با تو بودن خوب است...
دوران بارداری و پس از آن
قالب وبلاگ

 زنـــــدگی نامــه

کـــــامــلــــــــ

کــوروشـــــ

بــزرگـــــــ

 

 

 

زندگی نامه 1- زندگی نامه 2- زندگی نامه 3

  

 

اگر من پیامبر بودم!

  

رسالتم شادمانی بود


بشارتم آزادی و معجزه ام خنداندن


نه از جهنمی می ترساندم


نه به بهشت وعده میدادم


تنها می آموختم اندیشیدن را و "انسان بودن را"

  

 

 دوستان به این وبلاگ هم سر بزنید.

 

 
آدابـــــ و رســوم خود را به فرزندانتــانـ تحمیل نکنیـــد، زیرا آنان برای

زمانی غیــــر از زمان شــما آفریده شـــده انــد.


علــــی (ع)


 

 

 

پاسخ به نظرات زیر همون نظرماچ

[ دوشنبه 18 دی 1391 ] [ 12:39 ] [ مامانی ] [ ]
[ يکشنبه 12 مرداد 1393 ] [ 1:53 ] [ مامانی ] [ ]

 

ا 

ایشون هم مامان زهره در سالِِ جدید

[ دوشنبه 25 فروردين 1393 ] [ 1:50 ] [ مامانی ] [ ]

من: کوروش جون پنجره رو نبند, بذار هوا بیاد!

کوروش درحالی که داره به بالا نگاه میکنه: هبا! بیاااا!تعجبنیشخند

دیروز خانواده من مهمان ما بودند, هر دو دقیقه یک بار صدای جیغِ حمیدرضا یا کوروش میومد. همدیگه رو

هل میداادن یا کوروش ماشیناشُ به حمید رضا نمیداد! 

ساعت 10 شب 

حمیدرضا با مداد میخواست بزنه تو سرِ کوروش که دیگه خواهرم و خانواده اش تصمیم گرفتن برن

خونشون! کوروش در حالی که گریه میکنه: دَدَ نه! هاپووووووو, حمیدِ من!!( بیرون نرین هاپو داره! حمیدِ

منه!)خنثی شبا قبل از خواب با زبونِ خودش یه عالمه داستان تعریف میکنه. منم همراهیش میکنم و کلی

کیف می کنه عشقِ من!مثلا من بهش میگم حمیدرضا داداشیته باهاش خوب باش!

 میگه داداشی نه! 

من: بهش ماشیناتُ میدی؟

کوروش: مانی( ماشین) نه

میذاری به وسایلت دست بزنه؟ 

کوروش: حمید نهنیشخند

ولی به محضِ اینکه همدیگه رو میبینن چنان بوس بازی راه میندازن بیا و ببین!!

* این روزا کوروش خیلی نـــــــه میگه! هر چیزی که بخواد باید بهش داده میشه وگرنه به مدتی نامعلوم

جیغ و داد راه میندازه و واقعا از اعصاب خارجه!!( این وبلاگ راهنماییای خوبی کرده در موردِ ویژگی های

کودکِ 2-3 ساله کرده   این  و خدا رو شکر  این ویژگی کوروش طبیعیه!

* خودش سی دی "مرزبان نامه به شعر کودکان" شو از کشوی سی دیاش بر میداره میذاره تو دی وی

دی بعدش میزنه به سینشُ میگه: من من! ما هم باید تشویقش کنیم.

* حدودِ 6 ماهه کوروش بدونِ ماشین روئت نشده!چشم دیــــــــــــــــــــوانه وار ماشیناشو دوست داره!

حتی ماشینایی رو که شکسته یا خراب شده چسب میاره براش میچسبونیم! نیشخند

دیگه اتاقش جا نداره! از ماشین قراضه هایی که عاشقشونه! قلب

* خیلی دوست داره همه کاراشو خودش انحام بده! کلا خیلی استقلال طلبِ و من از این بابت خیلی

خوشحالم!

* دوربین جانمان تعمیر شد و به خانه برگشت امــــــــــــــــا شارژرش نمیدونم کجاست!!!خنثی بعد از گرفتن

چند تا عکس شارژش خالی شد و حالا باز بی دوربینیم!ناراحت

* عزیزای دلم, همه دوستای خوبم وبلاگاتونُ میخونم! با شادیاتون شاد میشم و با ناراحتی تون غمگین! ولی نمیدونم چرا  نمی تونم نظر بذارم! دوست دارم خاموش بیام و برم. ببخشید منُ

*بعد از عید قل قل زنان به آغوش اجتماع برنگردیم صلواتـــــــــــــــ

من که زدم این چند روز به اون درش! دیروز انقدر شیرینی خامه ای و آجیلُ باقالی خوردم ناراحت یکی نیست بهم بگه جلوی شکمتُ نگه دار بعدش عذاب وجدان نگیری!گریه نمیشه خوب! خیلی خوشمزست همه چی!ابرو

*دو تا موقعیتِ خوبِ شغلی هست که بعد از عید معلوم میشه که چه اتفاقی خواهد افتاد! برام انرژی های مثبتتونُ بفرستید بچه ها!لبخند

و این شعر که  به همراه قطره اشکی بر کاغذ فرود آمد! 

