکترش.
گفت یه ویروس جدیدِ
. این ویروسای عوضی از کجا میان؟ بهش استامینافن و سرماخوردگی میدم. با
چند تا شربت دیگه که گفته از چند روز دیگه شروع کنین! شربت زینکم داد برای اشتهاش. بعدشم رفتیم
از شازده کوچولو برای عشقم اینا رو خریدیم:

شب پاهاشُ گذاشتم تو سینک تا یکم تبش بیاد پایین, ولی بی فایده بود. داروهاشم دادم ولی بازم مثل
یه تیکه پارچه تو بغلم وا رفته بود. تبشُ که گرفتیم خشکم زد! 40 درجه تب داشت. بابا محمد زنگ زد به داداشش بره شیاف استامینافن بخره. ولی 5 تا داروخونه رفته بودن نداشتن
خدایا به کجا رسیدیم؟ یه
شیاف چیه که دیگه نباید پیدا بشه؟؟؟؟ هیچی دیگه بعد از یک ساعت مامان اعظم اومد با یه شربت
ایبوپروفن. بهش دادیم و بعد از یه ربع تبش اومد پایین و شد 37 و نیم. تا قبل از اومدن مامان اعظم با
دستمال خیس تبشُ کنترل میکردم.
باز امروزم همینطور تب داره و دل من کبابِ!!!!
پسرم حاضر شده بره دکتر! آب شده بچم


اینم عکس همین الان پسر مهربونم که حتی وقتی داشت توی تب میسوخت هر از چند گاهی چشاشُ
باز میکرد و یه لبخندی به مامانش میزد

[موضوع : ]
.: Weblog Themes By Pichak :.




