کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

مامان خجالت می کشه که دیر به دیر مینویسه برات...

سلام پسر گل من نمی پرسم خوبی یا نه! چون از لگدات معلومه که خوبی قربونت بشم مامانت یه اخلاق بدی که داره اینه که همه چیزو پشت گوش میندازه و این اصلا خوب نیست. خیلی وقته برات ننوشتم اقا پسر مامانی. می بخشی منو؟ جونم برات بگه که چند روزه وارد ماه ٧ شدیم به سلامتی. نزذیک به ٢ هفته هست که لگد زدنات مشهود تر شده و من و خوشحال می کنه. مامان ملی داره برات کلی لباس می بافه. دیشب با مامان ملی رفتیم پاساز پروانه و کلی کاموا گرفتیم بعدشم رفتیم پاساز فردوسی و یه گهواره ی خوشگل یه شیشه پستونک یه بالش شیر دهی که شکل زرافست گرفتیم و برگشتیم خونه پیش بابایی. بعدشم چون هوس آش رشته کرده بودیم هم من هم بابایی ساعت ٩ شب شروع کردم به پختن آش...
19 مهر 1390

ما از کیش برگشتیم مامی جون

  امروز جمعه ٨.٧.٩٠ من و بابا جون از کیش برگشتیم. البته تو که همرامون بودی و شاهد همه چیز. همش تو بازارا بودیم من و تو و بابایی برات کلی چیزای خوشگل گرفتم عشقم. یه عروسک پو گنده ٢١٠٠٠ تومن, یه کاپشن خوشگ٢٠٠٠٠ل, یه سرزمین بازی ناز نازی٤٠٠٠٠,  یه استخر توپ ٢٢٠٠٠, یه ماشین دیوانه ٣٠٠٠٠, یه ماشین کنترلی قرمز خوشگل ٢٠٠٠٠, سه جفت کفش که حراج بود و جفتی ٣٠٠٠ تومن خریدمشون. یه جفت کفش دیگه ٦٠٠٠ تومن. یه پتو برا رو تخت نوجوانت که عاشقش می شی ٣٥٠٠٠, یه حوله ی خیلی خوشرنگ تنی ٣٠٠٠٠, یه قنداق فرنگی ٢٢٠٠٠, یه بلوز شلوارک ١٥٠٠٠, یه مسلسل بزرگ ١٥٠٠٠, بابا محمد هم برات یه پازل ...
8 مهر 1390

سالم بیا

سلام پسر کوچولوی مامان و بابا یه مدت برات ننوشتم ببخش گل پسرم داریم با هم هفته ی ٢٥ رو می گذرونیم دیشب بابا اومد خونه و دو دست لباس آورده بود که عمو پرویز بابا جون برات از آمریکا آورده بود. چقد خوشگل و دوست داشتنی می شی تو اینا. امروزم بهشون ایمیل زدم و تشکر کردم و ازشون خواستم اگه امکانش هست بازم برات وسایل بفرستن. پس فردا من و بابا داریم میریم کیش.ببینم چی پیدا می کنم برا عشقم بگیرم. مامان جون چند روز پیشا خیلی عصبانی بودم و دو تا جیغ کشیدم. من و ببخش خلاصه اینکه خیلی دوست داریم هم من هم بابا اون که دلش برات می تپه و حسابی منتظرته.    
3 مهر 1390

یه شعر برای آقا کوروش مامان

يه روز باباي ني ني وقتي اومد به خونه  آورد براي ني ني يه چتر بچه گونه حالا ني ني به چترش خيلي علاقمنده گاهي اونو مي بوسه باز ميکنه مي بنده  گاهي توي حياطه مي گيره چتر و بالا ولي هنوز يه بارون نيومده تا حالا  هر روز به ابرها ميگه: بارون بشين ببارين فکر ميکنم که اصلا چترمو دوست ندارين !
26 شهريور 1390

یه داستان کوچولو

یکی بود یکی نبود توی جنگل ما کنار یک رود خانه درخت بزرگی قرار داشت که خانم کاکلی و جوجه هایش در آنجا زندگی می کردند هر چه زمان گذشت جوجه ها بزرگتر می شدند و به غذای بیشتری نیاز داشتند برای همین خانم کا کلی و آقای کا کلی با هم به دنبال غذا رفتند .   جوجه ها تنها مانده بودند یک دفعه یک پروانه قشنگ پر زد و روی شا خه ای نشست جوجه ها که پروانه ندیده بودند از ترس سر هایشان را زیر پرهایشان کردند   « مثلا پنهان شدند» .   پروانه گفت : چرا می ترسید ؟ به من می گن پروانه معمولا?پرنده ها از دیدن من خوشحال می شوند چون من غذای آنها هستم .جوجه ها که گرسنه بودند تلاش کردند پروانه را بگیرند و بخورند ولی پروانه بالاتر ...
21 شهريور 1390

سلام پسر با ایمان من

دیشب دومین شب احیایی بود که تو با من بودی. دیشب با تمام وجودم از خدا خواستم سالم باشی و جزو بندگان صالح خدا باشی. من مطمئنم تو یکی از پاکترین فرشته های خدایی. مامان جون به من یه قول بده. من آرزو دارم تو انسان باشی برای بقیه ارزش قایل باشی اگه شکست خوردی ناامید نشی پسر گلم سعی کن سنگ زیرین آسیا باشی من دوست دارم, ولی تا جایی که مربوط به من بشه اجازه نمی دم لوس بار بیای و یا من بخوام با دوستی های الکی در واقع بزرگترین دشمن تو باشم. راستی ٢٩ مرداد تولد من بود. با بابا جونت و دایی زئوفت رفتیم حرم اما متاسفانه چون شب ١٩ ماه مبارک رمضان بود همه ی راه های منتهی به حرم و بسته بودن. رفتیم آب میوه خوردیم و بابایی تول...
31 مرداد 1390

بدون عنوان

سلام آقازاده. نمی دونم مامانت ومن دوست داشتیم دختر باشی اما وقتی دیروز گفت یک پسر تپل مپلیی دلم خیلی شاد شد.  مامانتم که خونه اومد خیلی خوشحال بود شاید ما واقعا پسر دوست داشتیم.ولی من که خیلی خوشحالم.دوست دارم شر نباشی بخوای رو همه تف کنی یا زیر لنگی بزنی یا دیش داری اما می گی نداری یا اسباب بازی یاتو یشکنی بزاری زیر تخت یا موبایل مامانتو رفتی باز کردی ببینی توش چیه.
26 مرداد 1390