اوه ه ه خیلی وقته ننوشتم...+ پسرم در آستانه ورود به ماه دهم زندگی
من فقط میتونم بگم تسلیمم! منو نکشین بچه ها! دچار بیماری نت زدگی شده بودم. یعنی میخوندمتون ها! ولی نمیتونستم تایپ کنم.
این روزا اتفاق زیاد افتاده! بهترینش کم شدن 6 کیلو از وزن منه
و بدترینش ( که خدا رو شکر یه جورایی میشه گفت اونم خوب بوده ) تصادف بدجوره محمده که نزدیک 2 میلیون خسارت برداشت ماشینمون ولی طرف مقابل مقصر بود.ولی خدا رو شکر محمد اصلا آسیب ندیده. در طرف راننده کاملا از بین رفته.
این روزا کوروش بازیگوش تر از همیشه شده! سینه خیز میره حرفه ای! ولی هنوز از چار دست و پا خبری نیست! بابا رو که به وضوج و یه حالت بامزه ای میگه!
همه چیزو میگیره و میخواد یه خراب کاری درست کنه! با همه خوش اخلاقه و هنوزم از دندون خبری نیست. خودمم که همه وقتم مال کوروشه!
حدود یه ماهه که دارم با برنامه غذا میخورم و خوب نتیجشم دیدم. حمعه ای که گذشت مهمونی معلما بودیم و همه از جمله مدیر سابق با تعجب میگفت خیلی لاغر شدی! هر چند هنوز رقم وزنم نجومی و خجالت آوره ولی بازم خوشجالم و جای امیدواری هست.
حمیدرضای ناز خاله همچنان مظلوم ترین بچه ایه که همه فامیل و از جمله خود من تا حالا دیدیم. صداش درنمیاد ماشالااااااا و ماشالا ماشالااااااااااااااا در سن 4 ماهگی 9 کیلو بود. فدای خنده هات بشه خاله عزیز دلم.
کوروش بیشتر باباییه! البته به ربع منو نبینه خیلی بی تابی میکنه ها! ولی بیشتر دوست داره بغل باباش باشه و راه برن.( به قول محمد زندگی کوالایی دارن
)
با کوروش دکی دکی بازی میکنیم. روسری میندارم روی صورتم بهش میگم مامان؟ کجاییی؟ اونم روسری رو برمیداره و غش غش میخنده. با روروئکشم که دنیا رو کنکاش میکنه و کیف میکنه!
فعلا همینا دیگه.

با آقا یحیی و خانومش(دوست محمد) رفته بودیم نمایشگاه گل و گیاه. اون گله تو دستمو خریدیم به همراه دو تا گلدون که شکل دوچرخست.

عشق خاله جند روز پیش که مهمون کوروش بود.

دیروز وقتی با کوروش داشتیم میرفتیم خونه سمانه جون

باسلوقایی که برای سمانه جون درست کرده بودم.

مهمونی معلما من و کوروش

کوروش و حمیدرضا دو تا نفس من





اوه ه ه خیلی وقته ننوشتم...+ پسرم در آستانه ورود به ماه دهم زندگی
