کوروش کوروش ، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

با تو بودن خوب است...

یک روز خوب ۴ تیر ۹۸ کنار حمیدرضا و کوروش

تبریز

  دیشب تا صب خبر میخوندم و وبلاگ گردی. عکسای زلزله رو که دیدم دیگه هق هق امونم و برید. میلرزیدم.  تصمیم گرفتم کوروش و بذارم پیش یکی و برم تبریز. باید برم. قلبم داره از جا درمیاد. کاش بشه برم. شنبه  میرم دفتر هواپیمایی. خدا کنه بشه. با خانواده محمد نزدیک 1 تومن جمع کردیم. میترسیم به کسی بدیم  ببره. باید خودم برم. خدا خودت بخواه که برم. نمیتونم بی تفاوت باشم. نمیشه. بچه ها دعا کنین همه چی  جور شه برم...
26 مرداد 1391

26.5.91

دیروز عصر علی آقا ( پسر دایی من ) اس ام اس داد که بعد افطار میایم خونتون. ما هم نوشتیم تشریف بیارین. اونا یه پسر ناز دارن که 20 روز از کوروش بزرگتره و اسمش شهریاره. ( قبلا عکسشو گذاشتم) تند تند جمع و جور کردم و قهوه دم کردم. محمد با کوروش رفتن خربزه و پسته تازه خریدن و اومدن. سریع خربزه رو قاچ کرد و چید تو ظرف منم غذای کوروش و درست کردم. کوروشم خوابش میومد و نق های ته حلقومی میزد ( انسی تو میفهمی من چی میگم! میدونی عمق فاجعه رو !) ساعت 9:30 بود که رسیدن و کوروش کم کم آروم شد. وای یه پسر خوبی دارن. 6 تا دندون داره. به مینا میگم غذا بهش چی میدی؟ میگه غذای سفره. الان کوکوی کدو خورده اومده. توپ و میگرفتی جلوی پاش شوت میکر...
25 مرداد 1391

بدون عنوان

دوستان خوبم از کمک به مراکز دولتی و هلال احمر جدا خودداری کنید. اطلاعات بیشتر رو از   اینج ا بگیرید. ...
25 مرداد 1391

عکس های از روی عکسهای آتلیه

زنگ زدم آتلیه و همه حرفامو در کمال ادب زدم. فهمید اشتباه کرده یه عذر خواهی کوچیک نکرد. برای سی دی ازش پرسیدم میگه هر عکس دو تومن ازتون میگیرم تا فایل عکس و بدم بهتون. بهش گفتم راضی نیستم ازتون. شما اون روز یه چیز دیگه گفتین. کلش شاید بشه 20 تومن ولی من پول زور به کسی نمیدم. بدم میاد از این آدما.  میدونم عکسا کیفیت کافی رو ندارن ولی خوب از هیچی بهتره دیگه. نظرتون و راجع به عکسا بگین لطفا :)   این عکس بزرگ روی دیواره. هر وقت بهش نگاه میکنم دلم ضغف میره. پ   ...
24 مرداد 1391

گویی خدا هم عاشق اشک های ماست این روزها ...

  بیایید برای دردهای هموطنانمان چاره باشیم و به همدردی کلامی بسنده نکنیم. ما بی پناه ترین مردم چهانیم. چون کودکانی که پدر مادر هم آنها را نمی خواهند. بیایید دست یاری بر پشت هم باشیم و برادرانه در آغوش بگیریم مصیبت زدگان این روزها را! آن کودک دنیا ندیده ای که در چشم بر هم زدنی آینده اش را با آواره گی هم آغوش میبیند دارد تقاص کدامین گناه دانسته من و تو را پس میدهد؟ دلم برایشان نمیسوزد... شاید این آزمونی بود برای هر دو ما او با دیدن تکه های وجودش زیر آوارها... و من با قرار گرفتن بین روزمرگی و وچدانم... وای عجب سهم سنگینی از این آزمون بر دوش اوست... شاید امروز من آن پژمرده مادر...
24 مرداد 1391

وقتی مامان کوچولو بود... ( با کمر خوردم زمین, میام بعدا مینویسم :(

اینجا 4 سالم بوده و اون عکس پشتی هم خواهرمه که 8 سالشه. از راست: من, دختر داییم که یک سال از من بزرگتره و یه پسر 5 ساله داره, دختر خالم که 8 ماه از من بزرگتره و مجرده, اون پسر کوچولو هم مسعود پسر خالمه که سه سال از من کوچیکتره. اینچام تولد 1 سالگی مسعوده. من پست سر باز انسی جونی   اینجا روز اول سر کار رفتن من بود. چقد خوشحال بودم. از نیشم که تا حلقم بازه معلومه   من و مامانم  این دختر کوچولو یکی از نوه دایی مامانمه ولی همه فامیل مامان میگن کوپی بچگی های منه. منم گفتم با کودکیم عکس داشته باشم.    ...
24 مرداد 1391