شب سخت
سلام دوستان گلتر از گل خودم ! نی نیاتون خوبن؟ آقاهاتون چطور؟ خوب خدا رو شکر, من که همچنان با این ویروس گوگولی مگولی دست به گرببانم. از چهارشنبه بگم که تصمیم داشتم برا کوروش لباس تو خونه ای بگیرم چون همه لباساش یا خراب شدن یا کوچیک. یه خورده هم خونه خرید داشت. خلاصه رفتیم و قبلشم یگانه از خونشون زنگ زده بود که مامانم و بابام دارن میرن دکتر شما بیاین اینجا. دیگه ما تا راه افتادیم و من از نزدیک خونه خواهرم خریدامونو کردم و لباس برا کوروشم همچنین. شد ساعت 9 شب و بعدشم که رفتیم پیش یگانه جونی. ازمون پذیرایی کرد عشقم و منم رفتم کمدای حمیدرضا جونم و دیدم و چقدم خوشگل بود همه وسایلش. مامانی جونش براش یه مینی واشر هدیه داده بود. حالا تو وبلاگش عکس وسایلو لباساشو می ذاره مامانش.
بعدشم که انسی و آقا یاسر اومدن و شام پلو مرغ گرفته بودن.یه چیزی بگم. کووروش تازگیا تا سفره پهن می شه شروع می کنه به گریه کردن و نق زدن که دیگه واقعا کلافه می شیم.اون شبم همون کارو کرد و نذاشت مامانش شامشو راحت بخوره. شبم مونددیم اونجا و صب با انسی و یگانه و کوروش آژانس گرفتیم و رفتیم خونه مامان ملی. ناهار آبگوشت داشتن. منم صب به کوروش از غذاهای خودش داده بودم و تصمیم داشتم دیگه تا شب به جز شیر چیز دیگه ای نخوره و باز شب یه وعده دیگه بخوره و بخوابه. وای که چقد بد می شه وقتی کوروش بد خواب میشه!!! دیروزم یکی از همون روزا بود. کوروشی که صبا تا ساعتای 2 الی 3 می خوابید, حالا ساعت 9 بیدار شده بود و فقط نق می زد و گریه می کرد. یه ربع می خوابید یک ساعت بیدار می شد و گریه می کرد.دیگه خودمم گریم گرفته بود. خلاصه تا عصر که دو ساعتی بالاخره خوابیدیمو مامانم اصرار که این گشنشه! می گم مادر من این بد خوابه بعدشم شیر می خوره گشنه کجا بود.؟ دیگه بعد کلی اصرار یه پیاله از لعاب آش کوفته ریزه که لپه و ماستم داره بهش دادیم که اصلا دلمم راضی نبود. ( راستی شماهام همچین مشکلاتی دارین یا داشتین؟ منظورم دخالتهای زیاد بزرگترا در بزرگ کردن کوچولوهاتون؟ ) جونم براتون بگه کهههه ما برگشتیم خوونه و وای ی ی ی ی ی
کوروش شروووووع کردددد. از ساعت 2 نصف شب تا 4 یک جیغایی می کشید که تا حالا سابقه نداشت. قلبم داشت میومد تو دهنم دیگه. واقعا ترسیده بودیم. محمد بغلش می کرد راش می بردد. باز من راش می بردم. تو چادر گذاشتیم تابش دادیم. هر کاری فکرشو بکنین انجام دادیم. قطره دل درد, گریپ میکسچر, نبات داغ, طفل معصومم اینقد حوابشم میومد نمی تونست بخوابه. منم پا به پاش گریه می کردم و خودمو نفرین می کردم که چرا گذاشتم اون آش و بخوره. ولی این وسط یه چیزی رو فهمیدم که محمد در بچه داری بسیار بسیار بیشتر از من صبورتره. ساعت 4 بود که محمد گفت بیا ببریمش با ماشین بیرون شاید خوابید. سریع دور کوروش یه پتو گرفتم و رفتم پایین و محمد ماشین و از پارکینگ آورد بیرون و رفتیم به محض راه افتادن ماشین کوروشک معصومم خوابش برد. تا دوره جرمم رفتیم و من واقعا دلم شکسته بود تا چشمم به حرم افتاد اشکام سرازیر شد و برا همه مریضا دعا کردم. محمدم داشت گریه می کرد. تا برگشتیم شد ساعت 5 تو راه یکم خوراکی گرفتیم و خوردیم و ساعت 3 بیدار شدیم من و کوروش که دیدم محمد داره پاستا درست می کنه. خوشمره شده بود و باز هم داستان تکراری اما شیرین بچه داری.

عکس در ادامه مطلب








این ساعتو بابا محمد بهم هدیه داد.





شب سخت
