بدون عنوان
دیروز همه یاری کردن تا من و کوروش تونستیم بریم روضـــــــه! اینقد بچه بود که داشتن همه سرسام میگرفتن! عاقاهه هم که تیریبونُ دردست گرفده بود ول نمیکرد.
بعد یه عالمه عکس از کوروشُ, محیا و حمیدرضا گرفتم. از خودمم به همچنین
بعد در هنگام بازگشت به منزل فراموش کردیم دوربین رو
برداریم. بلــــــــه همچین حافظه گل و بلبلی داریم ما! بعد شبم اینقد خوابم میومد که ساعت 10 نرسیده
به بالش خوابم برد. از 5 صبحش بیدار بودم. راستی عصرانه هم اشکنه کشک دادن که خیلی خوشمزه بود. و من بدون نون یک کاسه خوردم
الانم میخوایم بریم از مامان اعظم که نذری دیگچه
درست کردن, دیگچه بگیریم و بیایم بخوریم. یعد برا مادرشوعر انسی و مامانمم ببریم و دوربینمم برداریم.
همین دیگه!
راستی 1* گفدم بیام بنویسم از دلتنگی عذاب نکشین! همچین دوست با فکری هستم من! ![]()
فعلا همین برم کوروشُ حاضر کنم! ![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



بدون عنوان