تقدیم به جمشید دانایی فر پدری که هرگز پدری نکرد...

 

 زندگی را شرمنده می کرد

 چشمانت

وقتی به خانه  فکر میکردی

می دانم

دلتنگ بودی

 برای چاله های کوچه تان

دردِ زایمان زنت

بی پولی هایت

اشکهای مادرت حتی

تو پدر شده بودی

وقتی مرگ با تو طرحِ رفاقت میریخت

تقسیم شدی 

به ترس و تنهایی و انتظار

و تنها قسمت کوچکی از تو سهم مرگ شد...

 زهره ارزه گر

5.1.93

 

[ يکشنبه 10 فروردين 1393 ] [ 5:50 ] [ مامانی ] [ ]


تو مترو ایستاده باشی و ندونی توی شلوغی باید به کجا نگاه کنی! یه دفه دنیا برات تیره و تار بشه!! و اصلا نتونی جایی رو ببینی! 
تا ساعت 12 شب تووی بیمارستان چشم این ور اون ور برری اونم با یک چشمِ متورمِ دردناک که پرِ خونِ!! و دکتز بهت هشدار بده که قزنیه جشمت آسیب دیده و تو نگرانیت بیشترُ بیشتر بشه که این همون چشمیه که موقع عمل پی آر کی خیلی اذیتت کرد و باید خیلی بیشتر ازش مواظبت میکردی!!
بعدش از داروخونه با یه عالمه پماد و قظزه برای چشمِ مجروحت برگردی! 
و هنوزم بعدِ 18 ساعت نتونی چشمتُ بازش کنی و...
ناراحتی یعنی این...
اینا رو گفتم که بگم خانومِ عزیزی که توی مترو واستادی! هیجانتُ کنترل کن وقتی سوار میشی دستاتو مثلِ جومونگ موقع جنگاش تو هوا تکون نده! یه بیجاره ای مثلِ من پشت سرت واستاده که کلی برنامه ریزی کرده برای این روزاش! 
نوشته شده با یک چشم!

[ پنجشنبه 22 اسفند 1392 ] [ 12:05 ] [ مامانی ] [ ]

اینم اولین شعرِ کودکِ من که همین الان که داشتم میخوابیدم اومد به ذهنم و سریع بلند شدم نوشتمش:

چند تا کبوتر آروم, کنارِ هم نشستن

 

کسی میدونه اونها, منتظرِ کی هستن؟

یکی از اونها داره, چشمایی شاد و شیطون

حدس میزنم که باشه این یکی داداششون

اون یکی مهربونِ, خنده داره به منتقار

باید که مامان باشه, یک مامانِ خانه دار

خال خالیه کاکلش, کبوترِ کناری

یه دخترِ قشنگه, خانومِ کاکل پری

اونها یه خانوادن, یکی شون کمه اما

بق بق بقو بق بقو, اومد اقای بابا!

زهره ارزه گر 

17.12.92

17.12.92

[ سه شنبه 20 اسفند 1392 ] [ 1:41 ] [ مامانی ] [ ]

مامان بابام به مناسبتِ 15 مین روزِ درگذشتِ دایی عزیزم مهمونی تدارک دیده بودند. 

راستی کامنتاتونُ خوندم. در اولین فرصت لطفتونُ پاسخ خواهم داد و تاییدشون می کنم.

ایشون هم مادربزرگِ پدریم هستن! :)

اینم داداش رضای خوشگلمِ که عکسش همین امشب از عموی خوبم به دستم رسید.

و اینم دوباره منُ داداش رضامُ داداش رئوفم...

