عید بهترین پسر دنیا مبارک
امروز عید غدیر بود و من و بابا تا ساعت ١ خونه بودیم. بعد از اونجایی که ماشین و فروختیم و یکی دیگه ثبت نام کردیم و هنوز بهمون ندادنش تصمیم گرفتیم بدون ماشین و با تاکسی تلفنی بریم رستوران راستگو. وقتی رسیدیم اونجا به یه صف طولانی برخوردیم که تازه باید نیم ساعت صبر می کردیم تا نوبتمون بشه!!! منم گفتم ولش کن بریم یه جای دیگه! خلاصه کلی پیاده رفتیم ت ا رسیدیم به رستوران ملت, اونجا هم رزو بود و غذا هم تموم شده بود. دیگه سوار تاکسی شدیم و اومدیم نزدیک خونه رستوران مرادی که اونم غذا نداشت. بالاخره رفتیم پیتزا پیتزا سر کوچمون. خیلی خوشمزه بود. و اومدیم خونه. بابا جون یه ساعتی خوابید و بعدش رفتیم خونه باباجون( بابای من) ع...
نویسنده :
مامانی
0:16
با مزن نه؟
دل مامان گرفته باز
سلام پسرم, خوبی مامان جان؟ اتفاقات این چند روز: 5شنبه یه خانوم اومد و دیوارای خونمون و تمیز کرد و ساعت یک نهار خورد و رفت. طفلی مامانم اومد و اونم کمک کرد. منم ناهار قیمه بادمجون درست کرده بودم. داداشم و بابایی هم اومدن و بعد از ظهر ساعت 3:30 من و مامانی و دایی جون رفتیم به سمت خیابون ارگ و مدرس تا مامانی باز کاموا بگیره هم برای تو جوجو هم برا دایی جون و هم برا شلوار گرم من. بعدش دایی جون و گذاشتیم کانون زبان و بعد رفتیم خونه ی خاله فرزانه ی من که روضه ی ماهانه داره هر ماه. بماند که موقع پارک کردن یه گوشه ی خیابونشون رو کنده بودن و من ندیدم و لاستیک ماشین رفت توش. البته زیاد عمیق نبود ولی نمی دونم چرا شیر آب باز...
نویسنده :
مامانی
14:39
بدون عنوان
سلام نبات مامان, حال و احوالت که خوبه نه؟ من فدای اون کله ی فسقلیت بشم پسره بلا! با کله میری تو معدم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قلقلی من! دیروز روز خوبی بود. با بابا رفتیم مطب دکتر و بعد از دو ساعت انتظار رفتم تو مطب. فشارم خوب بود. و کلا ١١ کیلو وزن اضافه کردم. الان دقیقا شکل این کفشدوزکه شدم ! دیروز از خانوم دکتر خواستم تاریخ دقیق زایمان و برام تعیین کنه و اونم ١٢ دی رو تعیین کرد. یعنی روز تولد دایی کوچیکت! روز کریسمس و روز اول سال ٢٠١٢. دکتر گفت همه چیز کوروش جون خوبه و طبق آخرین سونو که تو هفته ی ٣٢ انجام داده بودم وزنت ٢ کیلو و ٦٠ گرم بود. و دکتر گفت تپلی می شه ایشالا. یعنی ٤٤ روز دیگه تو بغلمی؟؟؟ ای خدا باورم نمی...
نویسنده :
مامانی
21:00
بامزه و تامل برانگیز
یکی از مواردی که توجه من را خیلی جلب میکند تفاوت روشهای تربیتی والدین غربی و شرقی است. نتیجه مشاهداتم هم در یک جمله خلاصه میشود. "والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند." 1- بعنوان مثال بچه غربی سرفه میکند. مادر یک دستمال درمیآورد و به بچه میدهد بچه شرقی شدید سرفه میکند. مادر به او میگوید "نکن". بعد هم بچه را دعوا میکند. بچه حالا علاوه بر سرفه، زِر هم میزند. 2- بچه غربی غر میزند و نمیخواهد از مغازه بیرون برود. پدر به او میگوید که راه خروج را بلد نیست و از بچه میخواهد خروجی را نشانش بدهد. بچه یورتمه کنا...
نویسنده :
مامانی
2:53
چند تا شعر برای کودکم
حسنی نگو بلا بگو توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود حسنی نگو بلا بگو تنبل تنبلا بگو موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه واه واه نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی هیچکس باهاش رفیق نبود تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه باباش میگفت : حسنی میای بریم حموم؟ نه نمیام نه نمیام سرتو میخوای اصلاح کنی؟ نه نمیخوام نه نمیخوام کره الاغ کدخدا یورتمه میرفت تو کوچهها الاغه...
نویسنده :
مامانی
16:35