 

 

این روزها دغدغه شعر دوباره به سراغم اومده! جدیدترین شعرمُ با شما سهیم میشم

 

نمی تونی وقتی میخوای, نمیشه وقتی میتونی!
شاید این قانونِ عشقِ! که نمیشه, نمی تونی!
پرِ حسای قشنگی, توی چشماش پرِ شعرِ
نمی شه حسِ چشاشُ توی شعرات بنشونی!
خواستنش, مثلِ انارِ, مثل طعمِ خوبِ بادوم 
مزه گس داره اول , ولی شیرین میشه آروم
یه خیابون که درختاش, توی فکرشون بهارِ
آسمونش پر ابرِ, دوست داره همش بباره
شایدم جزیره باشه, پرِ اضطرابِ موندن
ماهی گیرِ خسته ای که همیشه فکرِ فرارِ
به دلش بد نمیاره ولی میدونه که حتما
ماهی کوچیکِ قلبش, عاشقی رو دوست داره...
زهره ارزه گر

17.12.92

 

[ سه شنبه 20 اسفند 1392 ] [ 1:37 ] [ مامانی ] [ ]


داییِ عزیز من یک روز خوشتیپ ترین مردی بود که میشناختم. یک نظامیِ خیلی رسمی ! خیلی رسمی! همیشه وقتی به دیدنش میرفتیم پر میشدیم از خاطرات ناب و بی نظیرش از سفرهای مختلفش! پشت اخمای پر پشتش همیشه یه مهربونیِ خاصی پنهون بود. بوسیدنش همیشه برام سخت بود, چون باید تا می تونستم روی انگشتای پام بلند میشدم و بازم قدم به صورتِ مردونش نمی رسید!
داییِ خوشتیپ من این اواخر دیگه خیلی پیر شده بود. 
سرطان ریه گرفته بود. سیگارایی که یک زمانی مونس تنهاییاش بود بالاخره کار خودشُ کرده بود. 
و حالا دلِ من براش خیلی تنگه!
داییم امروز ما رو برای همیشه تنها گذاشت!
 —

[ پنجشنبه 1 اسفند 1392 ] [ 9:54 ] [ مامانی ] [ ]
[ شنبه 26 بهمن 1392 ] [ 14:06 ] [ مامانی ] [ ]



زن که باشی, هر قدر سرد هر قدر بی تفاوت, دوست داری  کسی باشه که رنگ لاکت رو با

رنگ چشاش ست کنی و گاهی وقتا موهاتُ برات ببافه..

Well Done! Half of the way gone!

 

 

 

HoOooOOOoOraaaaaa

 

 

Im going to be the teacher at Jahad daneshgahi soon! if God wants.

[ يکشنبه 20 بهمن 1392 ] [ 0:33 ] [ مامانی ] [ ]

سلام دوست جونا. من شرمندم بازم دیر اومدم. ولی این بار دلیل داشتم. راستی چقدددددددددر سردِتعجب

من که اصلا گرم نمیشم. 

دیروز آرمون جذب استاد داشتم برای جهاد دانشگاهی مشهد. راضی بودم و امیدوارم. مخصوصا وقتی

دیدم فقط 5 دقیفه به پایان وقت آزمون مونده بود و دو سه نفر کناریم 50 تا سوالُ جواب نداده بودن!!خنثی

دیگه اینکه آزمون ارشد که قرار بود جمعه باشه افتاد هفته اینده. خوب خوبه یکم دیگه میشه به تنبلیمون ادامه بدیمنیشخند. از کوروش بخوام بگم که خیلی خوبه خدا رو شکر! خیلی اقاست فقط به بدی که داره اینه

که به یه چیزی که پیله کنه ول کن نیست. مثلا وقتی دلش بخواد برق روشن باشه رمین به اسمون بیاد

باید روشن باشه حتی اگه ساعت 3 صبح باشه. با هیچی ام ذهنش منحرف نمیشه. ولی ما به حرفش

گوش نمیکنیم و تا دلش بخواد  میتونه گریه کنه. 

همه چیزُ خیلی عجیب غریب میتونه بگه. یعنی منظورشُ میفهمونه ولی نمیشه گفت حرف میزنه. 

یه عالمه عکس تو تبلت هست ولی نمیدونم چرا نه بلوتوث میشه به لبتاپ نه با کابل منتقل میشه! 

اینم یه خبر کوتاه از ما...

دوستون دارم 

[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 22:13 ] [ مامانی ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 39 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وان یکاد الّذین کفرو الیزلقونک بابصارهم لما سمعو الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمینღ ___ღღღ___ من زهره هستم.24 سالمه و همسرم محمد رضا 28 سالشه. پسر خوبم کوروش عزیزم 8 دی ماه 1390 در بیمارستان سینای مشهد با ورن 3600 و قد 52 سانتی متر قدم به زندگی ما گذاشت و مامان و باباشو به خوشبخت ترین های دنیا تبدیل کرد...خدایا ممنونتیم
لینک دوستان
چت باکس